**من تو اتاق پذیرش نشسته بودم . حرفای ملک جمشید رو گوش می کردم که به اون خانومه٬ می گفت : منتظرم زودتر هوا گرم شه برم دریا٬ تنمو بشورم. نمی تونم تنهایی برم حموم. می ترسم. خانومه هم بهش گفت: می ترسی جن ببرتت؟ نه که خیلی خوشکلی!
قابل ذکره که ایشون همیشه می اومد و به خاطر خارش مزمنش کلی دارو بهش داده بودم از ضد گال و ضد حساسیت گرفته تا توصیه به آزمایشات کبدی!
گاهی وقتا ادم تو اتاق پذیرش بشینه و یواشکی حرفای مریضا رو گوش کنه٬ کلوهای تشخیصی خوبی دستش میاد!
**اون یکی اومده می گه من سه روزه یبوست دارم. ازش شرح حال می گیرم در راستای یبوست و حتی رول اوت انسداد!!. بعدش می رم براش دارو بنویسم. یه جوریه انگار.. ازش می پرسم یعنی تو این سه روز حتی یه بار هم دستشویی نرفتی؟؟ می گه: ای بابا مدام تو دستشوییم که! واقعا که! رفته بودم بیزاکودیل و ام او ام بدم بهشاا. فکرشو بکن. می خورد٬ چی می شد؟ یحتمل می مرد!
**دلم خیلی برای سانسوز تنگ شده. سه سال پیش تازه تو این روزها رفته بودم اونجا.... چه فنچی بودم در نوع خودم! حکمعلی رو بگووووو.... یادش به خیر.
** مرسی از همه تون به خاطر تبریک تولد مخصوصا از شما و شما. مرسی.
** من دلم یه گوشی جدید می خواد.از طرفی این گوشیم سالم سالمه و دلم نمیاد ازش جدا شم. ۷۶۱۰ خوشکل قرمز من! تو این سه سال بلایی نبوده که سرش نیاورده باشم. اما جیکش درنیومده فینگیلی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:46  توسط جوراب
|
می دانید؟ خودم هم می دانم که روزهای تولد آدم ها٬ هیچ فرقی با روز های معمولی ندارند. می دانم که آن روز هم روزیست مثل بقیه ی روزها. شاید ابری٬ شاید آفتابی٬ شاید بارانی و این ما هستیم که خاصیت روزها را تعیین می کنیم. این ما هستیم که خاص بودن برایمان مهم است. این ما هستیم که می خواهیم یک چیز منحصر به فرد توی زندگیمان داشته باشیم.حتی اگر آن ٬ یک « روز » باشد. یک روز عادی مثل بقیه ی روزها. یک روز ابری٬ آفتابی٬ شاید هم بارانی.
به هرحال٬ هرچقدر هم بی اعتقاد باشم به خاص بودن روزها٬ فردا روز تولدم است. تولدم مبارک باشد.
شاید روزی٬ ماهی ٬ سالی ٬ آمدم اینجا ٬ آن وقت آنقدر آدم دیگری شده باشم که بتوانم بنویسم:« روزخاص تولدم مبارک». نمی دانم.
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش!
ه.ا.سایه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:13  توسط جوراب
|
معاینه ی گوش پسر بچه هه که تموم شد ٬ یهو اومد جلو و یه سکه ی ده تومنی رو بی سروصدا گذاشت رو میزم !
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط جوراب
|
اردیبهشت روزهای کودکی ٬ پر بود از بوی شکوفه های نارنج و بوی گل های رز سرخ و سفید و چند رنگ و گرده ی گل شیپوری و فویلی که دور همه ی اینها پیچیده می شد و دو جای خالی دندان شیری در فک بالایی و خنده های موش موشکی.
اردیبهشت روزهای کودکی ٬ پر بود از هیجان برای نزدیک شدن روز تولد ٬ که انگار آن آخر ٬ آخر های ماه بود ٬ که انگار کش می آمد و کش می آمد . پر بود از ته دل کوچکی که قیلی ویلی می رفت برای کادوی تولد.
اردیبهشت روزهای کودکی ٬ پر بود از هیجان برای خرید جامدادی آهنربایی با نقش آلیس یا بنل . پر بود از هیجان برای خریدن بسته ی بیست و چهار تایی ماژیک یا دوازده تایی آن. پر بود از هیجان برای عصرهایی که با مادر برویم و از مغازه ای در آن سر شهر بلوز و دامن و شلوار کبریتی بخریم.
اردیبهشت روزهای کودکی هیجان انگیز بود و دوست داشتنی و معطر. با بوی شکوفه٬ با بوی باران٬ با بوی آلاسکای تمشکی. با هیجان برای کادوهای تقدیمی در روز معلم به مادر و پدر. با هیجان برای تقسیم کادوها با خواهر و روان نویس بدنه قرمز خوش رنگی که از همان ابتدا جوهرش رنگ و رویی نداشت.
اردیبهشت های کودکی٬ این گونه گذشت. گذشت و گذشت و گذشت.
اردی بهشت روزهای نوجوانی باز هم پر بود از بوی شکوفه های نارنج و بوی گل های رز سرخ و سفید و چند رنگ توی حیاط و گل های شب بو و شیپوری ای که کم کم ٬ کم کم ٬ داشت تعدادشان کم می شد.
اردیبهشت نوجوانی پر بود از بوی امتحان٬ بوی هیجان و استرس امتحانات آخر سال. پر بود از هیجان ریاضی و هندسه خواندن ها. پر بود از بوی هندسه و ریاضی و زیست دو .
اردی بهشت روزهای نوجوانی پر بود از بوی گل کفش آقای محمودی معلم هندسه. پر بود از به قول خودش هندسه ی فوضای به جای هندسه ی فضایی. پر بود از هیجان برای حل تمرین. پر بود از درس. درس . درس.نمره. بیست. معدل. نوزده و نود و چاهار صدم یا هشتاد صدم.
اردی بهشت های نوجوانی با بوی درس و کتاب و امتحان گذشت. گذشت. گذشت.
اردی بهشت روزهای جوانی باز هم پر بود و هست از بوی شکوفه های نارنج و گل های رز سرخ و سفید و چند رنگی که انگار کم رنگ شده اند. کم رنگ برای چشمان من . برای چشمان من ٬ که می بینند اما انگار نمی بینند.
اردی بهشت روزهای جوانی ٬ معطر است و غمگین. غمگین است چون زود می گذرد . چون کم رنگ است. چون انگار بو و رنگی ندارد. چون پررنگ نیست. چون شاد نیست. چون انگار چیزی کم دارد. چیزی که همیشه بوده اما انگار حالا دیگر نیست.
اردیبهشت روزهای جوانی هم این گونه می گذرد. می گذرد. می گذرد. می گذرد.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط جوراب
|
خب٬ من صُبا باید ساعت هشت سر کار باشم. من امروز از خواب پریدم و دیدم ساعت بیس و پن دقه به هشته! خب٬ من شبا رو خیلی دوس دارم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم از آرامش شبانه ام دست بکشم و زود بخوابم ٬ مثلا ساعت دوازده ! واسه همینه که دیگه ساعت یک خودمو به زور خواب می کنم.صبا هم ساعت یه رب به هفت ساعتمو کوک می کنم و بیدار می شم. اما امروز دیگه خیلی دیر شد و من فقط رفتم صورتمو آب زدم و در همون حین هم فک کردم که چه خوبه که کرم دور چشممو دیگه مرتب می زنم به چشام و الان چشام خوب داره می شه انگاری کم کم.... بعدشم فقط ضد آفتابمو زدم ( بعضی وقتا اینم نمی زنم )و همون موقعم مامانم پرسید ازم که صبونه خوردی که دروغکی گفتم آره ! و بعدم چون رژ لبه رو تازه پن شنبه خریده بودم خواستم امتحانشم بکنم٬ رژ لبم زدم . بعدشم پریدم و روپوشمو پوشیدم و مقنعمو سرم کردم و کفشامم پوشیدم و دبرو که رفتی. ساعتم شده بود یه رب به هشت ! بعدشم تصمیم گرفتم پیاده برم تا ایسگاه تاکسی درمونگامون رو . چون به مرمری گفته بودم می رم یه بانکی و یه سوالی می کنم و بعدشم از جلو اون مغازه هه لوازم خونگیه رد شدم که هر وقت صب چه ساعت شیش چه ساعت هفت و چه ساعت هشت و چه نه صب از جلوش رد شی ٬ یه شیلنگ گرفته دسش و داره شر شر ٬ پیاده روی جلوی مغازه شو آب پاشی می کنه و اصلا وقعی هم نمی نهه که یه خانوم محترم داره رد می شه ازینجا و عین چی ٬ با ممارست به کارش ادامه می ده و فیشت فیشت فیشت آب بازی می کنه و تموم جوب آب پر آب شده. بسه دیگه بابا بی شخصیت . برو تو خونه تون آب بازی کن. اَه.
خب این از اولیش . بعدم رفتم اولین بانک . که آقاهه گفت خانوم کجای کاری.. دیگه کنسل شده این وام. حالا برو بانکای دیگه سوال کن. رفتم بانک دومیه اونجام گفت از سی هفت هشتاد و شیش دستورالعمل اومده و قطع شده ! بعدشم تشنم شد رفتم تو یه مغازه ای که باز بود آب بخرم که خدا رو شکر آب هم نداشتن ! اینم از این. تازه چون هول هولکی راه افتاده بودم عینک آفتابه ایمو ( همون آفتابی ) رو یادم رفت بردارم و نور آفتاب عین خر می تابید به چشام و هرچی با ممارست کرم دور چش زده بودم اثرش از بین رفت از بس چشامو چوروک کردم!
بعدشم رفتم سوار تاکسی شم٬ این رارنده تاکسیه دید من دسم به دستگیره استا٬ گازو گرفت و وییییژژژژژ رفت اون سر ایسگاه واستاد.. آخخخخخ این دفعه دیگه حرصم در اومد. تازه فاتحانه پیاده شده ٬ کمر شلوارشو می کشه بالا ٬ با سرش بهم اشاره می کنه می گه حالا برو بیشین ! می خواستم بکشمش دیگه... بعد تو تاکسی برا اینکه حرصم کمتر در بیاد این ام پی تیری پلیر جانو روشن کردم ٬ یه کم رباعیات خیام گوش کردم حرصم بخوابه..
بعد رسیدم درمونگاه رفتم این ظرف غذای مامان مرمری رو که بهم داده بود٬ از تو یخچال درمونگاه در آوردم .. کرمم گرفت درشو واز کنم ببینم توش چه جوری شده ( مرضه دیگه ) ٬ هنوز به درش دس نزده بودم ٬ دیدم درش با اون ضخامت شکست! ای خداااااااااااااااااااااااا ... امروز چه خبر شده؟
بعد دیگه هیچی هی سلام٬ صلوات٬ سلام ٬ صلوات با مریضا برخورد کردم. بعد دیگه نمی دونم من صداها رو بلند می شنیدم یا این همکارام انقد داد می زدن٬ بلن بلن حرف می زدن...
بعدش دیگه گفتم خدا رو شکر تموم شده ماجراها.. که دیدم یه آقاهه اومد که فامیلیش بود باقر* زاده . بعد این مث اینکه یه دفعه اومده بود پیشم ٬گفته بود کدئین ننویسم براش٬ منم واسش استامینوفن پونصد نوشتم. دو روز بعد پسرش اومده بود به همکارم نسخه رو نشون داد که پدرم یه دونه ازین قرصا رو خورد و هنوز از گلوش پایین نرفته سیاه شد و حساسیت داده. بعد همکارم نسخه رو دیده که من پونصد نوشتم و حالا نمی دونیم که چی شده و احتمال می دیم که داروخونه اشتباهی ٬ کدئین داده باشه و من خودمم قشنگ یادمه که کدئین ننوشته بودم. خلاصه امروز اخر وقت اونم اومد . اولش یه کم چش غره ٬ چش غره وایم رفت و بعدشم صداشو می شنیدم که اونجا داشت شرح مریضیشو می داد و منو که دید همونجا بهم می گه منو می شناسی؟ اصلا منو یادت هست؟ منم می گم بههههله که یادم هست ! شما آقای عین* اله باقر٬ زاده هستی ! ( اون عین الهش ناخوداگاه بود به خدا ) .. بعد اقاهه بهم می گه:من به تو چی گفتم؟ من به تو چی گفتم؟ من به تو چی گفتم؟ گفتم من به کُرسدین حساسم. تو برام کرسدین ۱۵ نوشتی من ۴۸ ساعت بیهوش بودم. (من: ای خدااااااا آقاجان! کرسدین ۱۵ دیگه چه صیغه ایه؟ والا به خدا به پیر به پیغمبر ما اصلا چیزی به اسم کرسدین ۱۵ نداریم). بعد تعجب می کنم که اینکه اون دفه اومده بود قشنگ می تونس بگه کدئین.چی شده حالا؟ تازه یه چیز دیگه هم گفت که من الان نمی نویسم اینجا... خلاصه ٬حالا هم هی منت سرم می ذاشت که تو بیمارستان همه ازم پرسیدن کی برات نوشته ؟ من به هیچکی هیچی نگفتم.. فقط دکتر قلب بهم گفت کی بهت کرسدین داده؟ من گفتم یه دختر بچه !! تو درمونگاه .... برام نوشته. بعد دکتر قلب بم گفت می خوای شکایت کنی؟ گفتم نه!
خلاصه انقد گفت که من ٬ اگه همکارم نسخه مو ندیده بود٬ واقعا داشتم به این نتیجه می رسیدم که نکنه به جای استامینوفن پونصد واسش کدئین نوشتم... خلاصه دیگه کم کم کم کم حرصم اینجا هم دراومد گفتم خب نسخه رو وردار بیار دیگه...
من همیشه این پیرمرده رو خیلی دوست داشتم. والا نمی دونم جریان چیه که همه کاسه کوزه ها سر من شکسته . هر جا هم نشست گفت اون بهم دارو داد می خواست منو بکشه...
حالا اینجا نشسم غرامو می نویسم. امشب هم درمونگاه ع کشیکم. بعدشم باید برم یه دونه ظرف غذا اون مدلی پیدا کنم که بدم به مامان مرمری جونم. ظرف غذاش شکست. همیشه باید یه دس و پا چلفتی گری ای در بیارم.
یه کتونی قبل عید خریده بودم. خیلی دوسش دارم.از این آدیداس سه خط داراست. خودش استخونیه . خطاش آبی کمرنگه. خیلی خیلی خیلی دوسش دارم. اینو همینجوری گفتم اینجا بنویسم که بدونین من خیلی کفشامو دوس دارم ها.
خب. دیگه بایسکت. من برم دیگه.
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط جوراب
|
کمی فرصت لازم است ٬ برای لمس همه ی آنچه که دارم. کمی فرصت لازم است برای احساس کردنت. کمی فرصت لازم است ٬ برای لمس عشق گمشده ی دیوانه وار .
کمی فرصت لازم است برای تغییر.
بگذار لحظه ای اینجا ـ فقط همینجا ـ بیاسایم.
برای دیدن دوباره ی تا عمق چشمانت٬ با تمامی وجودم .
برای دیدن دوباره ی تو.
باز می گویم٬ دوستت دارم های من توی چشم های توست . می بینمشان.
تو ٬ آیا می شنویشان؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط جوراب
|
** سلام سلام. حال شما؟ چه طوره احوال شما؟ اگه از حال ما جویا باشید٬ مام خوبیم به لطف شما.
** من یه چند وقتی این دور و بر نبودم. یعنی بودم ها. اما کامی جان رفته بود ارتقاء پیدا کنه. مام بی کامی مون زندگی بهمون از زهر هلاهل تلخ تره. یه چند باری با لف تاف این دوست و همکار خسیسمان آنلاین شدیم.( آن هم با اکانت خودمان ! ) اما خب دیگه ٬ هیچی مث کامی خود آدم نمی شه.
** این سخنرانی بلیغ و پرفیض و کاملا علمی ٬ پشت در اتاق من انجام شد. بین دو نفر از مریض ها
اولی: دکتر فلانی خیلی دکتر خوبیه. من که بهش اعتقاد دارم. اصلا دسش خوبه
دومی: بله بله.
اولی: می دونین چیه؟ من دفعه قبل بچم مریض شد ٬ بردمش دکتر. نه آمپول داد. نه چرک خشک کن. گفت چیز مهمی نیست . خوب می شه. اما عصری بردمش پیش دکتر فلانی .. سه تا امپول داد بچه سریع خوب شد.
دومی: بله . بله. اصلا آمپول یه چیز دیگه است.
اولی: هی ! خانم جان. فقط آمپول. چیه این گچ هایی که به اسم قرص توی شکم ما می کنند؟ جز ناراحتی معده چیز دیگری نداره. دستی دستی معده ی آدم را زخم می کنه و اثرات روحی روانی به جا می ذاره !!
...
من توی اتاق صداها رو می شنیدم و برای خودم می خندیدم... و واقعا هم تازگی ها به اثر روانی و تلقینی آمپول توی بهبودی ٬ انگار دارم پی می برم.
** هیییی خدااااا جان ! واجب بود امروز اونجا شکم من اندازه ی شکم خر٬ قارو قور کنه؟ انگار که تو شکمم رعد برق شده؟ هییییی خدا مصبتو شکر !
** اردی بهشت هم اومد. همینجوری همینجوری رفتیم تو برج ۲ !
** بچه که بودم ٬ ماهی خیلی دوست داشتم. ازم که می پرسیدن می خوای بزرگ شدی زن کی بشی؟ تندی جواب می دادم :« ماهی بولوس » یعنی ماهی فروش !
و این جواب من تو فامیل همینجوری موند و اسباب خنده شد. حالا دیروز یه مریض ماهی بولوس داشتم.... واااای عجب بوئی .. من چطوری می خواستم زن ماهی بولوس بشم؟
** بایستک.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط جوراب
|