وقتي كوچك بودم ،خيلي كوچك ،شبها موقع خواب با مامان به زير پتو مي رفتيم ،مامان برام داستان تعريف مي كرد،شعر مي خوند و مجله ي بچگي هام كيهان بچه ها رو مي خوند ،وسط كيهان بچه ها يه ويژه نامه خردسال داشت به اسم شاپرك ،اون زمونها داستانهاي مصور داشت ،شعرهايي از افسانه شعبان نژاد ، اسداله شعباني ،ناصر كشاورز و جعفر ابراهيمي "شاهد " (هميشه تاكيد داشتم اين شاهدش رو بگم )داشت ، 

يه داستان دنباله دار هم تو شاپرك چاپ مي شد به اسم غوره ، نوشته ي مجيد راستي 😍 غوره يه بچه ي كوچولوي ته تغاري يه خونواده ي پرجمعيت بود كه راوي داستان هم بود ،خيلي بامزه بود از روز اولي كه تو بيمارستان به دنيا اومد و اورده بودنش خونه و همه اومده بودن ديدنش تعريييييف مي كرد تا اين كه تو قسمتهاي بعدي غوره كم كم بزرگ مي شد ،ولي بازم ماجراهاشو تعريف مي كرد ، غوره رو دوس داشتم حس خوبي بهم مي داد وقتي مامان برام مي خوندش و دوتايي به بانمك بازي هاي غوره مي خنديديم 😂. 

غوره رو هيچ وقت فراموش نكردم چون يكي از شخصيت هاي محبوب كودكيم بود 

حالا ، خودم يه غوره دارم يه غوره ي كوچولو كه هنوز نيومده ولي مي دونم كه مثل غوره ي بچگي هاي من همين الانشم تو اون محيط بسته همه چيو مي فهمه و مي دونه كه من بهش مي گم غوره ، مي دونه كه اسمش غوره است 

غوره جان من خيلي هم مهربونه وقتي كه فقط هشت هفته اش بود من امتحان بورد داشتم و از شدت بدحالي نمي تونستم درس بخونم ولي غوره جان روز هاي امتحان كه سه روز بود ، ساكت و خانم نشست و كاري كرد كه من قبول بشم 

خيلي وقت بود اينجا ننوشته بودم ولي گفتم بذار با خبر غوره بيام وبلاگمو آپ كنم 👶🏻👶🏻👶🏻