** من آدم شادی نیستم. هیچ وقت از ته ته دلم شاد نبوده ام.نمی دانم هم چرا. اما شادی را دوست دارم. ادای شاد ها و الکی خوش ها را هم زمانی ٬ شاید سال ها قبل ٬ بسیار در آورده ام....اما حالا ٬ می دانم که دوست داری شاد باشم و بخندم و خوشحال باشم. می دانم که گاهی صدایم را که می شنوی ٬ فوری می فهمی که چه مرگم است. می دانم که هر چیز کوچکی باعث می شود که من صدایم فوری تغییر کند. می دانم که تظاهر بلد نیستم. می دانم که نمی توانم آن قدر همیشه خوش حال باشم.
اما خب ٬ گاهی وقت ها هم دلم می خواهد که بخندم...دلم می خواهد بگویم مگه دنیا چند روزه و بخواهم در لحظه باشم....آن وقت خیلی خوشحالم که تو هم مثل خودم ٬ اهل( هرهر کرکر) های الکی هستی...هرهر کرکر هایی که هر وقت دلم بخواهدشان پایه اش هستی....
** یکی از همکارانمان در ساعت ناهار از ما پرسید که آیا ما در گوشیمان بلوتوث ملوتوث داریم؟ ما گفتیم که :« دل خوش سیری چند؟ » و اذعان داشتیم که نداریم....او گفت پس بیایید بلوتوث های ما را ببینید و یک بلوتوثی به ما نشان داد که فی الواقع بسی مستهجن و مبتذل بود ٬ به حدی که عرق شرم بر جبین ما نشست و ما در یک اقدام ضربتی با 5 انگشت ٬ چشممان را نگه داشتیم و آن جرثومه ی پلیدی را به آن بانوی ملعونه پس دادیم ! سپس رفتیم و ماوقع را بر کف دستان مِرمِری نهادیم و ایشان نیز ما را از مصاحبت و هم نشینی با آن بانوی فرهیخته منع کردند و فرمودند از این به بعد خودتان عصر ها تنها به خانه بیایید و از عبارت :« یه جوری بپیچونش٬ تنها بیا خونه » استفاده کردند....ولی آخر ما پیچ میچ در کارمان نمی باشد اصولا....
آخر یک بانوی فرهیخته ۴۰ - ۴۵ ساله که دو فرزند شتر مست دارد برای چی باید از این بلوتوث ها در گوشیش داشته باشد آخر؟ بعد که ما به ایشان گوشیشان را پس دادیم و بلوتوثش را ندیدیم می گویند :« من خودم هم تا آخر ندیدمش ! » ... ما هم توی دلمان بهش می گوییم آره جون شیکمتان ! فقط سیوش کرده بودید الکی ملکی .....
**اون خانوم 22 ساله هه که اون پایین نوشتم بسی حلال زاده بود٬ چون همون شبی که پست قبلیو گذاشتم ٬ یک هفته از ماجراش می گذشت... و چون خیلی حرصیم کرده بود تو وبلاگم نوشتم.. بعدش فرداش رفتم دیدم ٬ ئه ! دوباره یه نسخه ی مامایی ورداشته آورده که واسش تو دفترچه وارد کنم ...( اون روز اون یکی پزشک مرکز هم نبود و مجبور شد دیگه بیاد پیش من ) .. گفتم گذر پوست به دباغخونه می افته ها !! البته خیلی مودب شده بود و سلام می کرد و اینا .. منم البته به روی خودم نیاوردم و داروهاشو نوشتم و توضیح مبسوطم دادم بهش !
بعد دوباره پررو پررو ... دوباره پس فرداش هم اومده و بهم می گه ببخشید مزاحم می شم .. من یه سوال داشتم راجع به داروهام که نوشتی... قرصو باید با آب فراوان بخورم یا کپسولو؟
والا ما اگه همچین رفتاری با کسی می داشتیم دیگه عمرا تا یک کیلومتریش آفتابی نمی شدیم..
** دلم گرفته برایت....
**گاهی وقت ها فکر می کنم که زندگی چقدر سخت شده.. همش کار کار کار .. اون وقت انگار هیچی به هیچی.. حقوق یه ماهتو که ببری تو خیابون ٬ یه ساعته می تونی خرجش کنی.. بعد دست از پا دراز تر برگردی خونه.. نمی دونم.. دلم خوش نیست... نه به خاطر این چیزا... بلکه به خاطر اینکه این چیزا همش می تونه تو روابط انسانی و عاطفی تاثیر بذاره. من دلم نمی خواد زندگی ماشینی داشته باشم... دلم نمی خواد زندگیم متاثر از پول باشه.. دلم نمی خواد عشقم ٬ علاقه ام ٬ محبت و مهرم به خاطر پول و کار کم بشه. دلم نمی خواد سرد بشم چون تا ساعت ۴ کار می کنم و بعدش کشیک هم می دم شبا و می دونم که خستگی باعث دوری می شه.. دلم نمی خواد....
دلم خیلی چیزا می خواد ... دلم پول زیاد نمی خواد . همین قدی که داریم کافیه. دلم صمیمیت می خواد. تا همیشه. تا ابد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:2  توسط جوراب
|
سلام. سلام. دلم تنگ شده بودا واسه اینجا
**خانومه اومده پیشم ٬ کلی پشت سر انواع دکترها حرف زده که فلان دکتر به من اینو داد من تا سه روز خواب بودم. فلان دکتر اینکارو کرد من داشتم می مردم . فلانی بهم روزی ۲۱ تا قرص داد ! ( به حق دروغ های تابلوی این مریضا ! ) ٬ بعد کلی مخ تیلیت کردن. من براش آمپول نوشتم یه دونه ٬ رفته تزریق کرده اومده می گه : خانوم الان برم حموم مشکلی نداره؟
من : نه چه مشکلی؟
اون :آخه الان آمپول زدم.
من: خب زده باشی
اون: خب آخه بعدش برم حموم می شوره می بره اثرشو !!!!!!!!
من:!!!!!!!!!
** یه پیرزن نمک هم اومده بود با دامادش٬ که رفته بوده پیش یه دکتری بهش قطره ی دایمتیکون داده...بعدش اینم رفته از داروخونه قطره رو گرفته ..البته جعبه ٬ جعبه ی دایمتیکون بوده اما قوطیش ٬ قوطی بتادین بوده... اینم خیلی دقیق و آن تایم بصورت تی دی اس ( سه بار در روز ) نشسته بتادین نوش جان کرده !! تازه اگه نوه شم نمی فهمید احتمالا ٬ دوره ی درمان رو ادامه می داد!
** یه خانومی اومد ۲۲ ساله ٬ اولش رفت پیش مامای مرکز ٬اون براش سونو نوشت. دفترچه ی تامین درمان داشت. آورد من براش سونو رو وارد دفترچه اش کنم. بهش می گم تاریخ امروز رو بزنم؟ می گه نه !! نه !! می خوام برم فلان جا سونو گرافی ٬ حالا حالا ها نوبت نمی ده...می گم چه تاریخی رو بزنم؟ می گه تاریخ نزن اصلا..من تو این چیزا با مریض بحث نمی کنم....فقط اون روز حواسم نبود ٬ تاریخ همون روز رو زدم بعد همه ی این حرفا .. یعنی ناخودآگاه بود....بعدش دیدم یهو ٬ براق شده بهم که:« مگه نگفتم تاریخ نزن؟؟ چرا تاریخ زدی؟ مگه نگفتم بهت؟» اونم با یه لحن طلب کارانه . اولش با ملایمت برخورد کردم...گفتم حالا اشکال نداره....سونو گرافی رو معمولا تا یه مدت بعدش می تونی بری....بعدشم مگه امروز نمی خوای بری نوبت بگیری؟ خب اشکال نداره که....
دیدم دوباره با دعوا و لحن طلب کارانه می گه مگه نشنیدی از اول که گفتم تاریخ نزن؟ برا چی زدی اصلا. الان من برم اونجا ازم ایراد بگیرن چی؟؟
منم گفتم خب می خوای تو یه برگه دیگه مجدد بنویسم برات... پررو پرو٬ باز با داد و هوار می گه: ئه؟ برای چی برگه دفترچه مو حروم می کنی؟ از اول حواستو جمع کن...
دیگه من عصبانی شدم رو تاریخی که زده بودم یه خط کشیدم. پشت برگه هم مهر و امضا کردم و نوشتم خط خوردگی صحیح است. که دیدم باز دختره ی پررو طلب کاره ازم.... دیگه دوست داشتم بگیرم بزنمش!!.. با اون قیافه ی پرروش . هنوز که یادم می افته حرصم می گیره دوباره...بعدش دیگه عصبانی بودم گفتم حالا مگه چی شده ؟ هرچی می گم یه چیزی می گی شما.. رو یه برگه ی دیگه نوشتم تاریخم نزدم دادم دستش...
داشت می رفت دیدم چشاشو نازک کرده بهم می گه: این تحصیلاتو ما هم داریم. اینجا نشستی کلاس می ذاری واسه ما!!!!!!!!! ( معععع !! ) هر کی میاد می گه این دکتر چقدر بداخلاقه... همین کارا رو کردی دیگه!!!!واسه من کلاس الکی می ذاره !
معععععععع! به جون خودم من بداخلاخ نیستم !
* البته اینجا هم با چند تا از مریضا دوست شدم که مطابق معمول ٬ پیرزن پیرمردا هستن. البته هیچ مریضی که حکمعلی جان و حاج باقر جان و حاج حسین مرحوم جان نمی شن ! ( معرف حضور هستند که؟)
** از آدمای زیاد خوب خوشم نمی اد...اینو یک بار هم دکتر دژاوو گفته بود. آدم باید معمولی باشه. آدمی که خوب مطلق باشه وجود نداره....
** راستی شما اگه جای من بودین واسه پیرزنه چی کار می کردین؟ ۴ بار به فاصله ی هشت ساعت در طول دو روز بتادین خورده بود که آخریش سه ساعت قبل از اومدن پیش من بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:43  توسط جوراب
|
گاهی وقت ها با تمام قدرتی که داری٬ می خواهی لحظه ها را برای خودت نگه داری. می خواهی از دستشان ندهی. می خواهی تا همیشه مال خودت باشند. می خواهی فقط تو صاحب آن لحظه ها باشی.
تا ابد.
می خواهی تا همیشه آن حس ناب را برای خودت نگه داری. می خواهی تا همیشه تو باشی و او و لحظه ی با هم بودن.
دقیقه های گرم٬دقیقه های دوست داشتنی٬ دقیقه های کودکی کردن٬ دقیقه های آواز ٬ دقیقه های من٬ دقیقه های تو٬ دقیقه های با تو بودن.
گاهی وقت ها با تمام وجودت می خواهی لحظه ها را از چنگ ندهی. می خواهی لحظه را در مشتت بگیری. مال خودت باشند و از دستش ندهی.
اما انگار می لغزند٬ انگار فرار می کنند. انگار می سرند از لای انگشتانمان این لحظه های فرّار . این دقیقه های خوشبخت پر نور . این لحظه های داشتن.
داشتنِ هر آنچه می خواهی.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:50  توسط جوراب
|
**
از فردا وارد ششمین سال وبلاگ نویسیم می شوم. از اینجا شروع کردم. خیلی دلم می خواست که یه پست گنده بنویسم. از دوستام بنویسم که دیگه نیستن. از دوستای جدیدم بنویسم که هنوز هستن. از این بنویسم که دلم می خواد تا آخر عمرم وبلاگ بنویسم. از این بنویسم که هرکدوم از دوستام که بی خبر می رن و دیگه نمی نویسن ٬ کلی دلم می گیره. از این بنویسم که خیلی دلم می خواد بدونم هرکدوممون٬ هر کدومتون ٬ سالهای بعد کجایین؟ چه می کنین؟ به آرزوهاتون رسیدین؟ آرزوهایی که الان دارین ٬ همون آرزوهاییه که سالهای بعد هم خواهید داشت؟
اما نه وقتشو دارم ٬ نه حوصله شو. دلم می خواست یه پست گنده ی گنده بنویسم. از وبلاگستان اون موقع ها بنویسم. همون موقع هایی که فقط پرشین بلاگ بود و بلاگسپات و همون موقع هایی که هنوز بلاگسکای هم در نیومده بود...از دوستای اون موقع هام بنویسم که الان دیگه نیستن. خیلی هاشون و حتی یه خبر از خودشون نمی دن.
راستش ٬ من دیگه نمی تونم که ننویسم. شاید کم کم بنویسم. اما همیشه می نویسم....باور اینکه یه روز وبلاگمو گرد و خاک بگیره برام سخته.
**
ای که یک روز پرسیده بودی / لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟
گفتمت : مثل لبخند گل ها / حس گل در شکفتن چگونه است؟
باز من گفته بودم برایـــــــــــــــــت / باز از من تو پرســــیده بودی
گفتمت :« مثل غم٬ مثل گریه ! » / تو از این حرف خندیده بودی
لحظه ی شعر گفتن برایــــــــــــم / راستش را بخواهی ٬ عجیب است
مثل از شاخه افتادن سیـــــــــــب / ساده و سر به زیر و نجیـــب است
من که غیر از دلی ساده و صاف / در جهان هیچ چیزی ندارم
مثل آیینه گـــــــــــــــــاهی دلم را / رو به روی شما می گذارم
دست های پر از خالی ام را / پیش روی همه می تکانم
چکه چکه تمام دلــــــــــــم را /در دل بچــه ها می چکانم
یاد قیصر امین پور عزیز به خیر . یاد روزهایی به خیر که با نوشته هاش توی سروش نوجوان ٬ چکه چکه تمام دلش را توی دل های ما بچه ها می چکاند. سال های ۶۸ و ۶۹ و دهه ی هفتاد. روحش شاد.
**
دو هفته ی قبل دو تا کتاب جدیدشو خریده بودم. «دستور زبان عشق» و «شعر و کودکی»... نمی دونستم آخرین کتاب هاییه که ازش می خرم.حیف شد خیلی.
**
آخ جوووون... مِرمِری جونِ فِرفِری..........
**
تا درودی دیگر بایستک و دو صد بایستک! به همگی ! من برم خوافیدن کنم فردا صب زود باید برم سر کار.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:49  توسط جوراب
|
اوه! خیلی سرم شلوغه . اصن وقت نمی کنم بیام پیشتون. یعنی وبلاگای همه تونو می خونما. اما کامنت خیلی نمی تونم بذارم. اینجا گفتم که از دستم ناراحت نشین. چون واقعا وقت ندارم و می آم خونه خسته و کوفته و مونده ام .
مثلا تو هفته ی قبل ٬ ۵ شنبه صب رفتم تا یک بعدازظهر٬ شبکه . دوباره ساعت ۶ عصر رفتم تاااااااااااااااااااااا ساعت ۸ شب جمعه! کشیک ۲۴ ساعته دادم تو بیمارستان. دوباره شنبه صب رفتم که باید تا ساعت ۴ بعدازظهر می موندم که ساعت ۱۲ زدم بیرون. امروزم فهمیدم که شبکه فهمیده من اون موقع بدون اطلاع جیم شدم...
نه به اون موقع که کار پیدا نمی شد نه به الانش .
** درس هم که دیگه هوتوتو.....
** اینو بگم که لال از وبلاگم نرم... یه مریض داشتم ساعت دو بعداز ظهر جمعه اومد باعدم تکلم ناگهانی. اولش فکر کردم که از اول لال بوده خانومه . اما معلوم شد که همین الان یهویی لال شده و نمی تونس صحبت کنه و کلی گریه می کرد و با ترس دستمو گرفته بود و با انگشت اشاره اش به زبونش اشاره می کرد.نگاه کردم دیدم زبونش یه جوری سفت شده و حرکت نمی کنه . شرح حال خاصی هم شوهرش که باهاش اومده بود نمی داد. از شوهرش پرسیدم که این چن وقته دارویی چیزی٬ خانومت نخورده که گفت نه ٬ فقط پریروز عصر بردیمش دکتر متخصص ٬ معده اش ناراحت بود. دفترچه شو نگاه کردم دیدم روز دوم آبان متخصص عفونی ویزیتش کرده ٬ بهش قرص کلیدینیوم - سی داده . با مترونیدازول با قرص متوکلوپرامید که همشون تی دی اس بودن....
خلاصه جونم براتون بگه که گفتم حتما عوارض متوکلوپرامیده است. دو سوم بای پیریدین عضلانی به خانومه زدم دیدم که بعد از ۲۰ دقیقه:
« قاقا نونوچه ! حرف اومد بچه! »
خلاصه کلی ذوق کردم خودم و شادمان و مشعوف و خرسند شدم از این تشخیص و درمان خودم و گفتم الان مریضه حتما کلی خوشحال می شه و اینا که دیدم خانوم اومده میگه بهم: « این چه آمپولی بود زدی بهم؟ سرم گیج می ره!!!! » وااااااااااای می خواستم بگم خانوم جون؟ یادت رفته چنگول می زدی به دستم از شدت ترس و وحشت که لال شده بودی؟؟؟ حالا یه مرسی و تشکر نخواستیم دیگه غر نزن دیگه!!
خلاصه که خستگی به بدنم موند و اینا........
فعلا بایستک!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:26  توسط جوراب
|