بوی ماه مدرسه...
دلم خیلی گرفته است و انگار هیچ چیز خوشحالش نمی کند. دیگر . دیگر. حتی ......
خب چرا انقد بزرگ شدیم آخه؟؟
نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی
دلم خیلی گرفته است و انگار هیچ چیز خوشحالش نمی کند. دیگر . دیگر. حتی ......
خب چرا انقد بزرگ شدیم آخه؟؟
حاج آقایون ٬ حاج خانومون ! مسالتن
آیا آمپول روزه را باطل می نماید آیا؟ و اگر می نماید چگونه آمپولی آن را باطل می نماید؟؟
صبح روز گذشته حاجیه خانمی بس میانسال نزد من آمده و اظهار داشتند که پشت گردنشان می سوزد٬ اینجانب فشار خون ایشان را کنترل کرده که بیست بر روی دوازده بود. به ایشان اظهار داشتیم که پس ما یک آمپول برای شما می نویسیم باشد که فشارتان کمی پایین بیاید. ایشان به ما بد نگاه کرده و فرمودند من روزه هستم. من به ایشان گفتم :« این آمپول که روزه را باطل نمی کند.» ایشان گفتند :« چرا ٬ باطل می کند. آمپول عضلانی است و وارد گوشت تنم می شود ! و روزه ام باطل می شود. بده ببرم خانه ٬ بعد از افطار عروسم آمپولم را می زند» گفتیم تا بعد از افطار خیلی مانده٬ گفتند َنع ٬ حیف است روزه ام را بشکنم.
حال ما از شما مساله داریم! از کی تا به حال لازیکس روزه را باطل می کند؟
اگر اینطور باشد که بنده ٬ آن روز به آن خانومی که سه روز بود اسهال تشریف داشتند و روزه هم بودند که هیوسین دادم و در جواب سوالشان که روزه را باطل نمی کند ؟ قاطعانه گفتم : نع !
دیگر نمی دانستم که هیوسین می رود و وارد گوشت تنش می شود و آنجا کارهای دیگری هم می کند و روزه باطل می شود که !
به شکوفه ها٬ به باران ٬ برسان سلام ما را ....
ای بچه ها سلاااام .. صبح شما به خیر.. صبح قشنگتان ٬ ای بچه ها به خیر
این صبح با شکوه ٬ آغاز دوستی ( ؟) است...
بقیشو یادم نیست.. چن روزه که این شعره ورد زبونم شده.. درسته که الان شبه و صب نیست ولی این شعرو براتون نوشتم که بگم مرسیییییییییییییییییییی
چه دوستای خوب و نازنین و فرشته های روی زمینی.. من اگه می دونستم شما انقد خوبین زودتر اون پستو می ذاشتم.. مرسی بابت راهنماییاتون ..
من نمی دونم اصلا چرا فیس بوک باید پیل تر باشه؟ هان هان هان؟؟؟؟ بابا این همکلاسی من دو هفته است که برام مسج فرستاده من تو ایمیلام می بینم مسجشو ها ولی صفحه اینباکس تو فیس بوک باز نمی شه. کامنتم نمی تونم بذارم... لایک هم نمی تونم بکنم.. اصلنم با همه قهرم !! ![]()
این اولترا سرف و فری گیت هم کار نمی کنن.. خودم به این نتیجه رسیدم چون که اینی ام ( اینی همون اینتر نته دیگه ) دایال آپه دیگه کار نمی کنن..
خب من که ای دی اس ال ندارم.. بذارم برم؟؟
یه پیل تر شکن به من معرفی کنین پلییییییییییییییییییییییییییز که بشه باهاش تو فیس بوک کامنت گذاشت و مسیج فرستاد !
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستمممم
آقاهه :« این دفترچه رو مهر بزنین »
من: « کدوم متخصص می خواین برین؟»
آقاهه:« نمی دونم »
من:« مریضتون کجاست؟مشکلش چیه؟»
آقاهه:« خونه ٬ نمی دونم. »
دفترچه رو نگاه می کنم ٬ دفترچه ی یه بچه است.
من: « مریض چیتون می شه؟»
آقاهه:« بچه ام »
من:« بعد نمی دونین مشکلش چیه٬ برا چی مهر ارجاع می خواین؟»
آقاهه: « من نمی دونم.. من تو حیاط بودم٬ خانومم دفترچه رو از بالا پرت کرد رو سرم٬ گفت ببر درمونگاه مهر بزن !! »
غرور: دماغ
مدرسه: سورمه ای
دفتر مدیر : نون پنیر
قرمه سبزی: پیف
ریاضی: جا عینکی پاره ی معلمم
آهنگ: نوار کاست
ماه رمضون: غروب
استخر: دیوار آبی
آبگوشت: پیاز !
روزنامه: مرکب سیاه
کودکی: کتاب و مجله ها ی قدیمی
دروغ: بازم دماغ
لیسانس: چهار
فوتبال: توپ راه راه قرمز
قانون : ترس
پرواز: آبی
اشک: ریمل
ازدواج: استرس
وبلاگ: خودم
زندگی: بدو بدو
عشق: نگاه
هلو: پرز
تحصیل: کنکور
خارج: کانادا
خواب: می میرم براش
پیتزا: کش
اینترنت: کامپیوتر
سال ۸۸ : ـــ
کتاب: بیشترین چیزی که دارم
کلم پلو: بدبو
تقلب: خط کش بنفشم
ایران: نقشه
جومونگ: خدا رو شکر تموم شد. امیدوارم دیگه پخش نشه.
مرسی سارا جونم....
صفحه پست مطلب جدید را باز می کنم و هی دلم می خواهد که عاشقانه بنویسم و هی عاشقانه ام نمی آید و نمی دانم که این روزها چم شده است که حس می کنم از همیشه بیشتر دوستت دارم اما نوشتنش انگار برایم سخت باشد...
امروز غروبی زنگ زدم به مرمری.. تو ماشین بود و صدا به صدا نمی رسید.. حالا حتما باید من ماجرایی رو که ب نظرم خیلی خنده دار می اومد تعریف می کردم ! تعریف کردم و خودم خندیدم و اونم خندید و خدافظی کردیم و اینا...
تا شب که دوباره یادم افتاد و شروع کردم ٬ یه تیکه ی مثلا خیلی خنده دار ماجرا رو دوباره گفتن٬ یهو مرمری مظلومانه می گه:« این ماجراش چی بود؟ من نفهمیدم. صدات خوب نمی اومد »
من:« ئه! خب پس الکی می خندیدی؟ »
مرمری:« آره دیدم داری می خندیدی ٬ منم خندیدم ! »
می گم ٬ دلقک می شدم بهتر بودا... دیدین این فیلم مسخره هایی رو که اصلا خنده ندارن ٬ بعد روش یگالم صدای خنده تماشاچیا رو می ذارن؟ آدم الکی و به زور خندش می گیره؟ شده حکایت من !
اون روزم مرمری زنگ زه که چه نشسته ای که من لوستر رو خریدم.
من :« ئه ! حالا کدومشونو خریدی؟»
مرمری:« اگه گفتی. از اون سه تایی که خوشت اومده بود یکیش »
من:« اممم . اون کریستاله ! »
ــ نه
ــ نه؟؟ خب ( تو دلم خوشحال شدم.. اخه من زیاد خوشم نیومده بود از این و بیشتر خود مرمری خوشش اومده بود ) اون لاله هه ! آخ جون لاله هه رو خریدی ؟؟
ــ نه
ــ واااای نه ! حتما اون گل گلیه رو خریدی.. نه.. اون که خیلی گرون بود .
ــ نه
ــ وا پس کدوم؟ ما که فقط ازین سه تا خوشمون اومده بود
ــ یدونه دیدم کنار لوستر کریستاله . اونو خریدم ! من یادمه تو دیده بودیش گفته بودی ای ! بد نیست!!!
به این می گن غافلگیری از نوع مرمرانه!
امروز رفتم دندونپزشکی.. قیژ قیژ قیژ دندونمو پر کردم... بعدشم اینکه چون بسیار بسیار بسیااااااااااااااااااار از آمپول می ترسم همیشه دندونامو بدون بی حسی پر می کنم.. بعدش خب انقد رو اون یونیت دندون پزشکی بازومو چنگ زدم و عضلات شکم و کمرمو سفت کردم که کمتر مثلا دردم بیاد الان بیشتر از دندونم بازو و کمرم درد می کنه.. ولی خب می ارزید که اون آمپول وحشتناکو نزنم.. وای خیلی آمپولش درد داره... دیگه هم دکترم نمی پرسه.. خودش بدون بی حسی شروع می کنه به کار. اوایل وسط قیژ قیژ مته(درست گفتم ؟چه می دونم اسمش چیه؟ اره برقی؟؟ مته برقی ؟؟ درل ؟؟ ) یهو دست از کار می کشید که بپرسه درد داری؟؟؟ منم می گفتم نع! حالا دیگه اینم نمی پرسه و اون صدای قیژژژژژژ قیژژژژ هم انگار داره مغزمو سوراخ می کنه.
تازشم رفتم یه مسواک برقی خریدم. البته نه از این برقی های شارژی. از این باطری خور ها.. ولی خب مشکلش اینه که مث اره موتوری که داره تنه درخت رو قطع می کنه صدا می ده...نصف شبا همه جا در سکوت مطلق.. بعد یهو صدای قرررر قرررر قررررر مسواک بنده بلند می شه
خیلی خوشحالم.. آخه یه پای جوش کنی پیدا کردم.. برادر زاده جان عزیز و نازم به سن بلوغ رسیده پسرم و رو دماغش پره از جوشای سر سیاه.. منم همش پیلینگ می کنم صورتشو مجانی ! تازه رو دماغ خواهر زادم هم پر شده از جوش سر سفید که متاسفانه با فشار دست در نمی ان. هی بهش می گم چاره کارت فقط یه سوزنه ها.. یه سوزن کوچولو بزنم همش در میان. قبول نمی کنه که !
من نمی دونم اینا کی بزرگ شدن که الان جوش جوشی شدن؟ هان؟ هان؟ هان؟ اینا که همین پارسال متولد شده بودن !
چن روز پیشا یه خانومه اومد با مشکل خارش و تمام بدنشم اکسکوریته بود از بس خارونده بود. می گفت الان سال هاست که اینطوریم و هرچی دوا درمون می کنم خوب نمی شن.. تا اینجا مشکلی نبود .. اما یهو شروع کرد به گفتن که من رو پوست بدنمو که با انگشتم می مالم یه چرکایی از پوستم میاد بیرون.. بعد چرکو که نگاه می کنم می بینم از توش یه حشره سیاه می پره بیرون که دو تا شاخ هم داره و می پره!
وااای دقیقا جلوی من داشت همین کارو می کرد.. یعنی داشت گوله گوله چرک تنشو میاورد که من اون جونوره رو ببینم..
اومدم واسه مامانم تعریف می کنم. مامانم خیلی مشتاق شده می گه. خب می گفتی کو؟ ببینم خانوم اون جونورو بذارش رو میز !
خدا رو شکر مامانم دکتر نشد وگرنه تو خونمون پر می شد از شپش و کک و ساس و آسکاریس و اکسیور!
خسته شدم... دیگه نمی خوام برم سر کار... هی گفتم به روی خودم نیارم.. این پستم نذارم.. اما نتونستم... خیلی دلم گرفته.. خسته شدم از این کار مزخرف... از ین مردم پررو... الان هم بعد دو روز هنوز گریه ام میاد بهش که فکر می کنم.... اصلنم نمی خوام فردا برم سر کار.. اما مجبورم...
اصلن می دونین چیه؟؟ بذارین بگم یه کم سبک شم.. هر چند از اون روز واسه چند نفر تعریف کردم اما هنوز دلم سبک نشده..
اون پیرمرده بود.. پارسال نوشتم هی می گفت تو بهم کدئین دادی داشتی منو می کشتی! (در صورتیکه من ننوشته بودم و همکارم نسخه رو دیده بود و من استامینوفن ۵۰۰ نوشته بودم...) نمی دونم یادتون هست یا نه؟ نی تونم بگردم و لینکشو پیدا کنم... ولی تو این یه سال و نیمه اعصابی ازم خورد کرده بود که واویلا... هر دفعه می اومد درمونگاه ( تقریبا هر دوهفته یه بار میاد ٬ بعضی وقتام که همکارنباشه هر روز میاد ٬ ببینه که اومده یا نه که بره پیش اون ) و جلو همه داد می زد که من پیش اون دکتر نمی رم که اون داشت منو می کشت و اینا.. حالا من هم اصلا به روی خودم نمی اوردم .. هی می گفتم ولش کن.. پیره.. نمی فهمه که.. هر چی بهش بگی تو اون مغز پوکش نمی ره که... خلاصه که اصلا به روی خودم نمی اوردم.. ولی واقعا می دیدمش که رو صندلی درمونگاه نشسته با اون عصاش دیگه حالم به هم می خورد و..
دو سه هفته قبل هم دیدم اومده یه کاغذ مچاله چرک رو گذاشته رو میز که این دوای منو وارد دفترچه کن... تو دلم می گم خدا به خیر بگذرونه و می گم خب بازش کن.. می گه :« تریاک نیست می ترسی باز کنی . حب هست ! » بعد کاغذ مچاله رو باز می کنه می بینم یه دونه کپسول دو رنگ آبی و سفید هست ( شبیه سلکسیب یا امپرازول// شایدم سفالکسین ).. خب من چکار کنم گفتم اگه الان سلکسیب بنویسم اون وقت سلکسیب نباشه @ یه مرگیش بشه بیا و درست کن .. کار نکرده رو پدرمو در آورد وای به حالی که واقعا اشتباه بنویسم... گفتم من اینو این جوری نمی نویسم.. برو جعبه خودشو بیار... یهو داد و بیداد که تو منو اذیت می کنی و تو چه جور دکتری هستی و اینا.. مرده شور برده یه سری اونجا اعصابمو خورد کرد..
بگذریم هفته قبل همکارم نبود روز دوشنبه ٬ خانومش اسهال گرفته بود آوردش درمونگاه که تو اتاق پذیرش گفت واییی ولش کن اون که آدمو می کشه که مثل اینکه زنش گفت: این حرفا چیه می زنی زشته و خودش اومد پیشم .. و بعدش سه شنبه شد که بازم چشمم به ریخت منحوسش افتاد با اون عرقچین سفیدش که سه ساعت رو صندلی درمونگاه نشست و بعد اومد تو اتاقم که :
« من دفترچه مو یادم رفت بیارم بیا فشارمو بگیر ببینم چنده بعد برم دکتر ! » خب بازم به روی خودم نیاوردم و حتی عین این احمق های خر بدون اینکه بهش بگم برو قبض بگیر حداقل ٬ فشارشو گرفتم که دوازده رو هشت بود و بعدشم اون رفت !
و بعدم چهارشنبه دوباره دیدم که نشسته اونجا.. وای دیگه گوشت تنم لرزید که دیدمش... بعد قبض گرفته اومده تو اتاقم قبضو می ندازه جلوم که : بیا اینا رو وارد دفترچه کن ! می گم چیو؟ می گه هینایی که بهت دادم چرا پارشون کردی؟؟ ها؟ چرا پاره کردی؟ دیروز رفته بودم دکتر .. وارد کنشون تو دفترچه ! خدایا ٬ می گم شما که به من چیزی ندادی.. چش غره می ره می گه: « من سواد ندارم ٬ تو که سواد داری ! بنویس دیگه » .. نگاه می کنم لای دفتر چه اش می بینم یه ته قبض آزمایشگاه هست ذوق می کنم و از خدا می خوام که همین باشه و تو دلم می گم حتما رفته آزمایششو داده اینم ته قبضش اومده می گه وارد دفترچه کنم.. می گم « اینه؟» می گه : « آره همونه . بنویس » .. تای کاغذو واز می کنم و می بینم نوشته مینا . ب و یه آزمایش بتا هاش سی جی هست ( آزمایش حاملگی ) وای دیگه مغزم سوت کشید می گم.. این نیست مال خودتو بده.. می گه مال خودمه..می گم مال نوه تونه... مینا ب. با تغیر می گه:« مینا دخترمه.. من محمدم.. بنویس محمد . ب » خدایاااااااااااااااااا
بعد وایساد بالا سر انقد گفت و گفت که آخرش من کلافه شدم گفتم.. این مال شما نیس. این آزمایش حاملگیه ! وااای اینو که گفتم آقا بهشون برخورد و دفرچه رو پرت کرد و گفت« بروووو بابا ! تو اصلا دکتر نیستی !! »
که دیگه این دفعه پذیرشمونم ناراحت شد و اومد دعواش کرد که تو هر سری میای و اذیت می کنی و اینا... ( بعدا فهمیدم به اونام گفته بود شما قر و قمیش میاین جواب منو بدین ! )
خلاصه امیدوارم که دیگه هیچ وقت نیاد پیشم.. امیدوارم.. اما اینا پررو تر از این حرفا هستن.. آخه تو اگه واقعا مریضی با اون سن و سالت که متولد 1301 هستی ٬تو که چیزیت نیست بشین تو خونه ات دیگه..
خدایا من فردا نمی رم سر کاااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررررررررررر
می دونم که تقصیر خودمه هر دفعه اومد هیچی بهش نگفتم همین می شه دیگه پیر مرد پررو
کتاب خاطره های پراکنده گلی ترقیمو گم کردم.. نمی دونم کجاس؟ یا به کی دادمش..