« ارث پدرتو مگه می خوای بنویسی؟ بابا این دیگه کیه؟ روانی دیوانه زنجیری... نکنه با داروخونه دستت توی یه کاسه است ! یک مثقال تجربه نداری. نوه مو اوردم پیشت گفتم امپول بنویس ننوشتی. گفتی نیاز نیست. بردمش پیش دکتر ن ٬ ۳ تا امپول براش نوشت... من می خوام تو خونه ام اموکسی سیلین داشته باشم به تو چه ربطی داره... وظیفته من هرچی می گم بنویسی.. حقوق برای چی می گیری اینجا نشستی؟ »
اینا جدیدترین ورژن فحشاییه که به تازگی خوردم. متشکرم از سیستم بهداشتمون و از جامعه مون و از مردممون و از همگی و از پرسنل درمونگاهمون و همکار عزیزم توی مرکز...
خب جالبه تشریف میارن بهم می گن صد تا تریمیپرامین و صد تا کلردیاز ۱۰ و صد تا لورازپام دو و صد تا پرفنازین ۲ و صد تا بای پیریدن بنویسم... تازه همین دو سه هفته قبل براش نوشته بودم همه اینا رو٬ می گه زنم همشو می خوره ...روزی ۱۴-۱۵ تا قرص می خوره.. همه رو با این حال براش می نویسم... اخر سر می گه ۵۰ تا اموکسی سیلین و ۵۰ تا استامینوفن کدئین هم بنویس. می گم آموکسی برای چی؟ می گه می خوام تو خونه ام داشته باشم...
جالبه خب. چیکار دارین؟ می خواد تو خونه ش داشته باشه... ۵۰ تا اونم... کمه مگه؟ خب چیه مگه؟
من هم از این حرصم می گیره که چیزی بهش نگفتم و گفتم نمی تونم ۵۰ تا بنویسم ٬که یهو گفت اصلا ننویس بده می رم یکی دیگه بنویسه و دفترچه رو ازدستم کشید و رفت بیرون تو سالن شروع کرد به داد و فریاد ..و هرچی از دهنش دراومد بهم گفت.
جالب اینجاست که همکارم بردتش تو اتاقش و دارو ها رو براش نوشته! اگه اموکسی رو نوشته باشه که دیگه خیلی.... نمی دونم و نمی خوام هم بدونم که نوشته یانه...
این ماجرا دیروز صبح اتفاق افتاد...همین کارها رو می کنن ( همکارم و پذیرش درمونگاه ) که بعد از این همه بی ادبی دوباره امروز صبح بلند شده اومده درمونگاه که برام ازمایش چربی بنویسین... فقط خدارو شکر که اون موقع من تو درمونگاه نبودم...
بیشتر از اینکه از دست اونی که بهم این حرفا رو زده ناراحت باشم چون ارزششو نداره.. از دست همکارام ناراحتم.. از این حمایت نشدن ها...
به جهنم منو بگو تو چرا حرص مقاوم شدن مردم به آنتی بیوتیکو می خوری.. بنویس بذار انقد بخوره که...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:56  توسط جوراب
|
دیروز یه آقاهه اومد درمونگاه ن ٬ که من سه چهار روز قبل رفتم استخر ٬ آب رفت تو گوشم ٬ الان گوشم گرفته ٬ گنگه... دکتر هم فرداش رفتم اما بهم این داروها رو داده و من خوب نشدم..سابقه سینوزیتم دارم بیا و بهم داروی قوی تر بده...
رفتم گوششو نگاه کردم دیدم واااا یه چیزی کامپکته اون ته مه های گوشش هست انگار... بهش می گم چیزی تو گوشتون کردین؟ یه کم فکر می کنه بعد می گه :« آره آره... همون روز اول خواهر خانومم یه پنبه داد٬ گفت بذار تو گوشت آب رو بکشه .. »
می گم:« بعد بیرونش نیاوردین؟»
می گه: « چرا.. مگه هنوز مونده چیزی؟»
خلاصه.. تو اون درمونگاه هم که نه پنسی٬ نه پنستی٬ نه کوفتی٬ نه کاری ای٬ پیدا نمی شد که.. رفتیم دست به دامان آقای راننده آمبولانس شدیم. اون بیچاره رفت تو جعبه اورژانسشو گشت چیز مناسبی پیدا نشد.. بعد رفت از تو انبار برام بالاخره یه چیزی پیدا کرد با هم رفتیم از تو گوش آقاهه پنبه ای بس متراکم کشیدیم بیرون...
حالا آقاهه خوشش اومده بود جو گیر شده بود ٬هی می گفت : وا این گوشم باز شد.. اما اون گوشم هنوز گرفته نگاه کن ببین اون تو هم پنبه هست؟ هی می گم بابا نگاه کردم نبود.. می گه حالا یه بار دیگه خووووب نگاه کن( و روی خوب تکیه می کنه ! ) خلاصه مام یه بار دیگه خووووب نگاه کردیم بازم گفتیم نیست... بعد می گه پس من بعد از ظهر برم متخصص قشنگ!! نگاه کنه شاید باشه.. گفتم خب برید( حالا خوبه تا قبل از اینکه من پنبه هه رو بکشم بیرون اصلا به صرافت این موضوع هم نیفتاده بودا! ) خلاصه آخرشم موقع رفتن بهم گفت خیلی زحمت کشیدید خجالت دادید!
تازه یه بارم سانسوز که بودم ٬ یه دختری ۱۰-۱۲ ساله با برادرش اومد که گوشش گرفته و یه چند وقتیه صداها رو نمی شنوه.. منم تو گوششو نگاه کردم یه چیزای عجیب غریبی یافتم که نگو.... بعد افتادم به جون گوشه و یه چیزی از گوشش بیرون اومد که هنوز که هنوزه یادم می افته از خنده روده بر می شم: پارچه ی توری! که به شکل نوار بریده شده بود.. بهش گفتم اینو کی گذاشتی تو گوشت؟ چشاش ۴ تا شد و گفت شیش هفت ماه قبل!!!! داشتم گوشمو تمیز می کردم...
دیگه هم یادش رفته بود در بیاره !!به خدا خیلی پارچه ی گنده ای بود نمی دونم شیش هفت ماه تو گوشش بود و اینم نفهمیده بود؟؟ برادرشم یه چش غره ای بهش رفت که من گفتم الان برن خونه دعواش می کنن
** یه اخلاقی که من دارم اینه که بچه مچه که میاد پیشم اگه عروسک مروسک همراش باشه٬ حتما باید بپرسم اسمش چیه؟ انگار همه مث خودم هستن که واسه هر شی ء بی جان و جاندار و غیره و ذلکی اسم بذارن... خلاصه مثلا به بچه هه می گم اسم عروسکت چیه؟ اونم با کمال بی ذوقی می گه : عروسک! بعد من ضایع می شم
خلاصه اینو گفتم که بگم دیروز صبح یه مورد سگ گاز گرفتگی داشتیم پسر بچه سه ساله که رفته بود غذای سگه رو بهش بده پاش گیر می کنه به سنگ و می لغزه و می افته جلوی سگه.. آقا سگه هم دست اینو با غذا اشتباه می گیره و یه گاز گنده از دستش می گیره.. ووووهه خیلی وحشتناک بود البته بعد از سه روز بستری تو بیمارستان اومده بود درمونگاه ما که فقط پانسمان تعویض بشه و کم مونده بود که سگه انگشت شست بچه ی بی نوا رو بجوئه و قورت بده... آخی.. حالا اون وسط خانوم بهیارمون داره پانسمان عوض می کنه و بچه هم در حال جزع و فزع .. من ازش می پرسم اسم آقا سگه چی بود؟؟ بچه هم وسط گریه ٬ می گه: « شیییییییپلللللل » ( شیپل )
کلی از طرز گفتن شیپلش و از سوال خودم خندیدم.. سگه هم از نژاد دوبرمن بود.. خوب شد بچه رو کلا قورت نداد هااااا
خلاصه که اینطور امروز هی اپ کردم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:49  توسط جوراب
|
ساعت هفت و چهل و هفت دقیقه ی صبح جمعه
دینگ دینگ ( صدای اس ام اس )
صورتحساب این دوره ی تلفن همراه شما :....
شناسه قبض:....
شناسه پرداخت:....
شرکت ارتباطات سیار
یه روز جمعه تعطیل بودیمااااااااااااا
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:23  توسط جوراب
|
باز هم فروردین ... و روزهای طولانی بی انتها و من که دلم می گیرد هی و می گیرد هی و فکر می کنم که چقدر کار انجام نشده دارم و چقدر دیر است و چقدر روزهای عمرم زود و بی بار گذشته است و چقدر وابستگی دارم هی ٬ به زمان ٬ مکان ٬ به اشخاص....
دلم می گیرد هی٬ هی می گویم به خودم که نه! تو تنها نیستی ... اما دلم هی می گیرد و هی فکر می کنم که کاش این رشته را نخوانده بودم... که اگر نخوانده بودمش الان همه چیز فرق می کرد.. اما حالا این طور نیست...
روزهای فروردین همیشه همینطورند.. همیشه حس آن دختر کوچکی را دارم که هزار جور غم و تنهایی توی دلش بود اما نمی توانست چیزی بگوید.. حس روزهای بلوغ و درس های دبیرستان و روزهای تمام نشدنی و بی انتها و غروب های سرمه ای و صدای اذان و گل های شب بوی توی حیاط و هندسه و زیست را با هم خواندن و شیطانی های الکی و بی جای توی مدرسه و ...
حالا ٬ هنوز بعد از سال ها همان حس ها را دارم.. راست است که می گویند آدمی هیچ وقت عوض نمی شود.. من همیشه همان آدم باقی خواهم ماند.. با همان دلشوره ها.. با همان حالات ٬با همان عقاید و احساسات..
دیگر هیچ چیزی نیست... جز ملال دوری شما.... جز غم و غصه ی روزهای آمده و نیامده... جز اینکه مثل آن روزها که ریاضی و تجربی را با هم می خواستم الان هم زبان و رزیدنتی را با هم می خواهم.. ملالی نیست... فکر کنم منم که سخت می گیرم...
شاید روزهای خوبی هم در راه باشند...شاید. بهتر است توی سال جدید این را بنویسم... بدعنقی بس است.
من همیشه
خواب دیدهام، ولی ...
راستی، هیچ فکر کردهای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشههای ما اگرچه گیر کرده است
میوههای آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:57  توسط جوراب
|