آن موقع موهاي من پر تر هم بودند و صورتم لاغرتر و كوچكتر و من حسابي با اين موهاي پر مشكل داشتم ، فكر مي كردم بي ريخت و مسخره اند
خلاصه دختره بعد شستن موها ، موهاي ما را مرتب كرد و بعد رفت تا خشكشان كند كه سشوار سرد را از پايين گرفت تو ي موهايم و هي با انگشتانش موهاي مبارك مرا در هوا افشون پريشون مي كرد ،
ناگهان ديدم سشوار را خاموش كرد و گفت بفرماييد مباركه
يااااا خدا كله ي مبارك بنده شبيه جعفر جني شده بود ، نه شبيه خود خود انيشتين شده بودم
همچين هم نگاه پيروزمندانه به كله ي من مي انداخت كه نگو
من هم كه مشكل موي پر داشتم و صورتم تقريبا زير اين موها پنهان شده بود و اصلا فكر نمي كردم كه به دختره بگويم خب بابام جان بهتر سشوار بكش و يه جوري ازين حالت موهايم را درشان بياور ، همانجا زدم زير گريه و بغض و .......حالا حرف هم نمي زدم
خلاصه هرچه دختره گفت با براشينگ حل ميشود اصلا به حرفش گوش نمي كردم
سريع حساب كرديم و برگشتيم خانه،،،مي خواستم بگويم ١٩ ساله ي خنگي بودم حرف نمي زدم و بغض مي كردم
بر خلاف ١٩ ساله هاي الان
مي خواستم بگويم با حرف زدن و گفتن دليل ناراحتي ها مي شد كه ناراحتي ها كمتر شوند
اما من بلد نبودم
ياد نگرفته بودم
حتي هنوز هم بلد نيستم
مطمئنم که خيلی احساس خوبی داره اون انگشت شسته که از سوراخ يه جوراب پاره زده بيرون.......خيلی....هرچند که بقيه يه جوری نگاش کنن......هر چند که بهش بخندن.....مهم اينه که خودش احساس خوبی داره....احساس آزادی....رهايی.....حالا هر چقدر که دلشون بخواد بکشنش تو....قايمش کنن.....بازم مياد بيرون.....