تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

خانومه اومده می گه رفتم دکتر س  برای شوهرم کلی دارو نوشت ؛ 40 تومن پولش شده الان شوهرم مشکلش حل شده من چیکار کنم با این داروها ؟؟ داروها رو نگاه می کنم ویتامین و کلسیمه می گم خب خودتم می تونی بخوری شوهرتم باز می تونه بخورتشون مشکلی نداره که.... یهو خانومه چشاشو چاهار تا می کنه که : من چههههلللل تومن ویتامین بخورم ؟؟ من که کوووووووووووووو نم می سوزه چل تومن بدم ویتامین بخورم! ( سوزش به همین غلظت بود )  همکارم که کلا واکنشی نشون نمی ده به این جمله قصار اما من اولش چشام گشاد می شه بعد خندم می گیره....

موقع رفتن خانومه می گه : خدافظ... بد می کنم میام می خندونمتون؟؟؟


نه والا! 



** آقاهه اومده اصرار اصرار و شاکی شاکی که اسم اون کسی که به من خون داده رو نمی گن...

من: خب لابد نمی دونن دیگه... اون: نه... یعنی چی؟ باید بگن.. من باید بدونم... حداقل باید بدونم زن بوده یا مرد

من: خب می خوای چیکار

اون : می خوام واسش دعا بخونم

من: خب بخون 

اون ( با نگاه عاقل اندر سفیه) : دعاش مرد و زن داره... باید بدونم که اگه زن بود] واسش ه تانیث بذارم !!! 


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:42  توسط جوراب  | 

مدتیه که سر کارمون حضور و غیاب ها رو انگشتی کردن که نکنه کسی  خدای نکرده نعوذ با... بخواد تقلبی چیزی بکنه.... راستش من با کارت راحت تر بودم.... 

اصلا ببخشیدا غصه دو عالم میاد رو دلم که می خوام برم انگشت بزنم.... همراه با کمی حالت تهوع اضافه... اخه می رفتی اونجا می دیدی یکی قبل از تو  اونجا بوده انگشتشو همچین چسبونده اون رو که تمام خط و خطوط رو انگشته حک شده رو دستگاه.. و حالا مگه می ره؟. چاره ای نبود باید با دستمال پاکش می کردم اما بازم دلم رضا نبود... اون دست انگشتی رو تو هوا نگه می داشتم تا برسم درمونگاه بشورمش

اخه بدبختی همش به این فکر می کنم که عجب انگشتی رم انتخاب کردن ؛کاراییش خداییش خیلی زیاده از چنگول کردن تا اعماق ته ته دماغ گرفته و بعد از ظهر ها هم که خروج می خوایم بزنیم اگثر خدمه ها دستشون لای دندوناشونه برای خروج محتویات گوشتی غذای بیمارستان که از بس گوشت  نرمی داره به راحتی تو دهن اب می شه و دیگه لای دندونای کسی نمی مونه ! بله این گوشت های سفت تا ساعت ها لای دندونات می مونه و بالاخره اونام مجبورن ... یه بار فیس فیس فیس کنن با زبونشون که گوشتا رو بکشن بیرون... دو بار بکنن... سه بار ... بالاخره همون انگشت کذایی رو می برن دور تا دور دندوناشون می کشن دیگه!!! 


و یک چیز دیگه که اصلنم نمی خوام بگم


خلاصه ما اولا فیس فیس و چس چس و پیف پیف می کردیم و یه دسمال کاغذی داشتیم که قبلش خط و خطوط دست مردم   رو دستگاهو پاک می کردیم... بعدشم یه ژل دست که دستمونو باهاش پاک کنیم که دیدیم انگار دستگاه با ما لج کرد


چند وقتی بود می دیدم هر کی می ره انگشت بزنه همون دفعه اول خانوم تو دستگاه می گه: تایید شد...ولی من بدبخت تا می رفتم نزدیکش هی می گفت دوباره سعی کنید! دوباره سعی کنید! به طوری که الرژی گرفته بودم دیگه به این جمله...هی دستمو می کشیدم به مانتوم... نه دوباره سعی کنید... هی دستمو می مالم... نه دوباره سعی کنید... می رم کنار بعدی بزنه؛ دوباره می رم جلو... دوباره سعی کنید... وااااااای  از این به بعد کاری ندارم دستگاه اثر انگشت دماغی و ان دماغی و دندونی و  اونجایی و غیره  و ذلک کسی روشه یه نه... فقط از اون خانومه می خوام عزیزم جونم بذا من انگشت بزنم برم... بگو تایید شد . والسلام

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:26  توسط جوراب  | 

من امروز تنهام تو خونه.... حالا وقت دارم که واسه خودم باشم ..  کمی کار های ناتموم رو انجام بدم.. اما نمی دونم واسه چی نمی تونم.... دلم گرفته ...واسه اینکه تو هفته قبل به این باور رسیدم که من هیچ وقت موفق نخواهم شد تو اون کاری که می خوام.... زندگیم رو دوست دارم... کارم رو هم کمی ... اما من یه چیز دیگه هم از زندگی می خوام ... می خواستم... خواهم خواست... اما انگار هیچ وقت نخواهد شد ...و من عادت دارم که همیشه هر جا با یک دست پونصد تا هندونه بر دارم... حالا دیگه مطمئن شدم که نمی شه ... حالا هی از صب با اهنگ پاایین غم های دنیا میان تو قلبم و گریه می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:37  توسط جوراب 

دلم تنگه پرتقال من

** بودنت هنوز مثل بارونه ، تازه و خنک و ناز و آرومه

حتی الان از پشت این دیوار که ساختم ، تا دوستت نداشته باشم .

اتل و متل بهار بیرونه مرغابی تو باغش می خونه

باغ من سرده همه ی گلهاش پژمرده دونه دونه

 بارون بارونه ........   بارون بارونه ......

** دلم تنگه پرتقالِ من ، گلپر ِ سبز  ِ قلب زار من

منو ببخش!از برای تو هر چی که بخوای میارم!

اتل و متل نازنین دل ، زندگی خوب و مهربونه

عطر و بوش همین غم و شادی ِ کوچیک و بزرگمونه .

 آهای زمونه … آهای زمونه … این گردونتو کی داره می چرخونه؟

 بودنت هنوز مثل بارونه مثل قدیما پاک و روونه

از پشت این دیوار بی رحمی که بینمونه

هاچین و واچین ، عسل ِشیرین ، قصمون هنوز ناتــــــــمومه

از اینجا به بعد کی می دونه که چی سرنوشتمونه؟

 بارون بارونه … بارون بارونه .......


دانلودش کنین حتما... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:50  توسط جوراب  | 

وقتی بد اخلاقی می کنم حالم از خودم به هم می خوره......ولی تو خوب؛ خیلی خوبی ... من اینو می دونم و هی بیشتر بد اخلاقی می کنم

دوستت دارم شکم گنده من 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 17:26  توسط جوراب 

روز های اخر سال مامان مرمری ( mermeri ) خونه ما بود... داش می رفت بیرون برای خودش سبزه و وسایل هف سین بخره که ازش خواستم برا منم سبزه بخره... نیم ساعت بعد که درو به روش وا کردم دیدم علاوه بر سبزه واسم ماهی قرمزم خریده ووووووووووای من هیچ وقت دوس نداشتم ماهی قرمز بخرم..اخه می مردن و من غصان و نالان ازین بابت و یادمه یه باری دبیرستانی که بودم ماهیه که مرده بودو  برده بودم تو حیاط خونمون دفنش کرده بودم و اینا ...

خلاصه تا چشام به ماهیه خورد هنوز وسیله ها رو از دست مادرین لو جانم نگرفته...چشام وحشت زده شد و گفتم من ماهی نمی خواستم...ماهی نمی خواستم...بعد گفتم ای وای چی گفتم نکنه ناراحت بشن و اینا .. که پشت بندش سریع گفتم اخه می میرن.... خلاصه فک کنم مادرین لو کمی ناراحت هم شد...ولی ما آقا ماهی رو بی اب و دون گذاشتیم و رفتیم شمال... برگشتنی  گفتم در خونه رو که وا کنم با جسدش مواجه می شم... کمی هم شاخ و برگ می دادم که اره پریده بیرون از تنگش و کف خونه افتاده رو سرامیکا !!!! که نه خیر زنده بود ... وظیفه من الان شده حرف زدن با اقا ماهی و اینا گاهی وقتا یه کمی هم بهش نخود می دم !! ( مرمری گفت غذاشون نخوده !! همون نخود گل و این حرفا !! ) خلاصه وظیفه مرمری هم عوض کردن جای بچه است ... !! دیشب بعد سه روز جای بچه رو عوض کرد ... بچمون همین جور تو فی فی خودش می لولید.. نخودم زیاد خورده بود فی فیش کلا یه رنگ خاصی شده بود... !! 

خلاصه الان ما یه بچه داریم اسمش آقا ماهیه.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:37  توسط جوراب  | 

سلام و صد سلام کبکای مستم !!!


اینو یه همکارمون تو مرکز بهداشت ش می خوند و یه شعر طولانی مسخره جواد بود... منم هی می خوندم و می خندیدم : 

سلام و صد سلام ای کبک مستم / میان کبک ها دل بر تو بستم / میان کبک ها یادم تو کردی / به کاغذ پاره ای شادم تو کردی !!!!


ای خداااااااااااااااااااااااااا خدایییششششش خنده داره ... همچی هم رفته تو لایه های زیزین مغز و حافظه دور دستم که فراموشم نمی شه 


سال نوتون مبارک... بعد هزار روز یادم اومد تازه !!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:26  توسط جوراب 

منو ببخش خدایا

من امروز دل یه مریضو شکستم.... یعنی این طور فکر می کنم... یعنی حقیقتو بهش گفتم... نمی خواستم توخیال واهی بمونه که این راه راه نهایی درمانشه و همه راه ها به این سمت ختم می شه و دو روز دیگه سالم و سرحال می شه.. اون هیچ اگاهی از بیماریش و از پروسه درمانش نداشت... 

البته دست خودم نبود... باید بهش می گفتم ..یکی از وظایف کاری من اینه 

ولی همش تو خونه به یادشم.. به یاد چروک های گوشه چشماش.. به یاد شکمش ورم کرده از مایع آسیت و من چه بی رحمانه برخورد کردم

فکر می کنم که اگه خودم جای اون بودم و کسی بهم این جور می گفت تمام اشک های دنیا رو کم می آوردم... 

خدایا منو ببخش...منو ببخش که سالمم و هیچ نمی فهمم از درد یک دختر مجرد هم سن خودم که دلش نمی خواهد بیمار باشد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:45  توسط جوراب 

خب با توجه به نقش مهمی که خانواده اس اس آر آی ها در زندگی من ایفا کردن ، من هم تصمیم گرفتم همینطوری الکی الکی یک دوره SSRI برای همسر عزیز تر از جانم شروع کنم.گفتیم یه امتحانی بکنیم ببینیم چی می شه ؟. وای که چه آقا.. چه مودب.. چه متین... چه سر به زیر ... چه مهربان همسری ... چه گل پسری ... بعد سه ماه بهش گفتیم عزیزم بسه دیگه فعلا نخورش ... روز سوم اومده می گه جوراب ! قطع دارو چه علائمی می ده ؟ من امروز سر کار استرس داشتم عصبی می شدم دوباره بخورم؟ گفتیم ای ددم وای بچم وابستگی پیدا کرده ! حالا یه چن وقت دیگه می خوایم دوباره براش شروع کنیم باشد که سندرم ناگهانی عید را که هر سال دچارش می شدند امسال دچار نشوند.


آقاهه اومده 31 ساله کج کج کج راه می ره ،می گه منو زود ببینین من نمی تونم وایسم ،نمی تونم بشینم مقع--دم درد می کنه خونریزی دارم می گم چرا ؟ می گه هموروئید دارم تا جاییکه یادمه هموروئید به تنهایی درد نداره مگه اینکه ترومبوزه بشه یا اینکه اصلا  آبسه مقعد باشه ... می گه نه هیچی نیست فقط خونریزی دارم ! نمی تونم بشینم ... فهمیدیم که اغراق می کنند کمی تا قسمتی ..وسطهای ویزیت هم که همه اش به همسرشان دستور می دادند که برو اونو بگیر... برو اونو بیار... برو اون برگه رو بده به خانوم دکتر... ال کن بل کن... بعد که کارشان تمام شد همسرشان رفتند برگه هایی را برای پرونده کپی بگیرن ایشان همانجا نشسته تکان نمی خورند می گم من با شما کاری ندارم می توانید تشریف ببرید.. برگه ها را بعد بیاورید.. می گه حتما باید برم بیرون؟ می گم آره آخه مریض بعدی می خواد بیاد می گه : آخه تازه اینجا گرم شده بود صندلیش ... صندلیای راهرو همشون سردن !

الان ما نمی دانیم چه باید بگوییم ؟ برویم بمیریم... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 0:15  توسط جوراب  | 

دوس دارم یه روز صب که از خواب پا می شم ببینم چقد قشنگه همه چی !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 22:58  توسط جوراب