من تمام كتابهاي قصه هاي مجيد رو در كودكي خونده بودم همون كتابهاي قديمي پنج جلدي رنگ رنگي با كاغذ كاهي كه عكس يه پسر با دستهاي به هم حلقه كرده رو جلدش بود ( البته همين چند سال پيش هم يه كتاب كاملش رو خريدم كه جلد سخت داشت ) ولي خب اون قديميها كاغذاشون كاهي بود و هنوز از بين اونها اوني كه جلدش زرد بود رو هم دارم ،
بگذريم اونچه كه مي خوام بگم اين بود كه چند سال بعد فيلمش ساخته شد ، عصرهاي جمعه پخش ميشد ، اون زمان اول يا دوم دبيرستان بودم شايد ، فيلمش در عين زيبايي احساس غم و اندوه بهم مي داد ، احساسي كه با كتاب نداشتم ، مجيد توي فيلم منو به گريه مي نداخت موسيقي متنش زيبا و پر مفهوم اما غم انگيز بود و خود سريال و ناكامي هاي مكرر مجيد انگار واضح تر از كتاش بود ، دوستانم اين حس را نداشتند ولي من واقعا دوست داشتم پايان فيلم گريه كنم . كتاب كميك تر بود و با خنده تمام ميشد ولي موسيقي متن نداشت حس و حال مجيد توي فيلم را نداشت . مجيد توي فيلم واقعي تر و زنده تر بود انقدر زنده كه همراهش گريه مي كردم غصه و حرص و جوش مي خوردم و تا يك هفته به ماجراهايش فكر مي كردم تا جمعه بعدي ...
فيلم ساز جان ، فيلم بعدي اش خواهران غريب را هم از روي كتابي به همين نام از اريش كستنر و انتشارات كانون پرورش فكري ساخته بود ، اين كتاب را هم بارها و بارها خوانده بودم
مي خواهم بگويم چه روح لطيف و حساسي داشتي ، كتابهاي بچه ها را مي خواندي و فيلمشان را مي ساختي همانطور با احساس و عاطفه 💔💔💔💔
مطمئنم که خيلی احساس خوبی داره اون انگشت شسته که از سوراخ يه جوراب پاره زده بيرون.......خيلی....هرچند که بقيه يه جوری نگاش کنن......هر چند که بهش بخندن.....مهم اينه که خودش احساس خوبی داره....احساس آزادی....رهايی.....حالا هر چقدر که دلشون بخواد بکشنش تو....قايمش کنن.....بازم مياد بيرون.....