منو ببخش خدایا
من امروز دل یه مریضو شکستم.... یعنی این طور فکر می کنم... یعنی حقیقتو بهش گفتم... نمی خواستم توخیال واهی بمونه که این راه راه نهایی درمانشه و همه راه ها به این سمت ختم می شه و دو روز دیگه سالم و سرحال می شه.. اون هیچ اگاهی از بیماریش و از پروسه درمانش نداشت...
البته دست خودم نبود... باید بهش می گفتم ..یکی از وظایف کاری من اینه
ولی همش تو خونه به یادشم.. به یاد چروک های گوشه چشماش.. به یاد شکمش ورم کرده از مایع آسیت و من چه بی رحمانه برخورد کردم
فکر می کنم که اگه خودم جای اون بودم و کسی بهم این جور می گفت تمام اشک های دنیا رو کم می آوردم...
خدایا منو ببخش...منو ببخش که سالمم و هیچ نمی فهمم از درد یک دختر مجرد هم سن خودم که دلش نمی خواهد بیمار باشد
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:45  توسط جوراب
