من!
خب راستش ما هر چه سعی کردیم از زیر بار نوشتن این موضوع که ما چگونه ما شدیم؟ شانه خالی کنیم نشد که نشد...یعنی خب نشد دیگه....آخه می دونین چیه ؟والا.... بلا ....من اصلا احساس من شدگی ای ندارم....خب ندارم دیگه...الانم خیلی خیلی دوست می دارم که مثلا برگردم عقب و از نو شروع کنم. ( به این شرط که می دونم این دفعه باس از کی تاثیر بپذیرم! )
ولی خب فعلا این آدمی که اینجا پشت کامی نشسته ٬ بالاخره یه سری تاثیراتی از محیط و اینا گرفته دیگه...
مسلما اولیش هم پدر و مادرم بودند.....از پدرم علاقه به ادبیات و نوشتن و نامه نگاری و دل نازکی و کمی تنبلی ام رو به ارث بردم .....علاقه به کتابخونی و مجله و جمع کردن مجله ها و کتاب ها و استرس و اضطراب و اینا هم از مادر جان به ارث رسید...
( حالا مهربانی و محبت و خوبی و نازی و ملوس !! بودنم از هر دوتاشونه دیگه!!!)
اما خب جدی بخوام بگم شاید از خواهر و برادرم بیشتر تاثیر گرفته باشم و مجبور هم شدم که همون راهی رو برم که اونا رفته بودن...احتمالا اون ها هم مجبور شده بودند که به این راه برن( چون پدر جان در راه تحصیل حرفه ی پزشکی ناکام مانده بودند و به خاطر یک سری مشکلات نشد که آقای دوهتور بشن!)
فرشته٬ دختری بود که وقتی من کوچیک بودم و مامانم می رفت سر کار٬ سمت مراقبت از من رو به عهده داشت ( وصف این اشته خانوم هم در اون وبلاگم اومده بود٬ من فرشته رو اشته صدا می کردم)
یک دختر عمه جان هم داشتم ٬فکر کنم دیوانگی های حال حاضرم به آن دو مربوط بشه..... اشته که همش داشت منو می ترسوند....و دختر عمه جان هم ایضا....و کلا من رو با ماوراءالطبیعه و خرافه آشنا کرده بودند این دو نفر.....از دزد و لولو و جن و بچه دزد بگیر تا روح و غول و کلا همینا دیگه....
معلم کلاس سوم ابتداییم٬ تجسمی بود از لطافت و شکنندگی و زیبایی برای من.....
سروش نوجوان٬ مجله ای بود که از کلاس چهارم و پنجم باهاش آشنا شدم.....دوستش داشتم.
دختر خاله جانی که از بس زیر گوش مادرم خوند٬ و از مزایای رشته ی تجربی برای دخترها تمجید کرد که من علی رغم میل و خواسته ی قلبی خودم و فقط برای رضایت مادرم ٬ با اینکه یک سال رشته ی ریاضی خونده بودم ٬ سال سوم تغییر رشته دادم و رفتم تجربی.
آن کسی که نظام جدید رو کشف کرد! و آن انسان .... که قوانین و مقررات کنکور سال ۷۶ رو برای نظام جدیدی ها وضع کرد...هنوز از این بابت غمگین می شوم. دو هفته قبل از امتحان ( دقت کنید ٬ قبل از امتحان!) مجبور شدیم انتخاب رشته کنیم و بعد هم سنجیده شدن ما با بچه های نظام قدیم ٬ با اینکه امتحان مجزایی داده بودیم و اعتراض هایی که جوابی نداشت....
معلم ادبیات پیش دانشگاهی ام.....
دنیای وبلاگستان ٬تاثیر مهمی تو رشد فکری من داشت....گاهی فکر می کنم کاش از سال ها قبل با این پدیده آشنا شده بودم....اون موقع من استاجر بودم که اولین پست وبلاگمو نوشتم.... و کلا با دختر اردی بهشتی من بزرگ شدم....
دوره ی اینترنی....و کشیک هاش ....
اتفاقات سال ۸۳.....اتفاقاتی که بهم فهموند دنیا چه طوریه و باعث شد بزرگ بشم....و از دریچه ی دیگه ای دنیا رو نگاه کنم....
دوره ی طرح....روستای سان * سوز و تمام انسان های دور و برم.......
دیگه همین دیگه......کتابهایی که خوندم و موسیقی هایی که گوش کردم و فیلم هایی که دیدم و دوستانم هم بودند که نمی شه کاملا توضیح داد...
مرسی از امیر ارسلان ٬ رفا ٬ میم و همه ی دوستان و آشنایان و رفیقان.
راستی٬ دمب اکبر امروز کنده شد...نمی دونم چرا.
فعلا بایسکت یا همون بایستک.....

