تا یه چن وقتی نیستم... بای بای.. مواظب خودتون باشین حسسسسسساببببییی
نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی
تا یه چن وقتی نیستم... بای بای.. مواظب خودتون باشین حسسسسسساببببییی
خب اول از همه سلامی عرض کنم و اینا و برم سر اصل مطلب که بنده یک هفته ی تمام بیمار بودم و دچار آنفلوانزا شده بودم اونم از چه نوعی؟ خوکی که چه عرض کنم فکر می کنم گرازی بود.. بله آنفلوانزای گرازی گرفته بودم... وای لعنتی مگه خوب می شد؟ با همون حال نزارم تازه سر کار می رفتم و دیشبم کشیک دادم و اینا و حالا همه ی اینا به کنار یه غلطی هم کردم سر پیری هوس ارتودنسی به سرم زد و الان با سیم و کش و پلاک و کوفت و کاری نشستم اینجا... و الان هم خسته شدم آخه دارم دوران نقاهتمو طی می کنم ! یعنی الان دو هفته است بطور کامل که شل و ول و بی حالم ... هفته ی اول که درد دندون و زبون و لثه و هفته ی دوم هم که آنفلوانزای گرازی .....
این مناسک نخ دندون و مسواک و کوفت و کاری هم که خودش سه ربع طول می کشه.. ایش عجب غلطی کردم... یه کلمه هم درس مرس نخوندم.. خب مریضم .. نمی شه که با مریض احوالی درس خوند.. ولی چه کیفی کردما انقد خوابیدم این چند وقته... آخییییشششششش .. از سر کار می اومدم ساعت یه رب به پنج می رفتم تو رختخواب تا هشت و ربع .. بعد شام می خوردم بعد دوباره ساعت ده می خوابیدم تا فردا صب... هی خدا .. ولی دیگه حالم از مریضی بهم خورده.. امیدوارم خوب شم...
در مورد مریضم که انگار دوس داشتین بیشتر بدونین بگم که روایات بسیاره ولی اونچه که همگان متفق القول هستن اینه که پای یه خانوم دیگه ای وسط بوده.... حالا یا آقا ایشونو صیغه کرده بودن یا اینکه نمی دونم رو گوشیش زنگ می زده ٬خانومه هم انگار رفته به خانوم دومیه گفته ٬اونم به آقا گفته و آقاهه عصبانی شده و داد و بیداد که می کشمت و اینا و دنبال خانومش کرده و خانومه دوییده رفته تو حیاط خونه همسایه که خیلی هم درندشت بوده و هرچی صداش کرده جوابی نگرفته و شوهره هم که دنبالش بوده٬ اینم از ترس رفته تو حموم خونه همسایه که گوشه ی حیاط بوده و اینجاست که حالا دقیقا مشخص نشده و آقاهه انگار گردن خانومه رو فشار داده اما حالا همه می گن که نه! خانومه از شدت ترس سکته قلبی کرده .. البته جواب پزشک قانونی هنوز نیومده...
به هر حال اینم از این.. دلم براش سوخت.. با مانتوی قهوه ای و روسری سیاه همیشه می اومد.. همیشه یا یکی از بچه هاش مریض بودن یا شوهرش.. خونوادگی مودب بودند همه حتی شوهرش و بچه هاش که دیگه نگو..
نمی دونم چی بگم الان.. واقعا آدم هرچی بیشتر تو این دنیا می مونه چیزای عجیب غریب بیشتر می بینه و می شنوه... من که باور نمی کنم موضوع سکته رو.. حتی اگه از شدت ترس کسی سکته کرده باشه خودش به اندازه واقعی وحشتناک هست.. فکرشو بکنین .. آدم سال ها با کسی زندگی کنه که در نهایت قاتل آدم بشه و یا وحشتناک تر از اون انقدر آدم ازش بترسه که بخواد بمیره !
**
دیوز رفته بودم مطب استادم... یه پیرمرده اومده بود ازین عنق ها با یه عصا که گذاشته بود زیر بغلش و هی عصا رو تکون تکون می داد ( چون دستش می لرزید )..و نمی نشست چون کمرش مشکل داشت و ... بعد دو سه تا عکس و آزمایشو و گزارش کولونسکوپی و اندوسکپی و اینا گذاشته بود تو یه پلاستیک و اصرار داشت که من وقت شما رو نمی گیرم و شما شب برین اینا رو مطالعه کنین من شنبه بیام از باباتون بگیرم! حالا هی خانوم دکتر می گه: نه بگین مشکلتون چیه؟ اونم نمی گه هی می گه برین پرونده ی منو مطالعه کنین یه پاکت هم تو پلاستیکه بود حاوی یک نامه دست نویس و مبلغ سی هزارتومان پول ٬ حق الزحمه ی این مطالعه ! حالا هرچی خانوم دکتر می گه پولتونو بردارین می گه کمه؟ کمه؟ بیشتر بدم؟ یعنی چیزی بود ها.. خلاصه پروندش دیده شد و خونده شد همونجا و توضیح داده شد و پول پس داده شد. موقع رفتن سر عصاشو گرفت رو به من و پلاستیکو گذاشت جلوم که: اینا رو بذار سر جاش ! منظورش از اینا هم آزمایشاش بود..!
با یه حالتی هم حرف می زد که گفتم اگه دستورشو اطاعت نکنم الان با اون عصاش سه چاهار تا می زنه پس گردنم.. وای مردم از ابهتت ! 
**
یه کامنت برام اومده که وبلاگم در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست شده و ازم دعوت شده که تو همایش شرکت کنم البته من رتبه وبلاگمو نمی دونم ولی همینکه کسایی هستن که زحمت می کشن و اسم وبلاگمو تو نظرسنجی وارد می کنن حتی اگه یه نفر باشه واسم خیلی ارزش داره... خیلی ... ممنونم... با اینکه من این همه بد و تنبلم و کامنت نمی ذارم .. الان من این شکلی ام :
