يك خاطره هم تعريف كنم كه سال هاي سال قبل كه تازهسال هاي اول  دانشجو شدنم بود و١٨-١٩ ساله بودم ،از شمال امده بودم تهران منزل خواهرم و روزي با خواهرجانمان به آرايشگاه نزديك خانه شان رفتيم تا موهاي من را مرتب كنيم
آن موقع موهاي من پر تر هم بودند و صورتم لاغرتر و كوچكتر و من حسابي با اين موهاي پر مشكل داشتم ، فكر مي كردم بي ريخت و مسخره اند
خلاصه دختره بعد شستن موها ، موهاي ما را مرتب كرد و بعد رفت تا خشكشان كند كه سشوار سرد را از پايين گرفت تو ي موهايم و هي با انگشتانش موهاي مبارك مرا در هوا افشون پريشون مي كرد ،
ناگهان ديدم سشوار را خاموش كرد و گفت بفرماييد مباركه

يااااا خدا كله ي مبارك بنده شبيه جعفر جني شده بود ، نه شبيه خود خود انيشتين شده بودم
همچين هم نگاه پيروزمندانه به كله ي من مي انداخت كه نگو
من هم كه مشكل موي پر داشتم و صورتم تقريبا زير اين موها پنهان شده بود و اصلا فكر نمي كردم كه به دختره بگويم خب بابام جان بهتر سشوار بكش و يه جوري ازين حالت موهايم را درشان بياور ، همانجا زدم زير گريه و بغض و .......حالا حرف هم نمي زدم
خلاصه هرچه دختره گفت با براشينگ حل ميشود اصلا به حرفش گوش نمي كردم
سريع حساب كرديم و برگشتيم خانه،،،مي خواستم بگويم ١٩ ساله ي خنگي بودم حرف نمي زدم و بغض مي كردم 

بر خلاف ١٩ ساله هاي الان
مي خواستم بگويم با حرف زدن و گفتن دليل ناراحتي ها مي شد كه ناراحتي ها كمتر شوند
اما من بلد نبودم
ياد نگرفته بودم
حتي هنوز هم بلد نيستم