جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

ساعت دو و نیم نصفه شبه خوابم نمی بره اومدم تو هال دراز کشیدم دارم وبلاگ می خونم یه بسته آلبالو خشکه مز مز هم خوردم ولی دلم چیز دیگه ای می خواست  تو وبلاگ آیدا دیدم m&m داره ,یادم افتاد منم دارم برم بخورم ۰بعد یاد مامانم افتادم که همیشه نصف شب می رفت سراغ یخچال و بستنی پیدا می کرد 

اووووف لعنت به این زندگی 

گلوم درد می کنه برام کلد ' استاپ بخورم هم برا گلوم خوبه هم ایشالا خوابم ببره 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 2:30  توسط جوراب  | 

http://jourab.persiangig.com/Screenshot_2015-01-19-12-19-18.jpg/thumb

 

اول که هنوز وجود داره، خیلی هم خوبه. دوم که به یاد اون موقع ها خریدم، سوم که یادش بخیر کلاس دوم یا سوم بودم سپر ماشینمون یه گوشه اش یه چیزی شده بود که نیاز به چسب کاری داشت، بابا به مامان گفت چسب بده مامان هم آدرس محل چسب رو گفت تا بابا خودش برداره،  من از تو هال بابا رو می دیدم که تو حیاط مشغول چسب کاری بود... بعد ده دقیقه بابا اومد و گفت این چه چسبیه دادی؟ چقدر بی خوده، اصلا نمی چسبه،  چقدرم چربه!!! شاید تاریخ مصرفش گذشته؟؟؟ من هم که کارآگاه رفتم ببینم چه خبره، بععععله دیدم بابا کرم جی رو خالی کرده رو سپر ماشین!!!!!! خلاصه که با تو دوسته واسه پوسته!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 12:25  توسط جوراب  | 

ماجرا ازونجا شروع شد که من یک  گوشی اندروید  خریدم ۰ خیلی خوشحال و خندان وبلاگ ها را با موبایل می خواندم ۰ایمیلم را چک می کردم ۰آن موقع هایی که توی روزنامه کار می کردم ' فایل‌های پی دی اف را با موبایل باز می کردم رویت می کردم ! و بعد اصلاح می کردم خلاصه همه کارهایمان شده بود موبایل ۰ البته وبلاگ خواندن با موبایل خیلی راحت و خوب بود و صد البته وقتی اینترنت همراه اول را فعال کردم راحت تر هم شد ۰فقط مشکل اینجا بود که نمی شدکامنت گذاشت ۰ فقط وبلاگ می خواندی و می خواندی ۰۰۰۰ اینجوری بود که من شدم یک طرفه ۰بعد هم اینکه پست گذاشتن هم سخت بود این طوری ۰۰۰این شد که ما یک طرفه تر شدیم ۰۰تا اینکه اینستا گرام امد اولش جذابیت خیلی زیادی نداشت برایم اما کم کم جذاب شد و از همه باحال تر اینکه کلی دوست وبلاگی را انجایافتم ۰ و فهمیدم با اینستا راحت تر می شود پست های کوتاه کوتاه گذاشت ۰۰۰ خب خوب بود خیلی ۰۰۰۰اما انگار تنبل شدم و دیگه وبلاگمو دوست ندارم البته سعی می کنم اینجا هم بنویسم اینجا رو نمیشه ترک کرد دوستهای خوبم رو نمی تونم فراموش کنم 

به هر حال اومدم معذرت خواهی ۰۰۰ بابت بی معرفتی و تنبلی و کامنت نذاشتن 

 

و در ضمن اینکه من چند ماهی روتیشن گرفتم ' یا همون مهمانی ' و اومدم اینجا پایتخت ۰ خونه خودمون پ دیگه دور نبودم حالا دوره ام تموم شد و باید برگردم دور ۰ احتمالا باز برگردم به سیستم وبلاگی ۰اخه دور اینترنتش پرسرعت نیست و اینستا رو باز نمی کنه 

دوستتان دارم 

آدرس اینستاتون رو در صورت تمایل برام بذارید ۰

 

بچه ها چند سال پیش من یه دوست وبلاگی داشتم به اسم مدوسا ۰ دانشجوی پزشکی بود و ام اس داشت ۰دوستش داشتم اما خیلی وقته ازش خبر ندارم ۰کسی خبری ازش نداره ?

 

بچه ها من حدود نه ماهی میشه دیگه با نشریه سپید همکاری به اون صورت ندارم یعنی کلا ندارم ۰خواستم این رو هم اطلاع رسانی کنم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 12:13  توسط جوراب  | 

مـا در ایـن بـازی هـمـه بـازیـگـریـم 

نقش های قصه را جان می نهیـم 

این که می بینی کنون ما نیستیم 

نـقش هـا هستند و ماهـا نیستیم 

صـحنـه را بـا رنـگ تزیـیـن کـرده ایـم 

زیـر نـور صـحـنـه تـمـریـن کـرده ایـم

 

 

پی نوشت : ممنون که به یادمین 

هستم ولی خستم !!!

یادش بخیر این اهنگه رو دوست داشتم اهنگ تیتراژ یه سریال بود مرحوم نعمت اله گرجی و یکی دیگه و دو تا خانوم با مانتوی طوسی می اومدن و می خوندن ... خیلی دوسش داشتیم با مامانم .... یادش بخیر 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 23:51  توسط جوراب  | 

چند وقت پیش دوستم را به مدت دوشب و سه روز مهمان خانه ام کردم جدای از همه چیزها هنوز هم وقتی که تعریف می کند و آن جور با  آب و تاب از خورشت بادمجان و کوکوی سبزی دستپخت اینجانب تعریف می کند، انگار تمام خوشی ها یک لحظه گلوله می شوند توی دلت 

کیف دارد لامصب!  کیف! 

پی نوشت :

مخصوصا که بلال آب پز کنار کوکو سبزی را نخورد و بعد برایم تعریف کرد که بلال در ' دور ' هم یافت می شد برای همین گفتم کوکو سبزی را بخورم که حالا حالا ها پیدا نمی شود! 

ممنون بابت این خوشی! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 3:31  توسط جوراب  | 

به اندازه تمام دنیا خسته ام.  به اندازه  تمام راه های رفته.... تمام اشک های ریخته ...کاش گوشه امنی بود.... کاش....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 3:25  توسط جوراب 

استرس و اضطراب این روزهایم خیلی زیاد است، اما همه را که نمی توان نوشت.... چیزهایی که می توان گفتشان این است که مثلا پایان نامه چه می شود، طرح مارکایین رقیق شده و رقیق نشده چطور؟ ابن ترجمه فصول قلب را کجای دلم بگذارم، توی ترجمه. هند، بوکم. ناشرم اسم دانشگاه م را می نویسد؟ ویراستاری این کاری که قرار است انجام دهم تا آخر آبان نکند تمام نشود؟ کتاب دارویی را پیچاند یعنی؟ سی وی لاین ساب کلاوین خوب بلد نیستم، بلوک عصبی اینتر اسکالن و بلوک اندام تحتانی اصلا انجام نداده ام تا به حال، دندانم که گوشه اش لب پر شده چرا آنقدر نوبت دیر بهم داد دندانپزشکی و الان آنجا هم باید کلی بسلفم.... پاویون برنامه اش چه می شود؟ بیمه مسوولیتم مهلتش دارد تمام میشود و دانشگاه قرارداد جدید نبسته، کادوی تولد به پاری سن ژرمن چی بدهم؟ کادوی قبولی دانشگاه را هم که هنوز نداده ام، بهتر است زودتر بدهم اما چه بدهم؟ تکلیف مهمانی ام. در دانشگاه ته ران چه می شود؟ نکند بروم جای جدید، اداپته نشوم با آنجا؟ اگر از آبان بروم مهمانی بعد تکلیف دندانم چه می شود؟ 
مطمئنا این ها تمام آن چیزها نبودند..... فکرهای من مثل شیطانکی تند تند توی ذهنم می دوند به این سو و آن سو 
حالا این وسط هرازگاهی افکاری می آیند و یک زنگ تفریحی می شوند برای ذهن آشفته من...که آن ها را اصلا نمی توان نوشت.... . اصلا این همه فکر چطور جا می شوند توی این کله کوچک؟ هان؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 0:0  توسط جوراب 

کودکیم هیچ چیز منحصر به فردی نداشت. اما دوستش داشتم من هم کودکی بودم مثل بقیه بچه ها اما آرامش خیال کودکی ام را دوست داشتم. همین آرامشی که وقتی تلویزیون صحنه های جنگ ایران و عراق را نشان می داد و من می ترسیدم و مامان صورتم را در دامنش مخفی می گرد تا چیزی نبینم همین یعنی یکی هست که مراقبت است که هوایت را دارد که حواسش به تو هست. همین یعنی امنیت. و من امنیت کودکی ام را گم کردم توی دنیای شلوغ و پرهیاهو ی این روزها میان این همه عدد و رقم و رنگ .میان این همه شلوغی بی انتهای آدم ها ی رنگ رنگ که به قول فروغ همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

 

 

*** خیلی دیر شد ... خیلی درگیر بودم این چند وقته ... نظرات رو دارم جواب می دم ببخشید دیر شد 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 2:18  توسط جوراب  | 

چند وقتیه تو بیمارستانمون زایمان بی درد راه افتاده و مبرهنه که باز هم این علم بیهوشی هست که به کار می اد !! بله دیگه ... 

تا یه مرحله ای درد می کشن و وقتی دیگه وقتش شد !!! ( الان حس توضیحات علمی ندارم !! ) اون وقته که ما متخصصین بیهوشی وارد عمل میشیم و یا اسپاینال می کنیم و یا اپیدورال و مریض یهوویی دردش کم میشه ... یعنی بلا استثنا دردشون که ساکت میشه همچین از ته دل دعات می کنن که کیف می کنی اصلا خودت خوشت میاد ازین بی دردی که به مریض می دی ...

اون روز شهرزاد می گفت دعای  خانم حامله 

زود می گیره من تا اینا بهم می گن الاهی هرچی از خدا می خوای بهت بده ( دعای اگثرشون بعد کم شدن درد ) تند تند تو دلم دعا می کنم

 

** رفته بودیم سفر ... تو مغازه هاش پر بود از تی شرت های نخی نرم و نازک و خنک از همون ها که مامانم دوست داشت ...همش به خودم می گفتم کاش این سفر رو زودتر رفته بودیم ....کاش کاش ...ولی فایده نداشت ... پارسال دو هفته قبل اون اتفاق رفته بودم خونه مامانم...مامانم گفت بهم بیا ببین چیا خریدم... در اورد یگالم تی شرت بهم نشون داد... این بنفش این یاسی این سورمه ای ...این ابی ... این سبز ....گفت خوشگله ؟ گفتم خیلی ...هرروز یکیشو بپوش ...گفت می خوام همینکارو بکنم... ببین چه نرمه جنسشون.... دلم خیلی گرفته کاش مامانم نرفته بود ...کاش می تونستم براش تی شرت بخرم...

برای مامانم از « دور » یه تی شرت  ترک خریده بودم عاشقش بود بهم گفت بازم ازینا برام بگیر ولی هرچی گشتم نتونستم اون مدلی و اون جنسی و اون رنگی پیدا کنم... 

 

** هفته قبل یه بچهه اومده بود لوزه عمل کنه ...کلاس دوم بود ولی فارسی بلد نبود داشتم باهاش حرف می زدم  پرسیدم تو خونتون هاپو دارین گفت اره گفتم اسمش چیه  گفت پیشی ! گفتم چی ؟ اسم هاپوتو گذاشتی پیشی ؟ دیدم جواب نمی ده به دوستم گفتم اومد واسم ترجمه کرد ... بچه قاطی کردهبود ... توخونشون ایت داشتن ( سگ ) اسمشم  (ساری ساری ) بود ... گربه هم داشتن که اون دیگه اسم نداشت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 23:24  توسط جوراب  | 

سلام بچه ها جون 

من چون با موبایل میام وبلاگها رو می خونم هر کاری می کنم نمی تونم واسه بچه های بلاگفایی کامنت بذارم. صفحه کامنت باز میشه کامنتام رو هم می گه ثبت شد و باید به تایید برسه ولی بعدا می بینم که خبری نبست 

اگه کاری با من داشتین این ایمیل منه echkey@gmail.cm عسل طرز تهیه زندگی جون نمی تونم جوابتو بدم آدرس ایمیل بده اگه دوست داشتی 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 9:50  توسط جوراب  | 

رفتم، نه، رفتیم شهر موش ها، حالی بردیم. یعنی سه نفر خانم تو رنج سنی سی تا سی و پنج سال. تازه چهار چشمی هم نگاه می ککردیم من که هیجان هم از خودم در می کردم بعضی وقتا مثلا اسمشو نبر که حمله می کرد من یهو می گفتم وااااااااااااای. 

خلاصه کپلک رو دوست داشتیم بامزه بود همچنین صحنه های عاشقانه شو. 

بعد تیکه های بامزه اش هم اینا بود : اداره کل ژاندار موشی، آجیل تواموش، مجتمع آتی موش، 

فقط اون موقعها نارنجی زیاد بدجنس نبود اینجا بدجنسش کرده بودند. من همیشه تو مدرسه بچه ها بهم می گفتن نارنجی!!! 

وجه تسمیه کوروالموش رو هم واسه خودم حدس زدم که ار کوروغلو ( قهرمان حماسی ترک) منشا گرفته!  بعله اینجوریاست 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 0:58  توسط جوراب  | 

کتاب آن شرلی رو داده بودم مامانم بخونه، وقتی خوند و تموم شد گفت : آخی یادش به خیر مثل من و تو 

ماریلا رو می گفت 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 10:27  توسط جوراب 

** امروز بعد مدت ها فیلر دادم... نمی دونم بهش میشه گفت فیلر یا نه... یه خانم 110 کیلویی با چاقی تجمعی تو ناحیه شکم و پهلوها ...برای سزارین اومده بود ...کلا بدنش ورم هم کرده بود ... نشد که اسپاینال بشه ...هرکاری کردم سوزن می رفت تو بافت چربی یا اینکه می رفت تو فضا اما احساس می کردم سوزن برای این مریض کوتاهه  ...دیگه بیهوشش کردم... دلم هم سوخت ... می دونم که پیش میاد ولی خب دیگه ...خداروشکر بیهوشیش بدون مشکل بود .

 

**دیروز هم یه خانوم حامله 36 هفته رو اورده بودن که تصادف کرده بود شدید و کلا ضربه به سر و شکستگی دست و پاها و صدمه شکم ... دیگه اورزانسی رفت اتاق عمل و بیهوشش کردیم و بچه شم بدون مشکل به دنیا اومد خداروشکر و فرستادیم ای سی یو و خدارو شکر خوب بود ... بچه شم  دختر بود وقتی که به هوشش اوردیم اولین حرفی که زد گفت : دخترم ( منظورش این بود که دخترم چطوره ؟) ... حالا تکسینمون می گه : خانم دکتر تو رو صدا می کنه !!!  

 

**اون روز هم یه خانومه رو اورده بود منولد 59 سزارین سوم ...که دوتا دختر داشت و سومی هم دختر شده بود این دیگه نوبرش بود ...اول که داشت با کمکی وارد اتاق عمل می شد , من تو اتاق بودم دیدم اومد و هنوز نرسیده به اتاق عمل اصلی یه سطل کوچولو بود بعد این یهو روشو کرد اون ور و یه تف  ! ( ازین تف پیرمردی ها  ) انداخت اون طرف .... به خدا خیلی وقت بود ندیده بودم کسی تف کنه اونم تو اتاق عمل ! 

خلاصه اومد و هی می گفت تو سزارین قبلی سوزن کج شد و یه سوزن دیگه اوردن و اینا ...من  رفتم بهش سوزن  اسپاینال بزنم تا بهش گفتم خانوم دارم سوزن می زنم؛ سوزن رو جلو نبرده یهو یه جیییییییییییییغغغغغغ بنفش کشید کل اتاق عمل لرزید ...می گم خانوم من که هنوز کاری نکردم چرا جیغ می زنی  ؟ می گه تو کاریت نباشه ...تو کارتو بکن من جیغ می زنم عادتمه ... می گم جیغ نزن شل کن خودتو ... پشتتو شل کن ... می گه من جیغ بزنم اون خودش شل می شه ...خلاصه عالمی داشت واسه خودش ...بالاخره بچه ش بدنیا اومد و سومی هم دختر شد و گفت بازم بچه می خوام بیارم باید حتما پسر باشه ...شوهرم پسر می خواد ...متخصص زنانمون گفت خانوم رحمت چسبندگی داره دیگه بچه نیاری ... گفت یه پسر بیارم دیگه نمیارم.... گفتم از کجا معلوم که چهارمی پسر بشه  گفت میرم MDF  می کنم اونجا پسر می شه ..... یعنی مععععععععععععععع یعنی جان من شما می دونستین با ام دی اف تعیین جنسیت می کنن؟خب نمی دونستین دیگه. منم نمی دونستم، بعدا ازش پرسیدم از کجا فهمیدی با آی وی اف تعیین جنسیت میشه؟ گفت چند روز پیش از تلویزیون فهمیدم. گفت شوهرم واسه پسر هر کاری می کنه.... خلاصه خیلی بامزه بود. حالا چیزای دیگه هم می گفت که چون اینجا خونواده رد میشن من نمی گم حرفاشو!!!! 

منظور از ام دی اف همان آی وی اف بود!  خودتان بفهمید خب 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 22:23  توسط جوراب  | 

از صبح اینجا نشستم و با وایبر دارم با هم گروهی هام تعارف بازی می کنم.... من امروز مرخصی ام و از صبح مثل یه انگل تو خونه افتادم.... بعد چون مرداد ماه به خاطر سال مامانم باید اون تعطیلی ماژور عید فطر رو برم...و بچه ها ( شهرزاد و اقای دکتر هم گروهی  ) اونو وایمیسن ...حالا هر چی می گم باز با این حال تعطیلی ها رو برابر گذاشتن ...اخه این تعطیلی چهارروزه چه تساوی ای با پنجشنبه جمعه های معمولی ماه داره ؟ 

 

خدا رو به خاطر داشتم همچین هم گروهی ها یی شکر می کنم ...هرچقدر سال بالایی هامون و سال پایینی هامون بد و اذیت کنن هم گروهی های خودمون خوب و مهربونن... 

اسم گروپ وایبرمون هم اینه : گروپ سال سه ای های توپ ! تا چند وقت پیش بود : گروپ سال دویی های توپ ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 12:25  توسط جوراب  | 

هفته قبل یه روز یه پسر 22 -21 ساله رو اوردن اتاق عمل با شکستگی بینی ... بعد خیلی متشخص !  بود  .. بعد من بهش گفتم بیا برو رو تخت ؛ بهم گفت مگه عملم سرپایی نیست ؟ 

گفتم خب چرا 

بعد خیلی جدی گفت : پس چرا برم رو تخت بخوابم  اگه عملم سرپاییه ؟ 

یعنی معععععععععععععععععععععع ...داغونم اغا له لهم اصن ازین جواب دندان شکن 

 

پی نوشت :

نوزدهم و بیست و یکم ماه رمضون اومدن و رفتن. پارسال نوزدهم ماه. رمضون دقیقا شب قدر مامانم رو از دست دادم و بیست و یکم خاکسپاریش بود. تو همچین روزایی.  خیلی دلم گرفته. هرچند که میم جان منو برد مسافرت. اما تمام طول سفر غمگین بودم.. این چند وقته تو بیمارستان هم کلی اعصاب خوردی داشتیم با این دختره سال بالایی مون.  که فکر کنم اثرات روانی همون مونده روم هنوز. 

البته می دونین چیه؟  هیچی اونقدر مهم نیست. 

یه ساله دارم اینو به خودم می گم ولی بازم موقع ناراحتی ها، ناراحت میشم ولی در واقع : هیچی اونقدر مهم نیست. 

هیچی اونقدر مهم نیست وقتی چیزای خیلی بدتری هم می تونن تو زندگی آدم رخ بدن. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 0:29  توسط جوراب  | 

هفته قبل یه بچه پونزده ماهه رو اوردن اورزانس اطفال که باباش بهش شیشه خورونده بود ( شیشه = همون شیشه مواد مخدر ) و بچه بیچاره داشت دیووونه میشد ...انقدر جیغ میزد و گریه میکرد .. ضربان قلبش نزدیک 210-200 بود و اصلا نمی تونست اروم بشینه همش می خواست از رو تخت و بغل مامان و مامان بزرگش بپره پایین ... آروم و قرار نداشت قرمز شده بود و با هیچی آروم نمیشد ... قوی ترین آرام بخش ها هم بهش اثری نمی کردن ... نهایتا بهش دارو زدیم و خوابوندیمش و زیر دستگاه تنفس مصنوعی گذاشتیم تا دو روز کم کم /آروم شد ....بچه بیچاره دل آدم کباب میشد ...داشت دیوونه می شد ... شانس اورد تو سی تی اسکن مغزش چیزی به نفع خونریزی مغزی نداشت وگرنه خیلی ازینا خونریزی مغزی می کنن و می میرن 

بابای نکبتش علاوه بر اینکه تو خونه بهش شیشه داده بود ؛ وقتی که اورده بودنش تو اورژانس هم خیلی شیک و مجلسی اومد و جلوی همه دهن بچه رو باز کرد و شیشه ریخت تو دهنش  بعد موبایل زنش رو از دستش کشید  و دیگه داشت می رفت که دیگه انتظامات اومد و جمعش کرد ..مث اینکه دو سه روز بوده که تازه از زندان ازاد شده بوده ..احتمالا گفته بذار بچمم تو حال خوشی که دارم شریک کنم با هم بریم فضا 

خب حالا اصلا این ادم صلاحیت بچه دار شدن داره / که حالا هم از روش جلوگیری از بارداری استفاده نکنن یه بچه دیگه هم بیارن و اونم همینجوری بدبخت کنن 

ایش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 1:58  توسط جوراب  | 

ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی،چه نباشی

 شعر از علیرضا بدیع با صدای حجت اشرف زاده 

 

 

 دانلود رو نمی تونم بذارم...نمی دونم چرا .خودتون تو گوگل سرچ کنین میاره ...دوسش دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 2:18  توسط جوراب  | 

آقای الف  راننده شرکتی شبکه بود . یک پیکان قدیمی سفید از خودش داشت و روزهایی که راننده مرکز خودمان نبود و به مرخصی رفته بود ، می آمد و ما را به سیاری می برد ... 23-4 ساله بود و نامزد داشت و چند ماهی هم به خاطر تصادفی که کرده بود توی بیمارستان بستری شده بود ... ادم بامعرفت و دست و دلبازی بود و هروقت می امد مرکز برایمان از باغش بلال می چید و به خانوم سین می داد و شب با بچه های مرکز  بلال روی اتش کباب می کردیم .... 

همان روزهای اول طرحم در سانسوز بود که روزی یک دختر جوان ساکت و کم حرف  با صورت رنگ پریده  و مانتوی مشکی بلند آ مد به درمانگاه ... با پدر و مادرش آمده بود .. کاردان مامایی بود و قرار بود به عنوان مامای خانواده مشغول به کار شود ... نامه معرفی اش را روی میزم گذاشت و ایستاد ... اسمش لیدا بود ... قرار بود در یک اتاق توی همان درمانگاه زندگی کند و  کشیکش را با خانوم سین هماهنگ کند و اخر هفته هایی که تعطیل بود و کشیک نبود برود خانه اش که همان نزدیکی بود (شاید بیست دقیقه فاصله داشت با مرکز بهداشتی درمانی مان )... ... کارهای اولیه اش که تمام شد از پدر و مادرش خداحافظی  کرد .. پدرش آمد و به من گفت دخترم را سپردم دست شما ... این شما و این دختر من ... حساس است   و من  خودم دختر 25 ساله ای که تازه طرحم شروع شده بود و به عنوان مسول آن مرکز  انجا کار می کردم و هر ماهی دو روز می توانستم بروم خانه مان  که دو استان ان طرف تر بود و هشت - نه ساعت با اینجا فاصله داشت   توی دلم کمی تعجب کردم  و به خودم گفتم یکی باید خودم را جمع کند  ولی چیزی نگفتم و به پدرش لبخندی زدم و گفتم نگران نباشید اینجا جمعمان صمیمی و دوستانه است هیچ نگران نباشید ...اخر هفته ها هم می اید پیشتان دیگر ... مادر و پدر رفتند و لیدا مشغول کار شد ...

لیدا علاوه بر کار مامای خانواده قرار بود کار تزریقات را هم با خانوم سین شریک شود چون تازه بیمه روستایی راه افتاده بود و حجم عظیم مراجعه کنندگان این فرصت را به خانم سین نمی داد که تنها کار کند ...

دختر آرامی بود ..شاید یک سال از من کوچکتر بود ... هیچ مشکلی نداشت ...جز اینکه نمی توانست با مریض های قدیمی درمانگاه ارتباط برقرار کند . شاید هم مثل من بلد نبود خودش را برای پیرزن ها و پیرمرد های قدیمی درمانگاه لوس کند و خودش را توی دلشان جا کند ... در یک کلام خودش بود ...

یک روز هم یادم است که عقرب توی اتاقش آمد و نیشش زد و با راننده مرکز فرستادیمش  تنها بیمارستان شهر که خدا رو شکر خوب بود و دو روزی بستری شد و آمد .. همان روزها لیدا با همکار شوهر خانم رحمانی اآشنا شد ... و بعد که من از آنجا رفتم با هم ازدواج کردند ..

دو سه سال بعد تمام  شدن طرحم در یکی از بیمارستان های تهران کار می کردم ... برای کانسر های دستگاه گوارش فوقانی مشغول جمع کردن کیس بودم... کاری به خود مریض ها نداشتم .. پرونده و شرح عملشان کافی بود و اسم و آدرس ...مشغول کار روی پرونده ای بودم با اسم لیدا ح ... ساکن ... شغل ماما ... نه امکان نداشت ... اشتباه شده بود  امکان نداشت دختری به سن و سال او سزطان معده بگیرد ... عمل جراحی شود و حالا توی همان اتاق بغلی بستری باشد .. از جلوی اتاقش رد شدم .. خودش بود ...همان صورت آرام و بی آلایش ... نمی توانستم بروم داخل ... اما باید می رفتم ما با هم نان و نمک خورده بودیم .. با هم رفته بودیم سیاری و با هم شب ها بلال روی اتش کباب می کردیم و سیب زمینی ...

من را شناخت ...مادر و پدرش هم بودند .. گفت باورم نمی شود همچین مریضی گرفته باشم ... گفتم خوب می شوی ... فوری موبایلش را دراورد و عکس پسر نه ماهه اش رانشانم داد .. پسر تپل و بامزه ای بود ... همش از پسرش حرف می زد که حالا توی شهر خودشان بود . دلش برایش تنگ شده بود ... از پدر و مادر لیدا خداحافظی کردم ... اشک توی چشمهای مادر و پدرش منتظر بود بیاید پایین و بچکد روی گونه هایشان ... 

اینجا دیگر پدرش نمی توانست بگوید این شما و این دخترم... 

بعد ها چند بار به موبایل لیدا مسیج زدم شاید برای تبریک روز ماما ... شاید هم به علت دیگری . که جوابم را داد ... یک بار هم خودش برایم پیام فرستاد ... اما .... دو سال پیش به موبایلش زنگ زدم جواب نداد ... باورم نمی شد . نمی خواستم  فکر بدی بکنم... با خودم می گفتم  ضایعه معد اش بدون متاستاز بود.... بدون مشکل عمل شد .. معلوم است که وب است سرش گرم کارهایش است ...

در این فاصله از محل طرحم یکی دو بار با من تماس گرفتند حال لیدا را پرسیدم ... گفتند نمی شناسندش و خبری ندارند ... باورم نشد ...بعدتر مشکلات زندگی باعث شد هاله محوی از لیدا توی ذهنم باشد و ارزو کنم خوشبخت و شاد باشد..

 

دست تقدیر بود شانس یا اتفاق که من دوره تخصصم را در همان استان محل طرح پزشک عمومی ام  قبول شدم.. آقای الف هنوز به من زنگ می زد و احولم را می پرسید .. پیشرفت کرده بود و راننده شبکه نبود... داشت دوره کاردانی اش را در رشته فوریت های پزشکی می گذراند.و در اورزانس 115 مشغول به کار بود..یک روز  ( همین چند روزپیش )برای کاری آمده  بود بیمارستان ما ... زنگ زد و بعد مدت ها هم را دیدیم از همکار های قدیمی حرف زدیم ... از مادرم که آقای الف دو بار دیده بودش ... از همه ادم های اطرافم و از لیدا ... که خبری را که نباید می شنیدم شنیدم... خبری که می دانستم همین درست است اما خودم را به بی خبری زده بودم... بله .. لیدا یکی دو سال پیش فوت کرده بود ...

هنوز چشم های لیدا ... صورت محجوبش ...نگاه آرام  و آرامش وجودی اش جلوی چشمم است ... به پدر و مادرش فکر می کنم و صدای پدرش می پیچد توی گوشم : این شما و این دختر ما .... هوایش را داشته باشید 

من کسی نبودم که بخواهم هوای کسی را داشته باشم... من کوچکتر و بی چیز تر از این حرف ها بودم... لیدای قصه ما رفت ... شاید کسی دیگر هوایش را داشت ... شاید توی جهان دیگری خوشحال و خندان دارد می خندد و به تصویر پسر بامزه و تپل و خوش ادایش   توی این دنیا خیره می شود ....شاید....


برچسب‌ها: خاطرات سانسوز محاله یادم بره
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 19:31  توسط جوراب  | 

اخیش ارتقا رو دادم .... خوب بود دو روز اخر رفتم خونه شهرزاد ( شقایق ؛ که پارسال تو مطالبم می نوشتم همون شهرزتده دیگه اسم مستعار واسش نمی ذارم ) و کلی چیز یاد گرفتیم و کلی چیز بهم یاد داد و اینا 

دیگه سال سه شدیم و .... هوریااااااااااا

دیروزم رفتم شهر کتاب و اخرین کتاب گلی ترقی و جدیدترین کناب جامپا لاهیری رو خریدم و اخ جون برم بخونم اگه اینتر نت بذاره که ماشالا منو از کناب خونی دور کرده 

چقدرم کتای گرون شده اون کتاب جامپا لاهیری 21 تومن ! کلا سه چهار تا کتاب و چند تیکه لوازم النحریر شد 90 ئهزار و پونصد تومن !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 10:26  توسط جوراب  | 

خدا به شما هرچی که می خواین بده ولی سال یکی پررو و رو دار نصیب هیچکی نشه الاااااااااااااااااهی امین ...بلند تر بگو امینو ننه ...والا به خدا اصلا تیریپ من به سال بالایی بازی و اذیت و این حرفا نمی خوره ولی سال یکی ( یا اصلا هر کس دیگه ای ) بیاد برام روداری کنه و اذیت و زرنگ بازی و این حرفا دیگه منم مقابله به مثل می کنم...تا حالاشم بدجور تحمل کردم کاری به کاریشون نداشتم و همش تو کشیکا همدیگه رو آف می کنن و آف بندی و دروغ و سر مشاوره ها دیر می رن و با هم دیگه هم که دعو.ا دارن و کلا چاهار تان ازین چهار تا دو تا دو تا با هم قهرن یه ماه اون دوتا با هم قهرن ماه بعد این دوتا با هم قهرن ...مثلا صب میریم اتاق عمل پسره میاد از من می پرسه خانوووم دکتر اتاقای من کدومن ؟ می گم خو از همگروهیت بپرس می گه من باهاشون حرف نمی زنم برین ازشون بپرسین به من بیاین بگین ...یعنی عجایب خلقتی هستن اینا ...خلاصه بگذریم یه چند وقتی بود هی این سال یکی ها گیر دادن که ما سی وی لاین* بذاریم ما اپی دورال* کنیم ...ما بلوک رژیونال *کنیم...اخه سال یک رو چعه به این حرفا ...بعد مثلا من دارم تو یه اتاق دیگه مریض می خوابونم اینا دارن تو اون اتاق سی وی لاین می ذارن ...حالا بگذریم اصلا می گیم اکتیو و فعالن و اینا ... ( من نمی دونم جاهای دیگه هم اینجوریه ؟ مثلا سال دو هنوز دستش تو این پروسیژر ها راه نیفتاده سال یک بیاد بدو بدو وایسه بگه من می خوام انجام بدم ) ها اینجوریه ؟؟؟ چه می دونم لابد هست دیگه ...خلاصه اکتیوند دیگه دادااااااااااااااااش ... بگذریم اون روز من کشیک بیهوشی زنان بودم دو تا مریضو چون جا نبود می خواستن ببرن اتاق عمل جنرال خو من خودم می خواستم برم اتاق عمل جنرال اینا رو بخوابونم ... اصلنم با این موضوع هیییییییییییییییچ مشکلی نداشتم ...هیچ دوشواری نبود تو این قضیه ... حالا عمل یکیشون زنان و جراحی مشترک بود ... رفتم دیدم انکال جراحی می گه : خانوم دکتر تو میایی بخوابونی ؟ گفتم اره میام... گفت سال پایینات گفتن ما نمی خوابونیم خودش بیاد بخوابونه ... راستش ته دلم یه جوری شدم اصلا ناراحت شدم از دستشون گفتم نه خودم میبام مریض خودمه خودم میام.... خلاصه رفتم جنرال دیدم یکی از سال یکی ها ( همون که یه کم خوبه ) وایساده بالاسر مریض بهش گفتم خانوم دکتر شما برو من می خوابونم...حالا اصرار و اصرار که نه من می خوابونم گفتم خو من اومدم شما برو می گفت نه اتاق یک اومده من می خوابونم ( اووف ) خلاصه کشوندمش کنار و گفتم داد نزنی حالا دعوا کنی ( سابقه داشت سر این موضوع ) این دکتر جراحی اینجوری گفته ...گفت :« اره اومد به ما گفت الان سال بالاتون میاد دعواتون می کنه ...ما ازش پرسیدیم چرا ؟ گفت چونمن بهش گفتم شما این مریضو نمی خوابونین ...خانوم دکتر ما نگفتیم .» دیگه منم تو دلم گفتم خو اون بیکاره بیاد مثلا دو به هم زنی کنه ...اصلا واسه چی باید همچی چیزی به ذهنش برسه که شما ممکنه اون مریضو نخوابونین ؟ اون لحظه هیچی نگفتم.. دوباره گفت نمی دونم چشه ما که بهش چیزی نگفته بودیم اغین دفعه دیگه گفتم خو از خودش که حرف در نمیاره و دیگه ادامه ندادم... بعد دیدم با رزیدنت جراحی وایسادن بالا سر مریض به رزیدنت جراحی می گم دکتر می خوای اینتوبه کنی مگه ؟ می گه نه می خوام از مریض سی وی لاین بگیرم...اینم هنوز نه مریضو مونیتور کرده نه هیچی نه شرح حالی و اینا رفت دو تا دستکش اورد 7 و 8 مثلا یکی واسه خودش یکی واسه رزیدنت جراحی که دوتایی سی وی لاین بگیرن ...خلاصه منم کارای مریضو کردم و تا رزیدنت جراحی بیاد گردن مریضو بشوره دستکش هفت رو پوشیدم و خیلی شیک و مجلسی به رزیدنت جراحی گفتم می دی من بذارم سی وی لاینشو؟ و خلاصه فرست ترای* سی وی لاین گذاشتم و اصلا یه وضعی و اینا ...مریضم خوابوندم و همه کاراشم خودم کردم و اینتوبه رو دادم سال یکی انجام داد و پرونده رم خودم نوشتم و کلا فقط یه ذره ته دلم عذاب وجدان احساس کردم که اونم نباید می کردم...والا چه معنی داره این کارا .... سی وی لاین = رگ مرکزی اپیدورال = مثل اسپاینال از کمر سوزن می زنن ولی اینجا وارد یه فضای دیگه می شیم و کلا دوز دارو و روشش فرق داره بلوک رژیونال = همون مثلا شونه یا دست یا بازوی مریضو با یه سری سوزن های خاص یا همین سوزنای معمولی بی حس می کنیم فرست ترای = اینم که منظورم همون بار اول بود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:45  توسط جوراب  | 

مطالب قدیمی‌تر