بايد حتما اين رو مي نوشتم 

ديشب كشيك بودم و شب دوساعتي خوابيدم ، خواب ديدم كه خاله ي يكي از بستگان كه خانم مسني هست بدحال شده و اوردنش بيمارستان ، تو خواب نمي دونم تو اون بيمارستان چكار مي كردم اونجا محل كار من نبود و هرچه به پرسنل مي گفتم اين مريض بدحاله زود بياين مونيتورش كنين كسي نمي اومد ، مريض هم مثل مريضاي عالم واقعيت اول كمي ناله مي كرد كم كم اون ناله رو هم نداشت و خلاصه خيلي بدحال بود . بالاخره انقدر تو خواب داد زدم و جيغ جيغ كردم كه دونفر اومدن و ايشونو برديم رو تخت هاي اتاق بغلي و مونيتور و اكسيژن و اينا ، اينم بگم كه تو خوابم ايشون حالش خيلي بد بود و بيماري اي بي گرفته بود (جل الخالق ) و دستاشو با جوراب پوشونده بودن و كلا تميز نبود و زخماش عفوني شده بود و سوسك افتاده بود تو جونش (واي خدا خيلي وجشتناك بود) خلاصه كه ديگه من ميدون رو سپردم به ساير پزشكان اون بيمارستان و رفتم كنار ، فرزندان  اون خانم رسيدند و يكيشون بهم گفت جوراب جون حال مامانم خوب ميشه ؟ و من كه همون لحظه انگار تو خواب داشتم با مامانم كه زنده بود قدم مي زدم دستمو دور كمر مامانم حلقه كردم و اونو به سمت خودم كشيدم (كاري كه هيچوقت تو واقعيت نمي كردم متاسفانه )و گفتم آرررره بااااباااا مگه مامان من حالش خوب نشد ؟ و دوباره با مامانم شروع كردم به قدم زدن و خوشحال بودم كه مامانم زنده هست 

ولي انگار تو همون خوابم يه حسي بهم مي گفت مامانت مرده جوراب زياد ذوق نكن 

بارها ازين دست خوابا ديذم تو خوابام هميشه مامانم زندست