جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

کیس پایان نامه ام جمع نمی شود و از آنجایی که روی مریض های آی سی یو است ۰۰۰ عذاب وجدان می گیرم که هرروز زنگ بزنم آی سی یو و بگویم: 

الو !مریض جدید _  با این شرایط _ پذیرش نداشتید ?

و هرروز ندانم که چه دعایی بکنم مردم در آی سی یو پذیرش نشوند و همیشه سالم باشند یا اینکه نه کیس های پایان نامه زود جمع شوند 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:1  توسط جوراب  | 

آن روزها ' همان روزهایی که رفتند و انگار در مه و باران گم شدند ' شب های زمستان موقع خواب با آرزوی برف به خواب می رفتم ۰۰۰برف در شهرهای شمالی دیر به دیر می آمد و اگر هم می آمد به خاطر قطره های باران همراهش زود آب می شد ۰۰۰ آن شب ها موقع خواب دعا می کردم برف ببارد ۰۰۰ برف سفید پاک ۰۰۰ و با این آرزوی کوچک در قلبم به خواب می رفتم ۰۰۰ و بعد خواب بود و دنیای کودکی و پاکی وبعد صبح بود با صدای مادر که از آشپزخانه می آمد ۰۰۰ با صدای سماور برقی که قل قل می کرد ۰۰۰۰با صدای تقویم تاریخ ۰۰۰ با صدای رادیو ۰۰۰ و من بودم که قبل هرکاری می پریدم سمت پنجره ۰۰پرده ها را کنار می زدم و قبل هر چیزی حصار روبرو را _که منتهی می شد به خانه عمه جان _چک می کردم ۰۰۰۰ نه برف نبود ۰۰۰مثل همیشه ۰۰۰ برف نبود و بالای حصار خزه ها بودند که از جای جای حصار بلوکی سر بیرون زده بودند و در دوردست باد بود که می آمد و درختهای لختی که با باد می رقصیدند و من که غمگین بودم که برف باز هم نبارید و مادر بود که می گفت چه بهتر دخترم مردم بسیاری با آمدن برف بی خانمان می شوند ۰۰۰هیچ وقت این دعا را نکن حالا سال ها از آن روزها گذشته و من دخترک کوچک در آرزوی برف سال هاست در آن شهر شمالی زندگی نمی کنم ۰۰۰ سال هاست که هر زمستان برف می بارد و سال هاست که دعا نمی کنم برف بیاد و سال هاست که در دلم برای این بارش شادی ای احساس نمی کنم شاید واقعا حقیقت آن دو دست جوان بود که زیر بارش یکریز برف مدفون شد شاید واقعا قلبم را جایی جا گذاشته ام ۰۰۰میان یک پنجره آهنی که باز می شد به روی یک دیوار بلوکی خیس پر از خزه آری قلبم را توی همان روزها جا گذاشتم ۰۰۰۰ همان جا ۰۰۰ همان سال ها ۰۰۰ پی نوشت :عکس دو روز پیش۰۰۰ منظره پشت پاویون ۰۰۰
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:13  توسط جوراب  | 

یعنی من عادت ندارم به سال یکی این جور مودب و بافرهنگ ۰ اصلا یه جوری شدم بعد مرنینگ اومد ازم تشکر کرد مرسی بابت راهنمایی تون ۰دیگه من شا خام در اومده بود ۰ یاد پارسال افتادم که ۰۰۰۰۰۰ بی خیال ولش کن 

 

 

وای  ' یو ' دوباره صداشو انداخته رو سرش ۰ سرم درد گرفت ۰ پاویون پر شده از صداش ۰شیطونه میگه برم دعواش کنما !!!! حیف که بعدش می خواد تا فرداشب ازت معذرت بخواد هی بگه ببخشیدا !!! ببخشیدا !!! ببخشیدها !!!

 

پی نوشت :طاقت نیاوردم رفتم گفتم خانوم ' یو ' یواش تر !! سرتاپامو نگاه می کنه می گه خوابیده بودی مگه ? ??!!!!!! 

وااااااااااااای چشش زدم !!! مجبور شدم بگم نه داشتم درس می خوندم ۰الانم رفتن بیرون پاویون اونجا دارن داد می زنن !

آخه ' مور ' دیسک شو عمل کرده دیگه نمیاد ۰'یو ' هم نسبت به این جدیده که جای 'مور ' اومده احساس سال بالایی بودن داره ۰هرروز دعواش می کنه اونم کم نمیاره هرروز می ره چغلی 'یو ' رو به مسوول خدمات می کنه ! اوضاعی داریم ! الانم معلوم بود 'یو' می خواد کشیک اضافه ای چیزی به این ' مبهوتیان ! بزنه 

اسم جدیده رو گذاشتم ' مبهوتیان ' ۰چون عین مات و مبهوت ها به ادم نگاه می کنه ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:55  توسط جوراب  | 

ساعت دو و نیم نصفه شبه خوابم نمی بره اومدم تو هال دراز کشیدم دارم وبلاگ می خونم یه بسته آلبالو خشکه مز مز هم خوردم ولی دلم چیز دیگه ای می خواست  تو وبلاگ آیدا دیدم m&m داره ,یادم افتاد منم دارم برم بخورم ۰بعد یاد مامانم افتادم که همیشه نصف شب می رفت سراغ یخچال و بستنی پیدا می کرد 

اووووف لعنت به این زندگی 

گلوم درد می کنه برام کلد ' استاپ بخورم هم برا گلوم خوبه هم ایشالا خوابم ببره 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 2:30  توسط جوراب  | 

http://jourab.persiangig.com/Screenshot_2015-01-19-12-19-18.jpg/thumb

 

اول که هنوز وجود داره، خیلی هم خوبه. دوم که به یاد اون موقع ها خریدم، سوم که یادش بخیر کلاس دوم یا سوم بودم سپر ماشینمون یه گوشه اش یه چیزی شده بود که نیاز به چسب کاری داشت، بابا به مامان گفت چسب بده مامان هم آدرس محل چسب رو گفت تا بابا خودش برداره،  من از تو هال بابا رو می دیدم که تو حیاط مشغول چسب کاری بود... بعد ده دقیقه بابا اومد و گفت این چه چسبیه دادی؟ چقدر بی خوده، اصلا نمی چسبه،  چقدرم چربه!!! شاید تاریخ مصرفش گذشته؟؟؟ من هم که کارآگاه رفتم ببینم چه خبره، بععععله دیدم بابا کرم جی رو خالی کرده رو سپر ماشین!!!!!! خلاصه که با تو دوسته واسه پوسته!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 12:25  توسط جوراب  | 

ماجرا ازونجا شروع شد که من یک  گوشی اندروید  خریدم ۰ خیلی خوشحال و خندان وبلاگ ها را با موبایل می خواندم ۰ایمیلم را چک می کردم ۰آن موقع هایی که توی روزنامه کار می کردم ' فایل‌های پی دی اف را با موبایل باز می کردم رویت می کردم ! و بعد اصلاح می کردم خلاصه همه کارهایمان شده بود موبایل ۰ البته وبلاگ خواندن با موبایل خیلی راحت و خوب بود و صد البته وقتی اینترنت همراه اول را فعال کردم راحت تر هم شد ۰فقط مشکل اینجا بود که نمی شدکامنت گذاشت ۰ فقط وبلاگ می خواندی و می خواندی ۰۰۰۰ اینجوری بود که من شدم یک طرفه ۰بعد هم اینکه پست گذاشتن هم سخت بود این طوری ۰۰۰این شد که ما یک طرفه تر شدیم ۰۰تا اینکه اینستا گرام امد اولش جذابیت خیلی زیادی نداشت برایم اما کم کم جذاب شد و از همه باحال تر اینکه کلی دوست وبلاگی را انجایافتم ۰ و فهمیدم با اینستا راحت تر می شود پست های کوتاه کوتاه گذاشت ۰۰۰ خب خوب بود خیلی ۰۰۰۰اما انگار تنبل شدم و دیگه وبلاگمو دوست ندارم البته سعی می کنم اینجا هم بنویسم اینجا رو نمیشه ترک کرد دوستهای خوبم رو نمی تونم فراموش کنم 

به هر حال اومدم معذرت خواهی ۰۰۰ بابت بی معرفتی و تنبلی و کامنت نذاشتن 

 

و در ضمن اینکه من چند ماهی روتیشن گرفتم ' یا همون مهمانی ' و اومدم اینجا پایتخت ۰ خونه خودمون پ دیگه دور نبودم حالا دوره ام تموم شد و باید برگردم دور ۰ احتمالا باز برگردم به سیستم وبلاگی ۰اخه دور اینترنتش پرسرعت نیست و اینستا رو باز نمی کنه 

دوستتان دارم 

آدرس اینستاتون رو در صورت تمایل برام بذارید ۰

 

بچه ها چند سال پیش من یه دوست وبلاگی داشتم به اسم مدوسا ۰ دانشجوی پزشکی بود و ام اس داشت ۰دوستش داشتم اما خیلی وقته ازش خبر ندارم ۰کسی خبری ازش نداره ?

 

بچه ها من حدود نه ماهی میشه دیگه با نشریه سپید همکاری به اون صورت ندارم یعنی کلا ندارم ۰خواستم این رو هم اطلاع رسانی کنم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 12:13  توسط جوراب  | 

مـا در ایـن بـازی هـمـه بـازیـگـریـم 

نقش های قصه را جان می نهیـم 

این که می بینی کنون ما نیستیم 

نـقش هـا هستند و ماهـا نیستیم 

صـحنـه را بـا رنـگ تزیـیـن کـرده ایـم 

زیـر نـور صـحـنـه تـمـریـن کـرده ایـم

 

 

پی نوشت : ممنون که به یادمین 

هستم ولی خستم !!!

یادش بخیر این اهنگه رو دوست داشتم اهنگ تیتراژ یه سریال بود مرحوم نعمت اله گرجی و یکی دیگه و دو تا خانوم با مانتوی طوسی می اومدن و می خوندن ... خیلی دوسش داشتیم با مامانم .... یادش بخیر 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:51  توسط جوراب  | 

چند وقت پیش دوستم را به مدت دوشب و سه روز مهمان خانه ام کردم جدای از همه چیزها هنوز هم وقتی که تعریف می کند و آن جور با  آب و تاب از خورشت بادمجان و کوکوی سبزی دستپخت اینجانب تعریف می کند، انگار تمام خوشی ها یک لحظه گلوله می شوند توی دلت 

کیف دارد لامصب!  کیف! 

پی نوشت :

مخصوصا که بلال آب پز کنار کوکو سبزی را نخورد و بعد برایم تعریف کرد که بلال در ' دور ' هم یافت می شد برای همین گفتم کوکو سبزی را بخورم که حالا حالا ها پیدا نمی شود! 

ممنون بابت این خوشی! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 3:31  توسط جوراب  | 

به اندازه تمام دنیا خسته ام.  به اندازه  تمام راه های رفته.... تمام اشک های ریخته ...کاش گوشه امنی بود.... کاش....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 3:25  توسط جوراب 

استرس و اضطراب این روزهایم خیلی زیاد است، اما همه را که نمی توان نوشت.... چیزهایی که می توان گفتشان این است که مثلا پایان نامه چه می شود، طرح مارکایین رقیق شده و رقیق نشده چطور؟ ابن ترجمه فصول قلب را کجای دلم بگذارم، توی ترجمه. هند، بوکم. ناشرم اسم دانشگاه م را می نویسد؟ ویراستاری این کاری که قرار است انجام دهم تا آخر آبان نکند تمام نشود؟ کتاب دارویی را پیچاند یعنی؟ سی وی لاین ساب کلاوین خوب بلد نیستم، بلوک عصبی اینتر اسکالن و بلوک اندام تحتانی اصلا انجام نداده ام تا به حال، دندانم که گوشه اش لب پر شده چرا آنقدر نوبت دیر بهم داد دندانپزشکی و الان آنجا هم باید کلی بسلفم.... پاویون برنامه اش چه می شود؟ بیمه مسوولیتم مهلتش دارد تمام میشود و دانشگاه قرارداد جدید نبسته، کادوی تولد به پاری سن ژرمن چی بدهم؟ کادوی قبولی دانشگاه را هم که هنوز نداده ام، بهتر است زودتر بدهم اما چه بدهم؟ تکلیف مهمانی ام. در دانشگاه ته ران چه می شود؟ نکند بروم جای جدید، اداپته نشوم با آنجا؟ اگر از آبان بروم مهمانی بعد تکلیف دندانم چه می شود؟ 
مطمئنا این ها تمام آن چیزها نبودند..... فکرهای من مثل شیطانکی تند تند توی ذهنم می دوند به این سو و آن سو 
حالا این وسط هرازگاهی افکاری می آیند و یک زنگ تفریحی می شوند برای ذهن آشفته من...که آن ها را اصلا نمی توان نوشت.... . اصلا این همه فکر چطور جا می شوند توی این کله کوچک؟ هان؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:0  توسط جوراب 

کودکیم هیچ چیز منحصر به فردی نداشت. اما دوستش داشتم من هم کودکی بودم مثل بقیه بچه ها اما آرامش خیال کودکی ام را دوست داشتم. همین آرامشی که وقتی تلویزیون صحنه های جنگ ایران و عراق را نشان می داد و من می ترسیدم و مامان صورتم را در دامنش مخفی می گرد تا چیزی نبینم همین یعنی یکی هست که مراقبت است که هوایت را دارد که حواسش به تو هست. همین یعنی امنیت. و من امنیت کودکی ام را گم کردم توی دنیای شلوغ و پرهیاهو ی این روزها میان این همه عدد و رقم و رنگ .میان این همه شلوغی بی انتهای آدم ها ی رنگ رنگ که به قول فروغ همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

 

 

*** خیلی دیر شد ... خیلی درگیر بودم این چند وقته ... نظرات رو دارم جواب می دم ببخشید دیر شد 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 2:18  توسط جوراب  | 

چند وقتیه تو بیمارستانمون زایمان بی درد راه افتاده و مبرهنه که باز هم این علم بیهوشی هست که به کار می اد !! بله دیگه ... 

تا یه مرحله ای درد می کشن و وقتی دیگه وقتش شد !!! ( الان حس توضیحات علمی ندارم !! ) اون وقته که ما متخصصین بیهوشی وارد عمل میشیم و یا اسپاینال می کنیم و یا اپیدورال و مریض یهوویی دردش کم میشه ... یعنی بلا استثنا دردشون که ساکت میشه همچین از ته دل دعات می کنن که کیف می کنی اصلا خودت خوشت میاد ازین بی دردی که به مریض می دی ...

اون روز شهرزاد می گفت دعای  خانم حامله 

زود می گیره من تا اینا بهم می گن الاهی هرچی از خدا می خوای بهت بده ( دعای اگثرشون بعد کم شدن درد ) تند تند تو دلم دعا می کنم

 

** رفته بودیم سفر ... تو مغازه هاش پر بود از تی شرت های نخی نرم و نازک و خنک از همون ها که مامانم دوست داشت ...همش به خودم می گفتم کاش این سفر رو زودتر رفته بودیم ....کاش کاش ...ولی فایده نداشت ... پارسال دو هفته قبل اون اتفاق رفته بودم خونه مامانم...مامانم گفت بهم بیا ببین چیا خریدم... در اورد یگالم تی شرت بهم نشون داد... این بنفش این یاسی این سورمه ای ...این ابی ... این سبز ....گفت خوشگله ؟ گفتم خیلی ...هرروز یکیشو بپوش ...گفت می خوام همینکارو بکنم... ببین چه نرمه جنسشون.... دلم خیلی گرفته کاش مامانم نرفته بود ...کاش می تونستم براش تی شرت بخرم...

برای مامانم از « دور » یه تی شرت  ترک خریده بودم عاشقش بود بهم گفت بازم ازینا برام بگیر ولی هرچی گشتم نتونستم اون مدلی و اون جنسی و اون رنگی پیدا کنم... 

 

** هفته قبل یه بچهه اومده بود لوزه عمل کنه ...کلاس دوم بود ولی فارسی بلد نبود داشتم باهاش حرف می زدم  پرسیدم تو خونتون هاپو دارین گفت اره گفتم اسمش چیه  گفت پیشی ! گفتم چی ؟ اسم هاپوتو گذاشتی پیشی ؟ دیدم جواب نمی ده به دوستم گفتم اومد واسم ترجمه کرد ... بچه قاطی کردهبود ... توخونشون ایت داشتن ( سگ ) اسمشم  (ساری ساری ) بود ... گربه هم داشتن که اون دیگه اسم نداشت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:24  توسط جوراب  | 

سلام بچه ها جون 

من چون با موبایل میام وبلاگها رو می خونم هر کاری می کنم نمی تونم واسه بچه های بلاگفایی کامنت بذارم. صفحه کامنت باز میشه کامنتام رو هم می گه ثبت شد و باید به تایید برسه ولی بعدا می بینم که خبری نبست 

اگه کاری با من داشتین این ایمیل منه echkey@gmail.cm عسل طرز تهیه زندگی جون نمی تونم جوابتو بدم آدرس ایمیل بده اگه دوست داشتی 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:50  توسط جوراب  | 

رفتم، نه، رفتیم شهر موش ها، حالی بردیم. یعنی سه نفر خانم تو رنج سنی سی تا سی و پنج سال. تازه چهار چشمی هم نگاه می ککردیم من که هیجان هم از خودم در می کردم بعضی وقتا مثلا اسمشو نبر که حمله می کرد من یهو می گفتم وااااااااااااای. 

خلاصه کپلک رو دوست داشتیم بامزه بود همچنین صحنه های عاشقانه شو. 

بعد تیکه های بامزه اش هم اینا بود : اداره کل ژاندار موشی، آجیل تواموش، مجتمع آتی موش، 

فقط اون موقعها نارنجی زیاد بدجنس نبود اینجا بدجنسش کرده بودند. من همیشه تو مدرسه بچه ها بهم می گفتن نارنجی!!! 

وجه تسمیه کوروالموش رو هم واسه خودم حدس زدم که ار کوروغلو ( قهرمان حماسی ترک) منشا گرفته!  بعله اینجوریاست 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:58  توسط جوراب  | 

کتاب آن شرلی رو داده بودم مامانم بخونه، وقتی خوند و تموم شد گفت : آخی یادش به خیر مثل من و تو 

ماریلا رو می گفت 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳ساعت 10:27  توسط جوراب 

** امروز بعد مدت ها فیلر دادم... نمی دونم بهش میشه گفت فیلر یا نه... یه خانم 110 کیلویی با چاقی تجمعی تو ناحیه شکم و پهلوها ...برای سزارین اومده بود ...کلا بدنش ورم هم کرده بود ... نشد که اسپاینال بشه ...هرکاری کردم سوزن می رفت تو بافت چربی یا اینکه می رفت تو فضا اما احساس می کردم سوزن برای این مریض کوتاهه  ...دیگه بیهوشش کردم... دلم هم سوخت ... می دونم که پیش میاد ولی خب دیگه ...خداروشکر بیهوشیش بدون مشکل بود .

 

**دیروز هم یه خانوم حامله 36 هفته رو اورده بودن که تصادف کرده بود شدید و کلا ضربه به سر و شکستگی دست و پاها و صدمه شکم ... دیگه اورزانسی رفت اتاق عمل و بیهوشش کردیم و بچه شم بدون مشکل به دنیا اومد خداروشکر و فرستادیم ای سی یو و خدارو شکر خوب بود ... بچه شم  دختر بود وقتی که به هوشش اوردیم اولین حرفی که زد گفت : دخترم ( منظورش این بود که دخترم چطوره ؟) ... حالا تکسینمون می گه : خانم دکتر تو رو صدا می کنه !!!  

 

**اون روز هم یه خانومه رو اورده بود منولد 59 سزارین سوم ...که دوتا دختر داشت و سومی هم دختر شده بود این دیگه نوبرش بود ...اول که داشت با کمکی وارد اتاق عمل می شد , من تو اتاق بودم دیدم اومد و هنوز نرسیده به اتاق عمل اصلی یه سطل کوچولو بود بعد این یهو روشو کرد اون ور و یه تف  ! ( ازین تف پیرمردی ها  ) انداخت اون طرف .... به خدا خیلی وقت بود ندیده بودم کسی تف کنه اونم تو اتاق عمل ! 

خلاصه اومد و هی می گفت تو سزارین قبلی سوزن کج شد و یه سوزن دیگه اوردن و اینا ...من  رفتم بهش سوزن  اسپاینال بزنم تا بهش گفتم خانوم دارم سوزن می زنم؛ سوزن رو جلو نبرده یهو یه جیییییییییییییغغغغغغ بنفش کشید کل اتاق عمل لرزید ...می گم خانوم من که هنوز کاری نکردم چرا جیغ می زنی  ؟ می گه تو کاریت نباشه ...تو کارتو بکن من جیغ می زنم عادتمه ... می گم جیغ نزن شل کن خودتو ... پشتتو شل کن ... می گه من جیغ بزنم اون خودش شل می شه ...خلاصه عالمی داشت واسه خودش ...بالاخره بچه ش بدنیا اومد و سومی هم دختر شد و گفت بازم بچه می خوام بیارم باید حتما پسر باشه ...شوهرم پسر می خواد ...متخصص زنانمون گفت خانوم رحمت چسبندگی داره دیگه بچه نیاری ... گفت یه پسر بیارم دیگه نمیارم.... گفتم از کجا معلوم که چهارمی پسر بشه  گفت میرم MDF  می کنم اونجا پسر می شه ..... یعنی مععععععععععععععع یعنی جان من شما می دونستین با ام دی اف تعیین جنسیت می کنن؟خب نمی دونستین دیگه. منم نمی دونستم، بعدا ازش پرسیدم از کجا فهمیدی با آی وی اف تعیین جنسیت میشه؟ گفت چند روز پیش از تلویزیون فهمیدم. گفت شوهرم واسه پسر هر کاری می کنه.... خلاصه خیلی بامزه بود. حالا چیزای دیگه هم می گفت که چون اینجا خونواده رد میشن من نمی گم حرفاشو!!!! 

منظور از ام دی اف همان آی وی اف بود!  خودتان بفهمید خب 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:23  توسط جوراب  | 

از صبح اینجا نشستم و با وایبر دارم با هم گروهی هام تعارف بازی می کنم.... من امروز مرخصی ام و از صبح مثل یه انگل تو خونه افتادم.... بعد چون مرداد ماه به خاطر سال مامانم باید اون تعطیلی ماژور عید فطر رو برم...و بچه ها ( شهرزاد و اقای دکتر هم گروهی  ) اونو وایمیسن ...حالا هر چی می گم باز با این حال تعطیلی ها رو برابر گذاشتن ...اخه این تعطیلی چهارروزه چه تساوی ای با پنجشنبه جمعه های معمولی ماه داره ؟ 

 

خدا رو به خاطر داشتم همچین هم گروهی ها یی شکر می کنم ...هرچقدر سال بالایی هامون و سال پایینی هامون بد و اذیت کنن هم گروهی های خودمون خوب و مهربونن... 

اسم گروپ وایبرمون هم اینه : گروپ سال سه ای های توپ ! تا چند وقت پیش بود : گروپ سال دویی های توپ ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 12:25  توسط جوراب  | 

هفته قبل یه روز یه پسر 22 -21 ساله رو اوردن اتاق عمل با شکستگی بینی ... بعد خیلی متشخص !  بود  .. بعد من بهش گفتم بیا برو رو تخت ؛ بهم گفت مگه عملم سرپایی نیست ؟ 

گفتم خب چرا 

بعد خیلی جدی گفت : پس چرا برم رو تخت بخوابم  اگه عملم سرپاییه ؟ 

یعنی معععععععععععععععععععععع ...داغونم اغا له لهم اصن ازین جواب دندان شکن 

 

پی نوشت :

نوزدهم و بیست و یکم ماه رمضون اومدن و رفتن. پارسال نوزدهم ماه. رمضون دقیقا شب قدر مامانم رو از دست دادم و بیست و یکم خاکسپاریش بود. تو همچین روزایی.  خیلی دلم گرفته. هرچند که میم جان منو برد مسافرت. اما تمام طول سفر غمگین بودم.. این چند وقته تو بیمارستان هم کلی اعصاب خوردی داشتیم با این دختره سال بالایی مون.  که فکر کنم اثرات روانی همون مونده روم هنوز. 

البته می دونین چیه؟  هیچی اونقدر مهم نیست. 

یه ساله دارم اینو به خودم می گم ولی بازم موقع ناراحتی ها، ناراحت میشم ولی در واقع : هیچی اونقدر مهم نیست. 

هیچی اونقدر مهم نیست وقتی چیزای خیلی بدتری هم می تونن تو زندگی آدم رخ بدن. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 0:29  توسط جوراب  | 

هفته قبل یه بچه پونزده ماهه رو اوردن اورزانس اطفال که باباش بهش شیشه خورونده بود ( شیشه = همون شیشه مواد مخدر ) و بچه بیچاره داشت دیووونه میشد ...انقدر جیغ میزد و گریه میکرد .. ضربان قلبش نزدیک 210-200 بود و اصلا نمی تونست اروم بشینه همش می خواست از رو تخت و بغل مامان و مامان بزرگش بپره پایین ... آروم و قرار نداشت قرمز شده بود و با هیچی آروم نمیشد ... قوی ترین آرام بخش ها هم بهش اثری نمی کردن ... نهایتا بهش دارو زدیم و خوابوندیمش و زیر دستگاه تنفس مصنوعی گذاشتیم تا دو روز کم کم /آروم شد ....بچه بیچاره دل آدم کباب میشد ...داشت دیوونه می شد ... شانس اورد تو سی تی اسکن مغزش چیزی به نفع خونریزی مغزی نداشت وگرنه خیلی ازینا خونریزی مغزی می کنن و می میرن 

بابای نکبتش علاوه بر اینکه تو خونه بهش شیشه داده بود ؛ وقتی که اورده بودنش تو اورژانس هم خیلی شیک و مجلسی اومد و جلوی همه دهن بچه رو باز کرد و شیشه ریخت تو دهنش  بعد موبایل زنش رو از دستش کشید  و دیگه داشت می رفت که دیگه انتظامات اومد و جمعش کرد ..مث اینکه دو سه روز بوده که تازه از زندان ازاد شده بوده ..احتمالا گفته بذار بچمم تو حال خوشی که دارم شریک کنم با هم بریم فضا 

خب حالا اصلا این ادم صلاحیت بچه دار شدن داره / که حالا هم از روش جلوگیری از بارداری استفاده نکنن یه بچه دیگه هم بیارن و اونم همینجوری بدبخت کنن 

ایش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 1:58  توسط جوراب  | 

ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی،چه نباشی

 شعر از علیرضا بدیع با صدای حجت اشرف زاده 

 

 

 دانلود رو نمی تونم بذارم...نمی دونم چرا .خودتون تو گوگل سرچ کنین میاره ...دوسش دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 2:18  توسط جوراب  | 

مطالب قدیمی‌تر