تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 

 

 

یک قطعه من می گذارم.یک قطعه تو....یکی من ...یکی تو.
همینجوری زندگی هایمان را به هم می چسبانیم... پازل زندگی تمام می شود.
چیدیمش. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط جوراب  | 

 

 

من اگربیست و چهارساعت از عمرم باقی مانده باشد ٬ تمام آن  را کنار کسی می مانم که دوستش دارم٬ که دوستم دارد و در همان حال هم به کسانی که فرصت گفتن دوستت دارم را  بهشان نداشته ام٬ می گویم که دوستشان دارم. همین.

پی نوشت: در پاسخ به پزشک ۷۸ .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط جوراب  | 

 


- الو !  ببخشید با خانوم دکتر کار داشتم.
ـ تو اتاقشون هستن. کارتون چیه؟
ـ نه نمی شه. باید به خودشون بگم.
ـ دارن مریض می بینن. شما کارتون که خصوصی نیست؟ به من بگین من بهشون بگم.
ـ آخه می خواستم باهاشون صحبت کنم ببینم اگه لازم هست بچه مو بیارم. اگه نه که هیچی!
ـ خب چی شده؟
ـ من الان داشتم کهنه ی بچه مو عوض می کردم. دیدم نصفش سبزه ٬ نصفش زرده. می خواستم ببینم اگه لازم هست بچه مو بیارم٬ اگه نه که هیچی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 17:20  توسط جوراب  | 

 

** آخی... چه زود روزها می گذرند. من الان وضعیت فعلیمو باور نمی کنم. انگار شخص دیگه ای در من هست و من خودم نیستم..

** برای  بیشتر و بیشتر دوست داشتن٬ باید دوست داشتن را بلد بود. دوست داشتن بلدی می خواهد.

** الان که جو٬ جو امتحان و جواب و قبولی و مردودی و اینهاست٬ تصمیم گرفتم که دیگه امسال رو درس بخونم( این یکی از تصمیماتم در ابتدای سال هم بود ) ٬ اما نمی دونم چرا انقدر تنبل و شل و ولم؟ هان؟ هان؟ هان؟ سال به سال هم قبولی بدتر می شه. پوووف !

** من می خوام به خیلی وبلاگ ها سر بزنم . اما برام فیلترند و نمی تونم.

** در انتها جهت اطلاع دوستان و آشنایان و رفیقان بگم که: اکبر تور پور لوچه گورابی برگشته اند.

** همین. تا بعد ٬ بایستک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:12  توسط جوراب  | 

ک و گ

خانم میم٬ اسم آقای گ ( مسوول مبارزه با بیماری ها ) و آقای ک ( امور عمومی ) را گذاشته است: «گربه نره و روباه مکار»! اقای گ٬ چاق و قد کوتاه و شکم گنده است. دقیقا هم هیکل گربه نره ! و آقای ک ٬ قد بلند است.
خانم ز٬ اما ٬ اسم آنها را گذاشته است:« داروغه ی ناتینگهام»
علت این نامگذاری ها این است که گ و ک ٬ فقط در فکر خوردن هستند .آن هم خوردنی که از پول این و آن باشد. هر روز جلوی یکی را می گیرند تا پول صبحانه ی آن روز را بدهد. هر روز به هر بهانه ای از هر کسی شیرینی می گیرند و عمده ی علاقه شان املت لوبیاست.. توی درمانگاه ما همیشه بساط گوجه فرنگی٬ خیار و پنیر به راه است و بوی لوبیا و گاه گاهی کوکو و گوشت چرخ کرده و مرغ سرخ شده و ... هم از آبدارخانه می آید. ما حتی یک منقل هم توی درمانگاهمان داریم و گاهی بساط کباب هم جور شده است.
درمانگاه ما از این لحاظ خیلی خیلی خوب است. توی یخچال درمانگاهمان همیشه چیزی یافت می شود. البته اگر این دو نفر چیزی هم باقی بگذارند.
ک و گ امکان ندارد پول صبحانه بدهند. البته یک بار سر برج که همه٬نفری٬ ۵ هزار تومان پول صبحانه دادیم٬ دیدم که آقای گ دو تا پانصدی مچاله از جیبش درآورد و گفت: من که بیشتر از این نمی خورم!!
ک و گ خیلی بامزه اند.
آن ماهی تابه ی رویایی درمانگاه همیشه دست ک است و همیشه تویش پر از لوبیاست. تا جایی که قرار است وقتی ک خدای نکرده٬ خدای نکرده ٬بمیرد٬ سر قبرش درخت لوبیا بکاریم و این ماهی تابه را هم به صورت سمبلیک روی گورش بنهیم!

حالا همه ی اینها را گفتم تا بگویم که برای تولد اینجانب٬ ک و گ دو نفری پول هایشان را روی هم گذاشتندو برای من کادو خریدند٬ از این لیوان های فلزی در دار . و کلی دیدگان بقیه ی اهالی درمانگاه از تعجب و حیرت چاهار تا شد و دهانها همه از فرط تحیر باز ماند....چون این دو نفر امکان نداشت که همچین کاری بکنند.

و این گونه بود که من به میزان عزیزی خودم در مرکز بهداشتی درمانی فلان آباد پی بردم و بیشتر از پیش حس خودشیفتگیم گل کرد و این پست را هم گذاشتم که شما هم بدانید!

متشکرم ک و گ جان.

پی نوشت: من هم روز تولدم یک سری لوبیا خریدم و به همه ی اهالی صبحانه دادم.( جدی می گویم.لوبیا جز لاینفک درمانگاه ماست. من که لوبیا دوست نداشتم الان دارم کم کم٬ کم کم دوست می دارم.).. یک روز دیگر هم شیرینی و کیک دادم.

بایستک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 9:48  توسط جوراب  | 

 

پریروز یک اقایی امد و یک دفترچه را جلویم گذاشت که مهر ارجاع بزنم. گفتم صاحب دفترچه کجاست؟ گفت کلاس داشت دانشگاه٬ نمی توانست بیاید! گفتم شما٬ اون وقت؟  گفت من راننده اژانسم . دفترچه را با آژانس فرستاده تا مهر بزنی!!!!
دود از کله ام بلند شد.....
چی؟ معلومه که مهر نزدم.دیروز خود آقای باکلاس لارج تشریف آوردند و چون تینا ی کشاله ران داشتند احتمالا و چون ادب شده بودند که باید خودشان حضور داشته باشند من مهر ارجاع را زدم.پرروها !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 7:49  توسط جوراب  | 

Almond Branches in Bloom, San Remy, c.1890 Art Print by Vincent van Gogh

 

ناگهان انگار از خواب بیدار شدم و دیدم کسی کنارم است که باید باشد.

* با تمام مسخره بازی هایمان ٬ ناراحتی ها٬ شادی ها ٬قهرها ٬ خنده ها ٬خواهیم بود. خودت می دانی که من هیچ وقت ادم جدی ای نبوده و  نخواهم بود. من همیشه کودکم. من هیچ گاه عاقل نخواهم شد.

**عکس از اینجاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:25  توسط جوراب  | 

 

برای من خیلی چیزها مهمند که شاید برای دیگران نباشند. من به همان چیزها چنگ زده ام. همان چیزهای دوست داشتنی کوچک. می دانم که در آینده پشیمان نخواهم شد. حتی اگر فکر پشیمانی به سرم بزند هم پشیمان نخواهم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:23  توسط جوراب  |