X
تبلیغات
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

5 شنبه و جمعه کشیک بودم و  کلا  فکر کنم تو 48 ساعت  6-7 ساعت خوابیده بودم ....امروز  ظهر اومدم پاویون اصلا نفهمیدم چی شد خوام برد .اون وسط ناهار اوردن رفتم گرفتم دوباره خوابیدم..بعد هم اتاقیم که اطفاله بهم گفت که تو ظهز خوابیده بودی من دنبال وسایلم می گشتم به خدا سعی می کردم زیاد سر و صدا نکنم بعد تو غلت زدی و گفتی : « اه ! این چقدر سر و صدا می کنه »و دوباره خوابیدی 

وای اینو که گفت کلی خجالت کشیدم  ... اصلا می خواستم زمین دهن وا کنه برم توش اخه مشابه این موضوع یه بار با مرمری هم پیش اومده بود گوشی موبایلشو که گذاشته بود رو ساعت بعد زنگ می زد اون که بیدار نمی شد منم گرفتم و نفهمیدم ولی گفتم اهههههههههههه و پرتش کردم اون طرف دیگه مرمری بیدار شد

حالا در حواب حرف دوستم فقط خندیدم 


برچسب‌ها: هم اکنون مرگ ما را برسان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 2:3  توسط جوراب  | 

یه دختر تو تراس روبرویی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 16:33  توسط جوراب  | 

دیگه اعععععععععععععصاب منو خورد کردن...اینجا هر کاری بکنی دست اخر یه چیزی  از خودشون در میارن که بهت ببندن...کلا سرب موجود در هوای اینجا و آب و خاک اینجا روی سیستم عصبی خیلی ها اثر گذاشته می ترسم تا اخر دوره رزیدنتی منم همینجوری روان پاک بشم ..

والا به خدا 

کلا حوصله موصله ندارم. جوراب تنها . جوراب غمگبن. جوراب بی کس. جوراب خسته. جوراب دلگیر. جوراب افسرده و پژمرده . جوراب درگیر. جوراب کیشیک. 


**

وای خدا چی می شد شبانه روزو به جای 24 ساعت 48 ساعت می ساختی اخه ....از سی سالگی به بعدم بدجور این حسو دارم که روزام دو تا دو تا می گذرن

***

می گم :از کی غذا نخوردی؟

_از همون وقتی که اومدم بیمارستان؟

_خب کی اومدی بیمارستان؟

_از همون وقتی که تصادف کردم

خب بابا آی کیو من چه بدونم تو کی تصادف کردی تو کی اومدی بیمارستان ؟یه کلمه بگو از عصر هیچی نخوردم دیگه... به خدا هر شب این مکالمه رو داریم موقع عمل های سرپایی

**

گفتم بهتون که قوچ چاق تپلم مزدوج شد و دیگه تنها نیست؟ بله خواهر mermeri  به مناسبت تولدم واسم جفتشو خرید ...گذاشتمشون کنار هم .. الان پیش همن ...فقط من و مرمری از هم دوریم

**

مسافرتم خیلی خوب بود ... دور استان فارس و کرمان در چهار روز به صورت ام پی تری ... جای شما خالی بود... سر فرصت باید دوباره برم کرمان خیلی جاهای دیدنی داشت ما فقط باغ شازده ماهانو رفتیم که فوق العاده بود و شاه نعمت اله ولی ...ولی خیلی جاهای کرمان  رو هنوز ندیدیم....فقط دوست مرمری ( mermeri  این صد بار ..جان من با فتحه نخونین ) شب برد دور شهر گردوند مون از دور دیدیم.فقط یه نصفه روز اونجا بودیم.

لازم به ذکره که بگم کرمان هم مهمون دوستای مرمری بودیم . دسشون درد نکنه..تازه نی ریز فارس هم رفتیم... خونه یکی دیگه  از دوستای مرمری  ( بله ما اینیم  ...این قابلیت رو هم داریم  اینجا اونجا همه جا ) باغ پسته هم رفتیم مثل این پولدارا عکس گرفتیم از باغ پستشون !! 

**

یه گوشی بی سیم اینجا دادن بهمون برای مواقع ضروری و بیماران اورژانسی و اطلاع کد و مریض بد حال ( که ماشالا هیچ وقتم انتن نمی ده ) بعد من از استرسم اینو تا دستشویی هم با خودم می برم.. یعنی هم بی سیم و هم موبایل خودمو می ذارم روی یه دستمال کاغذی روی جای مایع دستشویی بعد خودم می رم دسشویی .. جدیدا طوری شده که تا می رم دسشویی این تلفنا زنگ می خوره منم  هول هول نمی دونم چه جوری بدو بدو از دسشویی میام بیرون.. استرس جدیدم این شده ... یه بارش که کلا کد خورد دو دیقه بعدش .... یه بارم شقایق تو دسشویی بود اون اولا  بعد دینگ دینگ کد CPR  دینگ دینگ کد CPR ....

**

خب دیگه بایستک



برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 0:23  توسط جوراب  | 

ضد حال به این می گن

اینجا شیراز

جوراب و مرمری در هتل 

همه جا تعطیل 

تلپ در هتل دارم اینترنت بازی می کنم

سعدی وحافظیه بسته ... باغ ارم بسته... تا تخت جمشید رفتیم ظل گرما بسته بود ...

فقط شتر سواری کردم....آه شوتور جان !


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 23:50  توسط جوراب  | 

_ مریضتون قراره چه عملی بشه؟

_ نمی دونم... ترموستاتشه ... ترپوستاتشه... آره ترموستات ...ترموستات

( غرض همان پروستات بود )


_ قراره چه عملی بشین ؟

_ عمل باد مفاصل 

( غرض همان بواسیر  بود .... این باد مفاصل = بواسیر رو از چندین نفر اینحا شنیدم... باید یه ریشه یابی بکنم.... )


و خیلی وقته که از اسمای جالب انگیز ناک مریضام چیزی واستون نگفتم .... قند علی ... قوچ علی ( که منو متحیر خودش کرده ) شیرین علی ووو دست آخر یه پیرزن کوچول موچول فسقلی ریزه میزه با شکستگی ساعد به نام : موچول ! 

یاد داستان گلدسته ها و فلک حلال ال احمد می افتادم....

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 1:54  توسط جوراب  | 

جیگرم !

دیروز اورژانس اطفال کد خورد ... تا برسم بچه برگشته بود. کلا خیلی زیاد بدحال نبود و بهش نفس دادیم. دور و بر بچه پر از پرسنل بود یهو مامانش اومد و پاراوان رو کشید و پاره کرد و داد زد :

_ اییییییییییین همه خر پس اینجا چه کار می کنن؟


حالا من عین خنگا دارم نگاه می کنم و چون خیلی همه کلماتش رو می کشید موقع داد زدن ؛من فکر کردم داره می گه ایییییییییییییییییییییییییییییین همه خرجش کردم !! ( یعنی تا خرو بگه تو ذهنم تحلیل داشتم می کردم ) . وقتی دیدم گفت خر همون طور  با دهن باز نگاش می کردم !

می خواستم بگم: جیگرم ! جیگرم !


برچسب‌ها: هی خدا
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 22:45  توسط جوراب  | 

حال بدی دارم مث وقتی که کباب کوبیده بد مزه ( نه , بی مزه ) ی بیمارستان رو می خورم وقتی از شدت گرسنگی دلم تو دهنمه ...و بعدش بلافاصله کد می خوره و مجبورم 5 طبقه رو بدوم  تا برسم بالا سر مریض...

حال بدی دارم مث همه روزایی که یاد مادرم و پدرم می افتم که پیر شده اند و توی ان خانه ی قدیمی درندشت زندگی می کنند و احتمالا مادرم پاهایش درد می کند ولی همچنان دارد می رود و می آید و کار می کند و دستهایش هم می لرزد

حال بدی دارم مث همه روزهایی که دلم می خواهد بروم زیر پتو و گریه کنم.. به حتل خودم به حال همه انهایی که بودند و دیگر نیستند ... به حال شوهر خاله ام که پارسال این موقع ها  رفته بودند خانه مامانم اینها و با هم رفته بودند لنگرود و ماهی خریده بودند.

حال بدی دارم وقتی به خودم نگاه می کنم در اینه و ان چروک های ریز دور چشمم را می بینم .. و ان چروک های دور دهانم را 

حال بدی دارم مثل همه روزهایی که حتی یاد شوهر خاله مادرم می افتم که سال 68 فوت کرده بود و یاد ان می افتم که چقدر خاله مادرم را عاشقانه دوست داشت 

حال بدی دارم و دلم نمی خواهد بروم به « دور » و دوست دارم همین جا باشم و اشپزی کنم و حتی لباس با دست بشورم و جارو بکشم و اصلا همین چیزهای معمولی 

حال بدی دارم و حالا تهدید جدید اینکه تا اخر مهر مرخصی نداریم و من گریه ام می گیرد و من اصلا نمی خواهم دیگر به دور برگردم 

حال بدی دارم ولی خیلی خوشحال شدم که نه رشته من و نه مرمری در جاب لسیت جدید ک ا نادا نبود و حتی اگر بخواهم هم نمی توانم بروم انجا که از دور هم دورتر است

ال بدی دارم و گریه ام می گیرد که برادم اینها می خواهند بروند ....

اصلا حال بدی دارم ولی جدی ام نگیرید 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 11:39  توسط جوراب  | 

دور شهر بی دفاع

سلام و صد سلام دوستای مستم.....

من اومدم بالاخره ..انقد کشیک دادم...عین بز تو بیمارستان می دوئیدم این ور و اون ور ... روز اول و دوم عید کشیک تکی بودم..وااااااااااااااااااااااای چشمتون روز بد نبینه  چقدر وحشتناک بود...دیگه روز سوم و چهارم که کشیکمون دو نفره شد یه چند ساعتی فرصت خواب داشتم ... من نمی دونم این ارتوپد  کشیک بیمارستانمون نمی خواست استراحت کنه ؟.مثلا ساعت 5/5 صبح عملای شب تموم می شد ,می رفتم کپمو بذارم اگه  کدی مشاوره ای چیزی نبود ...بعد صبح ساعت 7 صبح زنگ می زدن از اتاق عمل که بیا عملای ارتوپدی شروع شده ... ای خدا پریشب که کشیک بودم دوباره همون دکتر ارتوپدو دیدم کلا رعشه گرفتم....یاد عید و کشیکاش افتادم کلا بدنم می لرزید...

ولی کلا خوب بود...بعدشم رفتیم شمال خونه مامانم اینا مامانش اینا ...دیگه همه بهم گفتن چرا محو شدی انقد؟ کلا انگار دیده نمی شدم ... 

** بعدم عاشق کلاه قرمزی بووووووووووووووووودم ... عاشششقاااااااااااا ... مخصوصا فامیل دور و ببعی و جیگر و گابی و کلا همه دیگه ...عشقای من چرا تموم شدین؟ کاش هر شب بودین... آقای مجری بخورمت...

** یک فامیل نه چندان دور ما  جدیدا دارای یک سگ کوچک ناناس از نژاد تریر شده اند ...بعد این فامیل نه چندان دور ما دیدن سگی که تازه از مامانش جدا شده و امده به خونه شون ممکنه یک جونورایی تو بدنش باشه... گرفتن و به بدن این بینوا پیف پاف زدن !!! یعنیییییییییییییییییییییییییییی مععععععععععععععععععععع من دهنم باز مونده بود می گفتم اخه این الان می میره که ...می گفت نه انقد خوبه الان حالش که نگو!!!! 

دومین شیرین کاری فامیل نه چندان دور ما این بود که یه روز زنگ زدن که جوراب جان دیشب شرلی دلش درد می کرد...من فهمیدم که دلش درد می کنه..اخه به خودش می پیچید....خب اونم مث ما ادماست دیگه مگه من دلم درد می گیره عرق نعنا که می خورم خوب نمی شم ؟؟ یه قاشق چایخوری عرق نعنا بهش دادم دل دردش خوب شد واقعا رفت خوابید... یعنی دوبااااااااااااااااااااااااااااااااااااره معععععععععععععععععععععععععع ..

کلا من در انتظار شیرین کاری های دیگرم که متاسفانه دیگه تعریف نمی کنه ...تازه این دومی رو هم هی به من گفت به مرمری نگی هااا.. به مرمری نگی ها.... ولی من قط که کردم زنگ زدم همه چیو گذاشتم کف دست مرمری ...شاد شیم با هم بخندیم...

** آن یکی فامیل نه چندان دور مان هم که عشق پزشکی کلا یک شرح حالی می گیرن که انگار صد واحد سمیولوژی پزشکی پاس کرده اند... مثلا یکی میاد به من می گه کلم می خاره... فامیل نه چندان دور قبل از اینکه من دهن باز کنم: چند وقته ... از کی ؟ تازگی شامپوتو عوض نکردی ؟ کجای کلته ؟ شبا بیشره یا روزا ؟ خلااااااااااااااااااااااااااااااصه که انگار تعلیمات من اثر بخش بوده زیادی... دیگه من بستم دهنمو کلا ....

**خداااااااااااااااااا یه سال بالایی داریم خیلی اذیت می کنه الان کلی درد و د دارم که بنویسم ولی نمی خوام روحیمو خراب کنم ... دختره کلک دروغگو......


خب دیگه بایستک من برم که با این در اگر در بند در مانند در مانند !!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 23:39  توسط جوراب  | 

حاجی فیروزی که رد اشک روی سیاهیای صورتش مونده.....



دخترک قشنگ و موطلایی حاجی فیروز پشت چراغ قرمز میرداماد را نگاه می کنم و دوست دارم که هی برایشان افسانه بافی کنم..... اما انقدر توی سرم هجوم افکار است که جایی برای افسانه نمی ماند....

سال 91 هم دارد تمام می شود و من یک قدم دیگر نزدیک مرز می شوم...باز هم حس می کنم چقدر کار انجام نداده دارم...چقدر...

امسال هم سال تحویل پیش مامانم اینها نیستیم... من مطابق معمول از اول فروردین کشیکم... فقط خوشحالم که لحظه تحویل سال گنار مرمری ام هستم...هرچند اگر قرار بود نباشم هم انگار فرقی نمی کرد آن لحظه هم یک لحظه ایست مثل سایر لحظه های عمر که می آیند و می روند....

امروز رفتم انقلاب...4 تا کتاب خریدم....

پریشب هم یک قوچ برنزی خریدم که عاششقشم...از بس چاق و پا تپل و با سن گنده است ..داره می ترکه از چاقی...دیشب هم تصمیم گرفتم برم جفتشو واسش بخرم که دیدم اوضاع و احوال خیلی بی ریخته ...مثلا چمدونی که دو سال پیش 150 تومن بود امسال شده 650 تومن....اصلا کلا سردرد گرفتم یه دو دیقه رفتم بیرون قیمتا رو دیدم...همش تو بیمارستان بودم از اطرافم خبر نداشتم... به عبارتی فاجعه است ...بنابر این بهتر دیدیم این قوچمون یه خورده تنها بمونه شاید غصه مصه بخوره یه کم گوشتای تنش آب شه.... 

سال خوبی را برای همگی آرزو می کنم.....

بی صبرانه منتظرم سال دویی بشم ... دیگه نرم کد و ویزیت پره آپ... بعد به سال یکمون بگم اپیگلوت دیدی می خوای اینتوبه کنی؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 19:2  توسط جوراب  | 

هیچ چیز جالب انگیز تر از این نیست که بعد یک کشیک 48 ساعته خسته و کوفته ساعت دو بعد از ظهر بخوای بری پاویون .... بعد در ورودی اتاق عمل باز بشه ( همون در بزرگه که همراهای مریضا ازونجا میان داخل ) و یه خانومی به ترکی هی ازت بپرسه : «حاج قهرمان ج ...عملون گوتارده ؟ » بعد تو یه لحظه بمونی که ئه ... بعد شقایق بگه که اره اتاق 5 بود ..دارن عملش می کنن... بعد تو به شقایق بگی که ای وای شقایق این همون زن مش قهرمانه ... بعد اونم ذوق کنه بگه جدددیییی می گی ؟ بعد تو بگی نه مطمئن نیستم..... بیا بریم پروندشو ببینیم...

 رفتیم اتاق 5 دیدیم نوشته قهرمان ج ... روستای قلات ... ای ول خودشه شقایق .... حالا مش قهرمان قصه ما اسپاینال شده و داشته عمل پروستاتکتومی انجام می داده و درد هم داشته یه کم... بعد شقایق هی به ترکی ازش می پرسه خانوم دکترو یادته اونم اصلا نگاه که نمی کنه الکی سرشو تکون تکون می ده می گه اره اره....

می گم از سانسوز می ای؟ سرشو تکون تکون می ده که اره اره.... می گم آقریر؟ بازم تکون تکون و می گه آره...

خلاصه مسکن زدیم بهش و شقایق گفت بیا بریم به زنش بگیم...گفتم ول کن منو که یادش نیست بعد 6-7 سال ...می گه بیا بریم بگیم حالا... 

خولاصه خودمم کرمو ... رفتیم و من رفتم بیرون صدا زدم : همراه مش قهرمان !!! بعد خانومه اومد گفتم بهش از سانسوز میای ؟ اونم کلی ذوق و شعف در کرد از خودش که آره...بعد گفتم منو یادته؟ گفت فارسی بیلمیرم...شقایق واسش ترجمه کرد... یه لحظه موند و گفت:« ها ... قیافه چخ آشنا ده... هه خانم جورابی ؟؟ خانوم جوراب جورابی ؟ ( با تکیه بر اسم کوچک )»

 وااای یه لحظه فکم کف زمین پخش شد..... فک نمی کردم به اسم کوچیک یادش باشه....بعد من تا گفتم آره ...کلی ذووووووووق کرد و اومد دست باهام داد و بغل و بغل و ماچ و بوسه و اصن یه وضی وسط اتاق عمل همه می رفتن می یومدن منم اون وسط هی اون به من می گفت یاخچی ان؟ من به اون می گفتم یاخچی سن؟ خلاصه گفتم حاج باقر خوبه؟ گفت اره خوبه... گفتم حکمعلی؟ دوباره ذوق کرد که حکمعلی دائیمه ... اونم خوبه ... بعد دیدم ضایع شده همش مردا رو یادمه گفتم مش رحیمه خوبه ؟ گفت همه یاخچی ان و سلام گترن !

خلاااااااااااااااااااااااصه خیلی حس عالی ای بود با شقایق کلی ذوق کردیم و فکر اینکه بعد 7 سال هنوز منو به اسم کوچیک یادشه عالی بود واسم


خدافظی کردیم و داشت از در اتاق عمل می رفت بیرون دوباره برگشته با تاکید می گه خانم جوراب جورابی !! با تاکید مجدد .... الاااااااااااااااااااااااهی


نقطه عطف ماجرا ارتقای مقام مش قهرمان از مش به حاج قهرمان بود... الاهی ولی به قول شقایق همون مش بهش بیشتر میاد


دیروزم تو پله ها دیدمش ....تو بیمارستان با فک و فامیلش بود منو به اونا نشون داده می گه جوراب جورابی ( این دفعه دیگه از خانومش هم فاکتور گرفت )...سانسوزه


الاااااااااااااااااااااااهی .دلم باز شد


بچه ها به خاطر پست قبلی کسی از دست من ناراحت شده؟ من فقط یه خاطره رو به صورت طنز نوشتم ...اگه کسی رو ناراحت کردم ببخشید.. بیاین دوس باشیم...باشه؟

بایستک 


برچسب‌ها: خاطرات سانسوز محاله یادم بره
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 2:9  توسط جوراب  |