مي دونين نشخوار ذهني جديدم چيه ؟ اينه كه مامانم وقتي به سن من بود يه زندگي استيبل داشت ، بچه هاشو داشت ، كارشو داشت ، شبا كتاب دلخواهشو مي خوند ، هيچ دغدغه آينده رو نداشت ( البته مامان من هم آدم بي خيالي نبود اونم استرسي بود ) ولي غصه اينو نمي خورد كه واي فردا چي ميشه ! ولي ازين طرف من ! كارمو كه توش استيبل شده بودم ول كردم و اومدم يه كشور جديد تازه دارم از صفر شروع مي كنم همون درسايي كه ١٢ سال پيش براي رزيدنتي خونده بودمو الان دوباره به يه زبان و يه فرمت ديگه دارم مي خونم ! زبانم اونقدر پرفكت نيست و اعتماد به نفس كافي ندارم استرس امتحانا رو دارم و هزار تا چيز ديگه
از اون طرف هم مي دونم آدمي نبودم كه اونجا دووم بيارم كلا چالش دوست دارم ولي به چه قيمتي ؟ اين نشخوارهاي ذهني خيلي اذيتم مي كنه و نمي ذاره از زندگيم لذت ببرم و نمي ذاره عملكرد درستي هم داشته باشم ، ولي خب زندگي همينه و مي گذره خوب يا بد درست با غلط و سريع هم مي گذره
مطمئنم که خيلی احساس خوبی داره اون انگشت شسته که از سوراخ يه جوراب پاره زده بيرون.......خيلی....هرچند که بقيه يه جوری نگاش کنن......هر چند که بهش بخندن.....مهم اينه که خودش احساس خوبی داره....احساس آزادی....رهايی.....حالا هر چقدر که دلشون بخواد بکشنش تو....قايمش کنن.....بازم مياد بيرون.....