تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

امروز حالم گرفته شد. هنوزم گرفتست...

حدود سه هفته قبل یه دختر ۱۹ ساله مریضم بود. با شکایت حالت تهوع  شدیدو شکم درد مختصر... راستش برای باردوم که اومد پیشم با علم به اینکه می دونستم مجرده و باز هم ازش سوال کرده بودم ٬  فقط به این شک کردم نکنه هپاتیت باشه چون واقعا  جز بیماری وایرال به چیز دیگه ای نمی خورد و خیلی بی حال شده بود و من و یکی از همکارام به زور رگشو پیدا کردیم و براش رگ گرفتیم و منم واسش یه سری ازمایش نوشتم...

تو اون فاصله هر کدوم از مریضا که می اومدن که می شناختنش و می دیدنش که تنها اونجا افتاده ٬ سری به تاسف تکون می دادن و نچ نچ کنان می رفتن و یکیشون اومد با حالت بدی از ناراحتی بهم گفت این که بدبخته و باباش معتاده و مامانشم این سه تا بچه رو ول کرده رفته و اینا هم صب تا شب تو کوچه خیابون ولو هستن ...اون لحظه چیزی نگفتم و جواب مریضه رم ندادم ٬ یعنی دیگه ازش پرس و جو نکردم... اما خب شک کردم و دختره اون موقع دیگه رفته بود خونه شون.. و منم رفتم بهورز اون روستایی که دخترک ساکن اونجا بود رو پیدا کردم از شانسم بهورز خانم مرخصی بود و هرچی از آقاهه سوال کردم جواب درستی بهم نداد.. یعنی از وضع خونوادگیش پرسیدم که دقیقا جوابی مشابه اون مریضه داد و اخرشم گفت :« زیاد اوضاع درستی ندارن! »


شکم صد برابر شده بود.اما باورم نمی شد. دخترک قیافه ساده و مظلوم و حتی ساده لوحی داشت.  حتی گاهی دقیقا متوجه حرف های من نمی شد... فرداش رفتم سیاری. بهورز خانم رو تنها گیر آوردم و ازش در مورد آ ( همون دختر ) سوال کردم.. این بار مطئن شدم. آ با اون قیافه ی کودکانه و دندانهای خرگوشی کج و ماوج و اندام لاغر و نحیف و دستهایی که به خاطر خوردن آلوچه ی رنگی قرمز شده بود ٬ عصر ها که هوا گرگ و میش می شد با پسر های روستا  به بیشه های خلوت و کوچه های پشت مزارع می رفت..

به بهورزمون گفتم حتما پیگیریش کنه و بفرستتش پیش من. گفت: حتما٬ اما آنها تلفن ندارند و توی روستای قمر هم هستند اما حتما به صاحبخونه شون زنگ می زنم...و گفت به قیافه ساده و مظلومش نگاه نکن خانم دکتر...
چند روز بعد بهورزمون رو دیدم که گفت نتونسته پیداشون کنه و به صاحبخونه پیغام داده ٬ اما خبری نشد.

امروز بعد از سه هفته دیدمش. برادر کوچکش مریض شده بود و اورده بودش درمانگاه. ازش پرسیدم چرا جواب آزمایشاتت رو نیاوردی ؟ خیلی راحت گفت: رفته بودم پزشک  قانونی! چند لحظه نگاهش کردم. واقعا اون لحظه نمی دونستم چی باید بگم؟ و مثل منگلا گفتم حالا می خوای چیکار کنی؟ گفت:« پس فردا می خوایم « پسره» رو بگیریمش٬ بریم عقد کنیم! » گفتم چرا به من نگفتی؟ گفت منکه نمی دونستم..پرسیدم حالا از کجا فهمیدی حامله ای؟ گفت: سونو گرافی دادم.
مشخص شد که دو روز بعد از اینکه اومده بود اینجا باز با همین حالت می ره بیمارستان و اونجا هم براش سونوی  شکم می نویسن که نتیجه مشخص می شه...
هرچی تو کیفش گشت دنبال برگه سونو نتونست پیداش کنه... عوضش یه برگه داد که گویا فتوکپی شکایت نامه اش بود و با دست خط خودش بود.. و یه دست خط دیگه که انگار ازش سوالاتی کرده بود که آیا به شما ت جا و ز شد یا یه میل خودت بود و این هم جواب داده بود و از این چیزها...

یادم افتاد که باید بهش بگم که حتما باید مراقبت بارداری بشه.. بهش می گم بعد عروسی تو همون روستا ساکن می شی؟ می گه نمی دونم.. می گم چطور؟ می گه حالا هنوز پسره ! نمی دونه.. اگه بدونه فرار می کنه الان سربازیه! می گم ای بابا تو که گفتی پس فردا عقدمه! می گه نه! پس فردا تازه پلیس می خواد بره بگیرتش!

همش هم با لفظ پسره ازش یاد می کرد..

حالم خیلی گرفته شد.. این دیگه چه اوضاعی بود... واقعا عجب جامعه ای داریم ها... همش هم بیرون گود نشستیم داریم شعار می دیم.. شعار. شعار و شعار ...کیه که عمل کنه؟

می دونم چرا انقدر از دست خودم٬دنیا٬ دختره٬ پسره ٬ بابای دختره٬ مامان دختره حرصم گرفت..و نمی دونم چرا این وسط همش یاد دختره هستم و هی تصورش می کنم که تو اون خونه که مامانی نبوده چطور موضوعو به باباش گفته.. چون بهم گفت به مدت دو هفته به بابام نگفتم و جمعه گفتم!

کاری ندارم که واقعا ساده لوح  بود یا نه.. کاری ندارم که مظلوم بود یا نه.. کاری ندارم که فاحشه بود یانه.. اما من همش دست های رنگی شده از آلوچه ای را یادم می آید.. این دست ها مال یک کودک بود..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:46  توسط جوراب  | 

یه پست حال بد کننده!

(( خواندن این پست به افراد ضعیف مزاج توصیه نمی شود... ))

راستش من نمی دونم چرا انقده بدشانسم٬ از وقتی که یادم میاد تو غذاها مو پیدا می کنم  بعد خب خیلی حالم بد می شه.. مثلا فکرشو بکنین توی یه مهمونی  نشسته بودم داشتم غذامو که کتلت باشه می خوردم بعدش اون وسط کتلته یه مو در میاد خدااااااااااایا حالا با صابخونه هم رودرواسی دارم ٬ هی می گه بخور دیگه جوراب جان٬ چرا نمی خوری؟ اوا همه غذاهات مونده که.. نمی دونستم باید چکار کنم ٬ می خواستم کتلته رو یه کاری کنم بندازمش پایین  ٬ زیر میز٬ یا بشقابمو یه جوری با دستم تکون بدم که کتلته بیفته زمین! بعد بگم که اه! این کثیف شد نخورمش.. دیدم ضایع است  کارم... خلاصه که هیچی .. چند تا دسمال کاغذی چپوندم گوشه بشقابم اون تیکه کتلته رو ( اگه حالتون بد نشه بگم که دو تیکه شده بود  که توسط یه رشته مو بهم وصل بودن!   )گذاشتم زیر دسمالا و خلاصه یه جوری قضیه رو ماست مالی کردم..

حالا این از این. امروزم که تو درمونگاه همکارم سالاد اولویه درست کرده بود... چقدم خوشمزه بود منم یگالم خوردم.. بعد تازشم٬ ساعت که ۱۲ - ۱ شد دوباره همگی گرسنمون شد رفتیم بازم بخوریمش .. من دو تا لقمه که خوردم با این چشمان مویابم ٬ بازم مو پیدا کردم توی خود ظرف اصلی غذاهه! خب مسلمه که چیزی نتونستم بگم.. بعد دیگه نخوردم و جوری اون بدبختا رو نگاه می کردم که انگار دارن چی می خورن اونام هی اصرار اصرار که بخور دیگه ٬ بخور... بعدشم دیگه نمی دونم موهه رو کی یابید دوباره

تازشم هر دفعه می ریم رستورانی فست فودی جایی من یه مو کوچولو رو باید حتما پیدا کنم... نمی شه اصلا

حالا یه مشکلی که دارم اینه: من نه که همش مویابی می کنم. دچار یه بیماری شدم به نام :« استرس مو در غذا »  به این صورت که هر وقت دارم غذایی درست می کنم یا سالادی چیزی٬ انقدر استرس می گیرم که نکنه مو توش باشه که نگووووووووووووو.... ده بار محتویات غذا رو چک می کنم... خلاصه نمی دونم چکار کنم...فوبی گرفتم به خدا

چی شد؟ حالتون بد شد؟

تاااااازه اینم بگم  یه کم بخندیم که پریروز یه خانومه با یه پسر بچه ده ساله اومدن درمونگاه .. مشکل پسره این بود که دلش به صورت دوره ای درد می گرفت.. من داشتم هی شرح حال می گرفتم ازش که یهو خانومه گفت : ببخشید بذارین راستشو بگم... مشکل اینه که مدیر مدرسه ش زنگ زده بهمون که «خانوم این بچه سر کلاس همش خطا می ده !!!! همه شاگردا ازش شاکین!»  خداااای من من که دهنم وا موند ... بعدش کلی خندم گرفت .. تازشم به خانومه گفتم حالا از کجا می فهمن این اون خطا هه رو داده؟ ( خطا داده؟؟ خطا کرده؟؟ ) اونم گفت بچه ها می گن بو از اینه دیگه!!!!!!!!!!!!
بدشم پسره گفت بهم که : « ئههههههههه ! بچه ها الکی می گن ! کار من نیست.. من فقط دلم درد می کنه بعضی وقتا !  کار خودشونه ! )

الاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:47  توسط جوراب  | 

 

لنگه های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند
محکمند
خوش به حالشان که لنگه ی همند !

جلیل صفر بیگی

خیلی خوشم اومد ازین شعره دوسش می داااارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:59  توسط جوراب  | 

 

دیروز خیلی عصبانی بودم. یعنی اولش صبح نبودم بعد رفتم درمونگاه دیدم که همکارم بازم امروزو نیومده و مرخصی رفته حرصی شدم... اخه ظهر یه کاری داشتم می خواستم زودتر برم و از شنبه تا چهار شنبه تنها تو درمونگاه بودم. خلاصه اولین مریض اومد و بعدش هنوز نیومده خودش شروع کرد به اردر دادن که امپول بنویس این بچه تا امپول نزنه خوب نمی شه٬ شنبه باید ببرم متخصص. هم بتامتازون بنویس هم پنی سیلین !  هیچی نگفتم گفتم خب اگه لازم باشه می نویسم. دو دیقه بعد : چرک خشک کنم بنویس... کواموکسی کلاوم باشه یا سفیکسیم.. تا اونا رو نخوره خوب نمی شه. وااای دیگه حرصم گرفت و از اونجایی که نمی تونم طاقت بیارم و زبون به کام بگیرم٬ گفتم می خوای شما بیا اینجا ( جای من ) بشین ... دیگه برا چی اومدی پیش من ؟ اصلا هی می گی بتامتازون می دونی بیخودی زدنش چقد عوارض داره؟ یهو دیدم وا داره گریه می کنه اشک اشک اشک از چشاش راه افتاده که شما ناراحت می شی من به شما این حرفا رو می زنم؟ نه چرا ناراحت می شی؟ اصلا می دونی من امسال سر این بچه چه بدبختی کشیدم؟
واای منم دیدم این داره گریه می کنه دیگه ناراحت شدم که نکنه از دست من ناراحت شده که بعدش دیدم نه بابا این دلش از جای دیگه پره و می ترسه شنبه بره متخصص ای ان تی.. برای نوبت عمل لوزه بچه و می ترسه که اون بهش بگه بچت باز عفونت کرده حلقش و عمل نمی کنیم...

خلاصه این با گریه از پیش من رفت و منم که خراافاتی هیچی دیگه.. گفتم امروز از اون روزاس.. نفر بعدی یه اقا پسری بود که اومدند و می فرمایند مثانه ام تیر می کشه! می گم می دونی مثانه کجاست؟ دست می ذره بالای نافش... دیدم داره چرت و پرت می گه رفتم معاینه اش کردم دیدم نه مثانه اش دردناکه نه اطراف نافش. عوضش تندرنس و ریباند تندرنس RLQ  داره ( شک به آپاندیسیت ).. بعد بلند که می شه از تخت می گه : آپاندیسمه؟ انگار نه انگار که تا دو دقه قبلش جوابای صد من یه غاز می داده !

دختر نفر بعدی دفترچه دوستشو اورده و با کمال پررویی یه برگه ازمایش از استرادیول و آزمایشات هورمونی و قند و چربی و کوفت و کاری آورده داده به من که وارد این دفترچه کن دفتر چه هم مال دوستمه و قبض هم نمی خواست بگیره.. بهش می گم فرضا که من بنویسم آزمایشگاه نمی فهمه؟ می گه :«حالا « تو » چی کار داری بنویس دیگه! » بی تربیت! بعدشم تاااازه همه اینا به کنار وقتی با کمال رو میاد می گه دفترچه مال خودم نیست انتظار هم داره که ویزیت ازش نگیریم... پذیرشمون هم که مطابق معمول نیست  و من بهش می گم باید ویزیت ازاد بگیری می ره بیرون جار و جنجال که من الان زنگ می زنم شوهرم بیاد! چرا باید قبض ازاد بگیرم.. ما خانواده شهیدیم! ( با اون موهای رنگ کرده بافت افریقایی و شال تا بناگوشش و مانتوی تا کجاش... پررو پرررو این جور وقتا می شن خونواده شهید ! )

 

نفر بعدی یه خانومیه که ... اوووووووووووووفففف این یکیو حوصله ندارم نویسم چون خیلی لجمو در اورد و دیگه اگه بنویسم دلم بیشر به درد میاد و یاد دیروز می افتم..... این یکی که نوبرش بود و دیگه از اتاقم که رفت بیرون کم مونده بود گریه کنم که اگه بقیه مریضا نبودن و همکارام نبودن می شستم و زار گریه می کردم

خیلی لجم گرفته اخه این چه دنیاییه این چه مردمیه ما داریم؟ فرصت طلب. سوء استفاده گر و ... طرف هم دفترچه تامین   اجتماعی داره هم   خدمات درمانی .. خب این کلک نیست؟
این روستایی ها رو که نگو هر کدوم دو تا دوتا دفترچه دارن.. می رن بیمارستان و دکتر بیرون به قول خودشون ! با اون دفترچه ها می رن بعدش می خوان بیان پیش ما با دفترچه روستایی می ان که ویزیتش 250 تومنه ! مفت باشه کوفت باشه.. یه روز می آن ازمایش کل!!!!! ( به قول خودشون ) می خوان ٬ دوباره دو روز دیگه می یان که وقت نکردیم بریم تاریخشو عوض کن.. دوباره سه روز دیگه میان جوابشو برام تفسیر کن ( البته اینم بدونین که چرا جواب ازمایش دیدن باید ویزیت داده بشه؟ یه جواب ازمایشه دیگه ! )

الان خیلی بداخلاقی کردم؟ البته بیشتر هم غر دارم براتون ولی خودم حوصله ندارم دیگه!

در ضمن دوستان پرسیدن که برای اون بچه دو پست پایینتر چیکار کردم؟ هیچی معاینه پاش نرمال و خوب بود و من بهش انتی بیوتیک دادم ( سفالکسین ) . بعد هم واکسن کزاز و بعد هم یه گرافی استخوانهای پاشنه پا ( چون بدجوری ضربه دیده بود البته این یکی زیاد لازم نبود ) بعد عصر اومدم و با اناهیتا صلاح و مشورت که کردم بهم گفت چرا ارجاعش ندادی به ارتوپد؟  منم تا فردا صبح دلم هزار راه رفت و صبح با بدبختی پیداش کردم چون فقط تو حومه ما مدرسه می رفت و خونه شون جای دیگه ای بود و زنگ زدم مدرسه و با مدیرش صحبت کردم که گفت خوبه و منم گفتم بهتره بره یه ارتوپد هم معاینش کنه ! همین.. به نظر شما بد کاری کردم؟

پی نوشت : اگه من براتون کامنت نمی ذارم ببخشید اینه حال و روزم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:57  توسط جوراب  | 

 

یکی با سرچ « کاش بی لک و لاغر بودم » رسیده به وبلاگ من !!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:8  توسط جوراب  | 

 

دیروز یه پسر بچه هه رو از طرف مدرسه آوردن درمونگاه٬٬ دوم راهنمایی بود. بگین چی شده بود؟ میخ رفته بود تو پاش. از این طرف  پاش رفته بود از اون طرف اومده بود بیرون. تازه کفش هم پاش بوده.
اولش که همه فک کردن فقط میخ رفته یه طرف پاش رو سوراخ کرده. اما من یهو دیدم که ووووای هم کف پا هم روی پاش سوراخه...
بهش می گیم چیکار داشتی می کردی آخه؟ می گه اوهو اوهو داشتم قایم موشک بازی می کردم!
بهش می گیم میخو کی بیرون آورد : می گه: اوهو اوهو اسرافیل زاده اوهو اوهو ...

آخی آخی نازی کلی دلم سوخت براش و ناز و نوازشش کردم.. آخه بچه از ترس داشت می مرد و یه گریه هایی می کرد و هی می گفت من می میییییرم. این اهالی درمونگاه هم عوض دلداری هی آخ آخ و وای وای و چه وحشتناک و اینا می گفتن این بیشتر می ترسید.
 
یه چیزی هم آخر سر کشف کردم و اون اینکه : بیشتر از این بابت دلم براش سوخت و دوسش داشتم  که می گفت داشتم قایم موشک بازی می کردم. آخه الان  تو این زمونه دیگه بچه ای رو ندیده بودم که قایم موشک بازی کنه .. اونم دوم راهنمایی !

یه چیز دیگه هم اینکه این اسرافیل زاده هه عجب دلی داشته ها !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:3  توسط جوراب  |