نمي دونم چرا ولي يهو هوس كردم اينجا بنويسم
البته كه نه حال و حوصله اي هست و نه دل و دماغي
زندگي خيلي سخت شده ، مي دونم براي همه همينطور شده و ديگه هيچ گوشه دنجي تو دلا نيست
غوره رفته پيش دبستان ، سال بعد مي ره كلاس اول
واو
پير شدم رفت
يه نرس داريم همش مي گه دوست دارم خيلي عمر كنم ، دوست دارم تا ١٢٠ سال عمر كنم ، احساس مي كنم آدما كه سنشون بالاتر مي ره بيشتر به زندگي مي چسبند ، بعضي ها هم كه مي گن نه و ما نمي خوايم بيشتر از ٤٠-٥٠ سال عمر كنيم تظاهر الكي مي كنن !
ولي وقتي مي بينم اينهمه جوون بي گناه اين چند سال مردن واقعا حالم بد ميشه اينهمه جوون سرشار از حس زندگي و جووني و شادابي 😓😓
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:45 توسط جوراب
|
مطمئنم که خيلی احساس خوبی داره اون انگشت شسته که از سوراخ يه جوراب پاره زده بيرون.......خيلی....هرچند که بقيه يه جوری نگاش کنن......هر چند که بهش بخندن.....مهم اينه که خودش احساس خوبی داره....احساس آزادی....رهايی.....حالا هر چقدر که دلشون بخواد بکشنش تو....قايمش کنن.....بازم مياد بيرون.....