** بهترین هدیه ای که این روزا می تونستم بگیرم لینک دانلود نوار قصه ی گرگ بد گنده و سه بچه خوک بود. از ع عزیز٬ دوست قدیمی خوبم( که باز زده وبلاگشو منهدم کرده) .. اما اینجا می گم: ممنووووووووووووووووووووووووووووونم. مرسی که همیشه به یادم بودی دوست قدیمی خوبم که از سال ۸۲ می شناسمت و هیچ وقت هم ندیدمت. ممنونم.
** ای دی اس ال که نمی گیرم ( به این بهونه که اگه داشته باشم به کار و زندگیم نمی رسم ! بهونه مسخره ایه خودم می دونم! ) اما خب عوضش رفتم اینترنت نامحدود ماهانه گرفتم! عجب خبطی کردم بابا این هیچ وقت اکانتش تموم نمی شه بعدش من استرس می گیرم از اینکه نکنه من هی جو زده بشم هزار ساعت اینترنت استفاده کنم بعد . ( یعنی که الان شما فهمیدین منظور من چی بود؟ ) خودم فهمیدم و اون آقاهه که ازش اکانت می گیرم ! 
** یه روپوش سفید مرمری جونم برام خریده آورده که من تو مطب فوق تخصصی م !! ( ایهیم ایهیم )
بپوشم. انقده خوشکله شیکه ٬ خوش تیپ می شم توش که نگووووو.. می مردم اگه اینجا نمی گفتم. تازه می خوام بگم یکی دیگه هم برام بخره !
** اصلا من با همه قهرم. من انقد حلقه مو دوس دارم انقد کوچولوئه . انقد ظریفه که نگو.من و مرمری پارسال انتخاب کرده بودیم. خونواده و دوستام که همه گفتن خوشکله.. اما امان از این همکارام و اهالی درمونگاه! مامای مرکزمون که دید گفت: اینه؟ همین؟ ( دقیقا با همین لحن ) .. اون دختره تو داروخونه درمونگاه ن گفت : نقره اس؟
بقیه هم دیدن سر تکون دادن مثلا که حالا ای بدک نیست ! فقط خانومه اون یکی خدماتمون گفت خیلی ظریفه بامزه اس !
حالا بعد فک نکنین که برای من مهمه ها!!!
اصنم مهم نیست فقط اینجا آیکون دماغ دراز نداره بذارم اینجا...
لابد اینا انتظار داشتن برم یه چیز زرد پر نگین بخرم.. اییییییییششش..
** یه دوست و همکاری دارم اسم شوهرش پیمانه.. بهم می گه تو چطور تونستی .... رو به مرمری تبدیل کنی؟ استعدادت خوبه. بیا برای پیمان هم مخفف انتخاب کن من اینجوری صداش کنم. بابا من ....رو تبدیل کردم به مِرمِری. پیمانو که نمی تونم تبدیل کنم به پرپری perperi !!! خلاصه که اینجوریا ! حالا هر چی به مغزم فشار می ارم چیزای مسخره میاد به ذهنم. بابا اخه ادم یه حسی داشته باشه دیگه... من که نمی تونم مثلا تو دلم اون غول گنده رو ناز کنم بعد اسمشو از روی تحبیب خلاصه کنم
. مردم از آدم چه انتظاراتی دارن ها !!
** راستی نیلوفر جون با طعم باران اینم از این حال و هوا... قربونت برم که انقده مهربونی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:29  توسط جوراب
|
حتی دلم می خواهد مترسکی باشم توی مزرعه ای ٬ باد بیاید٬ تو بیایی و روی شانه هام بنشینی و آرام آرام ببینم این تویی که هستی پرنده ی کوچک و از من نمی ترسی که مترسکم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:9  توسط جوراب
|
شهامت رهایی از دلتنگی را ندارم٬ سلام می کنم به اندوه..... حواسم نیست که اندوه ها مثل آب روان می آیند و می گذرند.. حواسم نیست که این همه سال ٬ این برایم عبرت نشده است .
شاید حقیقت این باشد :من اندوه را دوست دارم... من دردهای کهنه را دوست دارم.من شاد بودن را یاد نگرفته ام. یادم نداده اند.من برای هر چیز کوچک و ناچیزی غم می خورم. من انگار آسوده نخواهم شد.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:31  توسط جوراب
|
**چن روز پیشا رفتم یه مغازه ای یه چن تا گل سر و گیره سر بخرم.. بعدش یه کیف پول اونجا دیدم ٬ دیدین می گن از دور دل می بره از نزدیک زهره؟ این کیف پوله دقیقا جریانش همین بود. خوشگل بودا. مارکشم مثلا ورساچه بود! ( جون عمش! ) اولش خواستم بخرم ولی درشو که وا کردم توشو ببینم ٬ آقا موندم یه لحظه.اه! چه چیز ضایعی بود. توش از پلاستیک اصل ساخته شده بود. دو ورقه پلاستیک گذاشته بودن اون تو و مارک ورساچه رم با کمال پررویی حک کرده بودن رو این پلاستیکا. به پسره می گم نه و نمی خوامش با کمال رو بهم نگاه می کنه می گه : نه٬ اینو که باهاش کار کنی درست می شه. من این کیف پولمو ببین خریدمش فلان قدر ( ۴۸ تومن ) چرم اصلم هس! اولش این شکلی بود( یه کیف پلاستیکی از اون ته مه های مغازش در میاره ) ٬ تو دلم می گم بابا مگه الان من قیافم شبیه پته؟ یا که مته؟ من دیگه می تونم پلاستیکو که از چرم تشخیص بدم خدا رو شکر! بهش می گم تو رو خدا نگین اینو به کسی..بعدشم بهم می گه قیمت کیفه هم هست هشت تومن حالا شما چون خرید ازمون کردی بهت هف تومنم می دم... تو دلم می گم واسه اون پلاستیک دو تومنم نمی دم! اخه اگه چرم باشه هف تومن می شه قیمتش! ایییششش اینا دیگه کین؟
** فردا صب کشیکم . خب ناراحتم. اصلا از سه روز قیلش عزا می گیرم. راستش اول فک می کردم فقط خودم اینجوریم و هی تو دلم به خودم بد و بیراه می گفتم. اما بعد با یکی دیگه از همکارام که صحبت کردم دیدم اونم مث منه.. اخه تو درمونگاهی که امکانات نداره و یه بهیار فقط باهات کار می کنه که تنها هدفش سیرکول کردن مریضه تو باید چیکار کنی؟ اوایل خوشحال بودم که مثلا سن بالا هستن و تجربه دارن و اینا اما همش که به فکر اینن چرا سرم زیاد دادی؟ ( که من اگه نیاز نباشه اصلا نمی دم ) چرا امپول زیاد دادی.. یا یه بار مثلا یه مریضی اومده بود بریدگی عمیق کف دست داشت. اگه به خودم بود که اعزام می کردمش اما پانسمانش کردم و نامه نوشتم که حتما بره ارتوپد یا جراح ببینتش و به این اقاهه گفتم ادرس بیمارستان نزدیکو بهش بده ( خودم بلد نبودم ) بعد که سرم خلوت شد ازش پرسیدم ادرس دادین بهش گفت: هوم! گفتم خب جراح داره اونجا دیگه؟ می گه : نه بابا.. می ره اونجا پرستارا پزشکا خودشون یه جوری بخیه ش می کنن! وااااااااااااااااای یعنی اینو که گفت داشتم اتیش می گرفتم. اگه به بخیه معمولی بود که خودم بلد بودم چلفتی نبودم که...
خب اینجور چیزا رو که می بینه ادم استرسش بیشتر می شه دیگه!
** پریشبم کشیک بودم یه پیرمرده با پسرش اومد با شکایت شکمم داره می پزه! خدایا این دیگه چه چیف کامپلینیه؟ اسهال ؟ نه! درد ؟ بله ... کجا؟ همه جا.. فشار خون؟ بله... درد پیچشی؟ نه.. درد مداوم؟ نه .. سابقه سنگ کلیه؟ نه...تا رسید به جایی که دیگه گفت نه اصلا الان دیگه خوب شدم !
بهش گفتم برو بخواب معاینت کنم( خداییش این معاینه شکم خیلی خیلی به دردم خورده و مواردی پیش اومده که اول حوصله نداشتم معاینه کنم به خاطر همین شرح حالای بدی که مریض می ده و به نظرت مشکل حادی نمی اد اول ٬ اما وجدان کاری غلبه کرده
و بعد معاینه طرف اپاندیسیت از اب در اومده! ) خب داشتم می گفتم رفت خوابید رو تخت. سه لایه شال و شکم بند و کمر بندو اینا رو که باز کرد٬ مواجه شدم باچی؟ بعله ! ضایعات وزیکولو بولوز اریتماتو در مسیر یک درماتوم ! هووووههه می گم این که زوناست ! با من بحث می کنه که نه از وقتی اون پماد ضد درد رو زدم اینجور شده حساسیت به پماده. می گم شما اصلا پوست شکمتو دیده بودی که اینجور شده؟ می گه نه ندیده بودم ولی می دونم به خاطر پماده است .. اصلا شاید واسه این شاله باشه؟ ها؟ اره مال همینه.. تو دفترچه رو نگاه می کنم تاریخ ۲۴ اذر براش پماد دپی نوشتن ( به یه علتی که یادش نبود چرا ) تازه اصلا این ضایعات به ضایعات حساسیتی نمی خورد کاملا وزیکولار بود توی یه مسیر هم بود.اصلا هم خارش نداشت. به من چه من که مطمئنم زوناست .. بهش می گم این بیماری جوریه که دو سه روز اول دردش شروع می شه بعدش دونه می زنه. به هر حال حرف منو که باور نکرد. اخرشم داشت می رفت گفت اشکال از اون پماده بود!
حالا اگه یه دکتر مسن و مرد مخصوصا با موهای جوگندمی بهش گفته بود مریضیت اینه ٬ دربست حرفشو قبول داشت ها... مشکل اینه که همه فکر می کنن چون خانوم جوونی بارت نیست چیزی...
** تازه یه خبر جدید که خوشحالم کرده اینه که یه خانوم دکتر داشتیم استاد راهنمام هم بود خیلی هم دوسش داشتم... بعد از ۴ سال زنگ زده به شمارم و ازم خواسته چهار روز در ماه رو ( روزایی که میاد اینجا مریض می بینه ) برم باهاش همکاری کنم..خیلییی خوش حالم. یه کم اعتماد به نفسم که شده بود زیر صفر الان بالا رفته ... حالا شدیم شاگرد! پادو ! وردست فوق تخصص . باشد که روزی متخصص شویم خودمان .
** یادم رفت از ضایعات پیرمرده عکس بگیرم.. درمونگاه شلوغ بود وگرنه عکس می گرفتم اینجا می ذاشتم شمام ببینین. همش می خوام این کارو بکنم یادم می ره... من عاشق پوست و بیماریهاشم.. ای خدا چرا نمی تونم درس بخونم یه روزی پوست قبول شم هان؟ هان؟ هان؟
** حال بابام بد که می شه من هم خیلی حالم گرفته می شه...هیچ کاری هم که نمی شه کرد... 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 22:56  توسط جوراب
|
اون شبی که کشیک بودم ٬پیرزنه اومده بود درمونگاه « ن » . با حالت تهوع و سرگیجه ی شدید. یعنی نمی تونست راه بره و حرف بزنه. فشارشو گرفتم . ۲۶ بود روی ۱۲ !
به ضرب و زور فشارش که رسید به ۱۹ تازه تونست حرف بزنه و یه کم استیبل شد.. اون موقع دیدم داره یه چیزی می گه! تو دلم گفتم نکنه داره وصیت می کنه !!خوب گوش کردم دیدم داره می گه:« منو ببرین یه دکتر حساااابی !»
:: چن شب قبلش دقیقا عین اینو خواب دیده بودم. اما اونجا فشار مریض ۲۹ بود و بعدشم حالش که خوب شد از جاش بلند شد و اونم دقیقا گفت می خوام برم بیمارستان و اینجا خوب نیست .. ولی فرقش این بود که اون مریضه باهام کلی دعوا کرد تو خواب! ولی این یکی جون دعوا کردن نداشت. فقط به شوهرش هی می گفت منو ببرین یه دکتر حسابی! 
:: البته خودم می خواستم ارجاعش بدم ها!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 19:35  توسط جوراب
|