باورم نميشه دو ماه بيشتره كه ننوشتم مي دونستم ننوشتم خيلي وقته ها ولي همش به خودم مي گفتم نه بابا دو هفته شده كه ديدم اوه از آذر ننوشتم عجب !

هيچي دختررفت عيادت نوريا و منم خدود ٤٥ دقيقه بعد از رفتنش به مامان نوريا زنگ زدم كه بيام دنبالش. ؟ كه گوشي رو داد به دختر و دختر گفت نههههه مامان نيا الان سه ساعت ديگه بيا ! با اين حال من نيم ساعت يا ٤٥ دقيقه بعد رفتم دنبالش كه ديدم مامان نوريا عذرخواهي مي كنه كه توروخدا ببخشيد بهش بد گذشت اين آخرها 🤣 خلاصه ديدم دختر اومد و ساك هدايا به دست گفتم اون چيه داري بر مي گردوني كادوهاي نوريا رو ؟ گفت آره نظرم عوض شد ديگه نمي خوام بهش بدمشون آقا هركاري كرديم از خر شيطون پايين نيومد كه حالا سر چي دعواشون شده بود؟ اون مي گفت بيا فلان بازي رو كنيم اين مي گفت نه ببيسار بازي رو كنيم !

خلااااصه من عذرخواهي مادر نوريا عذرخواهي كه اومديم خونه و دوسه هفته بعد تولد نوريا دعوت شديم ديگه اين كادوهاي برگشتي رو زديم تنگ كادوهاي تولد برديم داديم بهش 😬🙄🤣