يه داستان دنباله دار هم تو شاپرك چاپ مي شد به اسم غوره ، نوشته ي مجيد راستي 😍 غوره يه بچه ي كوچولوي ته تغاري يه خونواده ي پرجمعيت بود كه راوي داستان هم بود ،خيلي بامزه بود از روز اولي كه تو بيمارستان به دنيا اومد و اورده بودنش خونه و همه اومده بودن ديدنش تعريييييف مي كرد تا اين كه تو قسمتهاي بعدي غوره كم كم بزرگ مي شد ،ولي بازم ماجراهاشو تعريف مي كرد ، غوره رو دوس داشتم حس خوبي بهم مي داد وقتي مامان برام مي خوندش و دوتايي به بانمك بازي هاي غوره مي خنديديم 😂.
غوره رو هيچ وقت فراموش نكردم چون يكي از شخصيت هاي محبوب كودكيم بود
حالا ، خودم يه غوره دارم يه غوره ي كوچولو كه هنوز نيومده ولي مي دونم كه مثل غوره ي بچگي هاي من همين الانشم تو اون محيط بسته همه چيو مي فهمه و مي دونه كه من بهش مي گم غوره ، مي دونه كه اسمش غوره است
غوره جان من خيلي هم مهربونه وقتي كه فقط هشت هفته اش بود من امتحان بورد داشتم و از شدت بدحالي نمي تونستم درس بخونم ولي غوره جان روز هاي امتحان كه سه روز بود ، ساكت و خانم نشست و كاري كرد كه من قبول بشم
خيلي وقت بود اينجا ننوشته بودم ولي گفتم بذار با خبر غوره بيام وبلاگمو آپ كنم 👶🏻👶🏻👶🏻
مطمئنم که خيلی احساس خوبی داره اون انگشت شسته که از سوراخ يه جوراب پاره زده بيرون.......خيلی....هرچند که بقيه يه جوری نگاش کنن......هر چند که بهش بخندن.....مهم اينه که خودش احساس خوبی داره....احساس آزادی....رهايی.....حالا هر چقدر که دلشون بخواد بکشنش تو....قايمش کنن.....بازم مياد بيرون.....