من ادم تعاملات اجتماعي نيستم من يك ادم قديمي با افكار منحصر به فرد خودمم دوست ندارم زياد حرف بزنم و بلد هم نيستم خوب حرف بزنم شايد از كودكي برايم به جا مانده اين خصلت 

من ادم نشان دادن احساسات دروني ام ، نه مثل دوست داشتن ، كه آن را دير نشان مي دهم ، احساسات دروني ضعف بار مثل ناراحتي و خشم را نمي توانم پنهان كنم ، نمي توانم بخندم و در عين حال كار خودم را بكنم اين است كه حرص مي خورم و حرص مي خورم و حرص و سردرد و سردرد و سردرد و ديگران از دستم ناراحت مي شوند و آتو مي گيرند و زندگي تلخ مي شود 

چهل ساله دارم مي شوم اما هنوز .......

١٤ ساعت تا اتمام اخرين كشيك نوروزي باقي مانده ، من از ٢٥ اسفند همچون اسب در بيمارستان ها به سر مي برم و يورتمه زنان از اين بيمارستان به آن بيمارستان مي روم تنها دوروز آف بودم و گويا طبق روال ، در روزهاي آف ساعتها و دقايق با هم سر مسابقه دارند .سرم را كه چرخاندم ديدم دوباره بايد بروم بيمارستان .در هرحال گذشت و اين عمر ماست كه توي اتاق هاي سرد بيمارستان مي گذرد 

كشيكم ، دختر بچه ي هنوز دوسال نشده ي مرد افغانِ سرايدار ، تلويزيون قديمي بزرگ را بر سر خود آوار كرده است ،وقتي كه شبكه قران روشن بود و بچه داشت صلوات ياد مي گرفت .مادر هشت ماه حامله اش گريه مي كرد و دخترك موصاف سفيد رو هيچ علامت حياتي نداشت. قلبم ، جايي توي دلم گم شده بود و بيهوده براي خودش مي تپيد .