جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

از صبح اینجا نشستم و با وایبر دارم با هم گروهی هام تعارف بازی می کنم.... من امروز مرخصی ام و از صبح مثل یه انگل تو خونه افتادم.... بعد چون مرداد ماه به خاطر سال مامانم باید اون تعطیلی ماژور عید فطر رو برم...و بچه ها ( شهرزاد و اقای دکتر هم گروهی  ) اونو وایمیسن ...حالا هر چی می گم باز با این حال تعطیلی ها رو برابر گذاشتن ...اخه این تعطیلی چهارروزه چه تساوی ای با پنجشنبه جمعه های معمولی ماه داره ؟ 

 

خدا رو به خاطر داشتم همچین هم گروهی ها یی شکر می کنم ...هرچقدر سال بالایی هامون و سال پایینی هامون بد و اذیت کنن هم گروهی های خودمون خوب و مهربونن... 

اسم گروپ وایبرمون هم اینه : گروپ سال سه ای های توپ ! تا چند وقت پیش بود : گروپ سال دویی های توپ ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 12:25  توسط جوراب  | 

هفته قبل یه روز یه پسر 22 -21 ساله رو اوردن اتاق عمل با شکستگی بینی ... بعد خیلی متشخص !  بود  .. بعد من بهش گفتم بیا برو رو تخت ؛ بهم گفت مگه عملم سرپایی نیست ؟ 

گفتم خب چرا 

بعد خیلی جدی گفت : پس چرا برم رو تخت بخوابم  اگه عملم سرپاییه ؟ 

یعنی معععععععععععععععععععععع ...داغونم اغا له لهم اصن ازین جواب دندان شکن 

 

پی نوشت :

نوزدهم و بیست و یکم ماه رمضون اومدن و رفتن. پارسال نوزدهم ماه. رمضون دقیقا شب قدر مامانم رو از دست دادم و بیست و یکم خاکسپاریش بود. تو همچین روزایی.  خیلی دلم گرفته. هرچند که میم جان منو برد مسافرت. اما تمام طول سفر غمگین بودم.. این چند وقته تو بیمارستان هم کلی اعصاب خوردی داشتیم با این دختره سال بالایی مون.  که فکر کنم اثرات روانی همون مونده روم هنوز. 

البته می دونین چیه؟  هیچی اونقدر مهم نیست. 

یه ساله دارم اینو به خودم می گم ولی بازم موقع ناراحتی ها، ناراحت میشم ولی در واقع : هیچی اونقدر مهم نیست. 

هیچی اونقدر مهم نیست وقتی چیزای خیلی بدتری هم می تونن تو زندگی آدم رخ بدن. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 0:29  توسط جوراب  | 

هفته قبل یه بچه پونزده ماهه رو اوردن اورزانس اطفال که باباش بهش شیشه خورونده بود ( شیشه = همون شیشه مواد مخدر ) و بچه بیچاره داشت دیووونه میشد ...انقدر جیغ میزد و گریه میکرد .. ضربان قلبش نزدیک 210-200 بود و اصلا نمی تونست اروم بشینه همش می خواست از رو تخت و بغل مامان و مامان بزرگش بپره پایین ... آروم و قرار نداشت قرمز شده بود و با هیچی آروم نمیشد ... قوی ترین آرام بخش ها هم بهش اثری نمی کردن ... نهایتا بهش دارو زدیم و خوابوندیمش و زیر دستگاه تنفس مصنوعی گذاشتیم تا دو روز کم کم /آروم شد ....بچه بیچاره دل آدم کباب میشد ...داشت دیوونه می شد ... شانس اورد تو سی تی اسکن مغزش چیزی به نفع خونریزی مغزی نداشت وگرنه خیلی ازینا خونریزی مغزی می کنن و می میرن 

بابای نکبتش علاوه بر اینکه تو خونه بهش شیشه داده بود ؛ وقتی که اورده بودنش تو اورژانس هم خیلی شیک و مجلسی اومد و جلوی همه دهن بچه رو باز کرد و شیشه ریخت تو دهنش  بعد موبایل زنش رو از دستش کشید  و دیگه داشت می رفت که دیگه انتظامات اومد و جمعش کرد ..مث اینکه دو سه روز بوده که تازه از زندان ازاد شده بوده ..احتمالا گفته بذار بچمم تو حال خوشی که دارم شریک کنم با هم بریم فضا 

خب حالا اصلا این ادم صلاحیت بچه دار شدن داره / که حالا هم از روش جلوگیری از بارداری استفاده نکنن یه بچه دیگه هم بیارن و اونم همینجوری بدبخت کنن 

ایش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 1:58  توسط جوراب  | 

ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی،چه نباشی

 شعر از علیرضا بدیع با صدای حجت اشرف زاده 

 

 

 دانلود رو نمی تونم بذارم...نمی دونم چرا .خودتون تو گوگل سرچ کنین میاره ...دوسش دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 2:18  توسط جوراب  | 

آقای الف  راننده شرکتی شبکه بود . یک پیکان قدیمی سفید از خودش داشت و روزهایی که راننده مرکز خودمان نبود و به مرخصی رفته بود ، می آمد و ما را به سیاری می برد ... 23-4 ساله بود و نامزد داشت و چند ماهی هم به خاطر تصادفی که کرده بود توی بیمارستان بستری شده بود ... ادم بامعرفت و دست و دلبازی بود و هروقت می امد مرکز برایمان از باغش بلال می چید و به خانوم سین می داد و شب با بچه های مرکز  بلال روی اتش کباب می کردیم .... 

همان روزهای اول طرحم در سانسوز بود که روزی یک دختر جوان ساکت و کم حرف  با صورت رنگ پریده  و مانتوی مشکی بلند آ مد به درمانگاه ... با پدر و مادرش آمده بود .. کاردان مامایی بود و قرار بود به عنوان مامای خانواده مشغول به کار شود ... نامه معرفی اش را روی میزم گذاشت و ایستاد ... اسمش لیدا بود ... قرار بود در یک اتاق توی همان درمانگاه زندگی کند و  کشیکش را با خانوم سین هماهنگ کند و اخر هفته هایی که تعطیل بود و کشیک نبود برود خانه اش که همان نزدیکی بود (شاید بیست دقیقه فاصله داشت با مرکز بهداشتی درمانی مان )... ... کارهای اولیه اش که تمام شد از پدر و مادرش خداحافظی  کرد .. پدرش آمد و به من گفت دخترم را سپردم دست شما ... این شما و این دختر من ... حساس است   و من  خودم دختر 25 ساله ای که تازه طرحم شروع شده بود و به عنوان مسول آن مرکز  انجا کار می کردم و هر ماهی دو روز می توانستم بروم خانه مان  که دو استان ان طرف تر بود و هشت - نه ساعت با اینجا فاصله داشت   توی دلم کمی تعجب کردم  و به خودم گفتم یکی باید خودم را جمع کند  ولی چیزی نگفتم و به پدرش لبخندی زدم و گفتم نگران نباشید اینجا جمعمان صمیمی و دوستانه است هیچ نگران نباشید ...اخر هفته ها هم می اید پیشتان دیگر ... مادر و پدر رفتند و لیدا مشغول کار شد ...

لیدا علاوه بر کار مامای خانواده قرار بود کار تزریقات را هم با خانوم سین شریک شود چون تازه بیمه روستایی راه افتاده بود و حجم عظیم مراجعه کنندگان این فرصت را به خانم سین نمی داد که تنها کار کند ...

دختر آرامی بود ..شاید یک سال از من کوچکتر بود ... هیچ مشکلی نداشت ...جز اینکه نمی توانست با مریض های قدیمی درمانگاه ارتباط برقرار کند . شاید هم مثل من بلد نبود خودش را برای پیرزن ها و پیرمرد های قدیمی درمانگاه لوس کند و خودش را توی دلشان جا کند ... در یک کلام خودش بود ...

یک روز هم یادم است که عقرب توی اتاقش آمد و نیشش زد و با راننده مرکز فرستادیمش  تنها بیمارستان شهر که خدا رو شکر خوب بود و دو روزی بستری شد و آمد .. همان روزها لیدا با همکار شوهر خانم رحمانی اآشنا شد ... و بعد که من از آنجا رفتم با هم ازدواج کردند ..

دو سه سال بعد تمام  شدن طرحم در یکی از بیمارستان های تهران کار می کردم ... برای کانسر های دستگاه گوارش فوقانی مشغول جمع کردن کیس بودم... کاری به خود مریض ها نداشتم .. پرونده و شرح عملشان کافی بود و اسم و آدرس ...مشغول کار روی پرونده ای بودم با اسم لیدا ح ... ساکن ... شغل ماما ... نه امکان نداشت ... اشتباه شده بود  امکان نداشت دختری به سن و سال او سزطان معده بگیرد ... عمل جراحی شود و حالا توی همان اتاق بغلی بستری باشد .. از جلوی اتاقش رد شدم .. خودش بود ...همان صورت آرام و بی آلایش ... نمی توانستم بروم داخل ... اما باید می رفتم ما با هم نان و نمک خورده بودیم .. با هم رفته بودیم سیاری و با هم شب ها بلال روی اتش کباب می کردیم و سیب زمینی ...

من را شناخت ...مادر و پدرش هم بودند .. گفت باورم نمی شود همچین مریضی گرفته باشم ... گفتم خوب می شوی ... فوری موبایلش را دراورد و عکس پسر نه ماهه اش رانشانم داد .. پسر تپل و بامزه ای بود ... همش از پسرش حرف می زد که حالا توی شهر خودشان بود . دلش برایش تنگ شده بود ... از پدر و مادر لیدا خداحافظی کردم ... اشک توی چشمهای مادر و پدرش منتظر بود بیاید پایین و بچکد روی گونه هایشان ... 

اینجا دیگر پدرش نمی توانست بگوید این شما و این دخترم... 

بعد ها چند بار به موبایل لیدا مسیج زدم شاید برای تبریک روز ماما ... شاید هم به علت دیگری . که جوابم را داد ... یک بار هم خودش برایم پیام فرستاد ... اما .... دو سال پیش به موبایلش زنگ زدم جواب نداد ... باورم نمی شد . نمی خواستم  فکر بدی بکنم... با خودم می گفتم  ضایعه معد اش بدون متاستاز بود.... بدون مشکل عمل شد .. معلوم است که وب است سرش گرم کارهایش است ...

در این فاصله از محل طرحم یکی دو بار با من تماس گرفتند حال لیدا را پرسیدم ... گفتند نمی شناسندش و خبری ندارند ... باورم نشد ...بعدتر مشکلات زندگی باعث شد هاله محوی از لیدا توی ذهنم باشد و ارزو کنم خوشبخت و شاد باشد..

 

دست تقدیر بود شانس یا اتفاق که من دوره تخصصم را در همان استان محل طرح پزشک عمومی ام  قبول شدم.. آقای الف هنوز به من زنگ می زد و احولم را می پرسید .. پیشرفت کرده بود و راننده شبکه نبود... داشت دوره کاردانی اش را در رشته فوریت های پزشکی می گذراند.و در اورزانس 115 مشغول به کار بود..یک روز  ( همین چند روزپیش )برای کاری آمده  بود بیمارستان ما ... زنگ زد و بعد مدت ها هم را دیدیم از همکار های قدیمی حرف زدیم ... از مادرم که آقای الف دو بار دیده بودش ... از همه ادم های اطرافم و از لیدا ... که خبری را که نباید می شنیدم شنیدم... خبری که می دانستم همین درست است اما خودم را به بی خبری زده بودم... بله .. لیدا یکی دو سال پیش فوت کرده بود ...

هنوز چشم های لیدا ... صورت محجوبش ...نگاه آرام  و آرامش وجودی اش جلوی چشمم است ... به پدر و مادرش فکر می کنم و صدای پدرش می پیچد توی گوشم : این شما و این دختر ما .... هوایش را داشته باشید 

من کسی نبودم که بخواهم هوای کسی را داشته باشم... من کوچکتر و بی چیز تر از این حرف ها بودم... لیدای قصه ما رفت ... شاید کسی دیگر هوایش را داشت ... شاید توی جهان دیگری خوشحال و خندان دارد می خندد و به تصویر پسر بامزه و تپل و خوش ادایش   توی این دنیا خیره می شود ....شاید....


برچسب‌ها: خاطرات سانسوز محاله یادم بره
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 19:31  توسط جوراب  | 

اخیش ارتقا رو دادم .... خوب بود دو روز اخر رفتم خونه شهرزاد ( شقایق ؛ که پارسال تو مطالبم می نوشتم همون شهرزتده دیگه اسم مستعار واسش نمی ذارم ) و کلی چیز یاد گرفتیم و کلی چیز بهم یاد داد و اینا 

دیگه سال سه شدیم و .... هوریااااااااااا

دیروزم رفتم شهر کتاب و اخرین کتاب گلی ترقی و جدیدترین کناب جامپا لاهیری رو خریدم و اخ جون برم بخونم اگه اینتر نت بذاره که ماشالا منو از کناب خونی دور کرده 

چقدرم کتای گرون شده اون کتاب جامپا لاهیری 21 تومن ! کلا سه چهار تا کتاب و چند تیکه لوازم النحریر شد 90 ئهزار و پونصد تومن !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 10:26  توسط جوراب  | 

خدا به شما هرچی که می خواین بده ولی سال یکی پررو و رو دار نصیب هیچکی نشه الاااااااااااااااااهی امین ...بلند تر بگو امینو ننه ...والا به خدا اصلا تیریپ من به سال بالایی بازی و اذیت و این حرفا نمی خوره ولی سال یکی ( یا اصلا هر کس دیگه ای ) بیاد برام روداری کنه و اذیت و زرنگ بازی و این حرفا دیگه منم مقابله به مثل می کنم...تا حالاشم بدجور تحمل کردم کاری به کاریشون نداشتم و همش تو کشیکا همدیگه رو آف می کنن و آف بندی و دروغ و سر مشاوره ها دیر می رن و با هم دیگه هم که دعو.ا دارن و کلا چاهار تان ازین چهار تا دو تا دو تا با هم قهرن یه ماه اون دوتا با هم قهرن ماه بعد این دوتا با هم قهرن ...مثلا صب میریم اتاق عمل پسره میاد از من می پرسه خانوووم دکتر اتاقای من کدومن ؟ می گم خو از همگروهیت بپرس می گه من باهاشون حرف نمی زنم برین ازشون بپرسین به من بیاین بگین ...یعنی عجایب خلقتی هستن اینا ...خلاصه بگذریم یه چند وقتی بود هی این سال یکی ها گیر دادن که ما سی وی لاین* بذاریم ما اپی دورال* کنیم ...ما بلوک رژیونال *کنیم...اخه سال یک رو چعه به این حرفا ...بعد مثلا من دارم تو یه اتاق دیگه مریض می خوابونم اینا دارن تو اون اتاق سی وی لاین می ذارن ...حالا بگذریم اصلا می گیم اکتیو و فعالن و اینا ... ( من نمی دونم جاهای دیگه هم اینجوریه ؟ مثلا سال دو هنوز دستش تو این پروسیژر ها راه نیفتاده سال یک بیاد بدو بدو وایسه بگه من می خوام انجام بدم ) ها اینجوریه ؟؟؟ چه می دونم لابد هست دیگه ...خلاصه اکتیوند دیگه دادااااااااااااااااش ... بگذریم اون روز من کشیک بیهوشی زنان بودم دو تا مریضو چون جا نبود می خواستن ببرن اتاق عمل جنرال خو من خودم می خواستم برم اتاق عمل جنرال اینا رو بخوابونم ... اصلنم با این موضوع هیییییییییییییییچ مشکلی نداشتم ...هیچ دوشواری نبود تو این قضیه ... حالا عمل یکیشون زنان و جراحی مشترک بود ... رفتم دیدم انکال جراحی می گه : خانوم دکتر تو میایی بخوابونی ؟ گفتم اره میام... گفت سال پایینات گفتن ما نمی خوابونیم خودش بیاد بخوابونه ... راستش ته دلم یه جوری شدم اصلا ناراحت شدم از دستشون گفتم نه خودم میبام مریض خودمه خودم میام.... خلاصه رفتم جنرال دیدم یکی از سال یکی ها ( همون که یه کم خوبه ) وایساده بالاسر مریض بهش گفتم خانوم دکتر شما برو من می خوابونم...حالا اصرار و اصرار که نه من می خوابونم گفتم خو من اومدم شما برو می گفت نه اتاق یک اومده من می خوابونم ( اووف ) خلاصه کشوندمش کنار و گفتم داد نزنی حالا دعوا کنی ( سابقه داشت سر این موضوع ) این دکتر جراحی اینجوری گفته ...گفت :« اره اومد به ما گفت الان سال بالاتون میاد دعواتون می کنه ...ما ازش پرسیدیم چرا ؟ گفت چونمن بهش گفتم شما این مریضو نمی خوابونین ...خانوم دکتر ما نگفتیم .» دیگه منم تو دلم گفتم خو اون بیکاره بیاد مثلا دو به هم زنی کنه ...اصلا واسه چی باید همچی چیزی به ذهنش برسه که شما ممکنه اون مریضو نخوابونین ؟ اون لحظه هیچی نگفتم.. دوباره گفت نمی دونم چشه ما که بهش چیزی نگفته بودیم اغین دفعه دیگه گفتم خو از خودش که حرف در نمیاره و دیگه ادامه ندادم... بعد دیدم با رزیدنت جراحی وایسادن بالا سر مریض به رزیدنت جراحی می گم دکتر می خوای اینتوبه کنی مگه ؟ می گه نه می خوام از مریض سی وی لاین بگیرم...اینم هنوز نه مریضو مونیتور کرده نه هیچی نه شرح حالی و اینا رفت دو تا دستکش اورد 7 و 8 مثلا یکی واسه خودش یکی واسه رزیدنت جراحی که دوتایی سی وی لاین بگیرن ...خلاصه منم کارای مریضو کردم و تا رزیدنت جراحی بیاد گردن مریضو بشوره دستکش هفت رو پوشیدم و خیلی شیک و مجلسی به رزیدنت جراحی گفتم می دی من بذارم سی وی لاینشو؟ و خلاصه فرست ترای* سی وی لاین گذاشتم و اصلا یه وضعی و اینا ...مریضم خوابوندم و همه کاراشم خودم کردم و اینتوبه رو دادم سال یکی انجام داد و پرونده رم خودم نوشتم و کلا فقط یه ذره ته دلم عذاب وجدان احساس کردم که اونم نباید می کردم...والا چه معنی داره این کارا .... سی وی لاین = رگ مرکزی اپیدورال = مثل اسپاینال از کمر سوزن می زنن ولی اینجا وارد یه فضای دیگه می شیم و کلا دوز دارو و روشش فرق داره بلوک رژیونال = همون مثلا شونه یا دست یا بازوی مریضو با یه سری سوزن های خاص یا همین سوزنای معمولی بی حس می کنیم فرست ترای = اینم که منظورم همون بار اول بود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:45  توسط جوراب  | 

حالا که دیگر فوتبالی نیستم و می دانم که نخواهم بود هیچ وقت هیچ وقت دیگر ....یادم افتاده است به سال ها پیش فینال جام جهانی 94 ... به برزیل و ایتالیا ... به ضربات پنالتی ....و صبح روزی که در مدرسه کوثر کلاس هندسه داشتیم ... نگین و آرمیتی ...
و حالا اینجا اعتراف می کنم که تمام ان مدت طرفدار برزیل بودم ولی چون بچه ها ایتالیایی بودند من هم ایتالیا ایتالیا می کردم !!!!! و این گونه بود که من طرفدار ایتالیا شدم و نظرم برگشت !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 0:41  توسط جوراب  | 

خوشبختی یعنی : مامان بابات نفس بکشن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 1:51  توسط جوراب  | 

 

**این چند وقتی که گذشت چپ می رفتم راست می اومدم به میمجان می گفتم حاضری واسه عشقمون چیکار کنی ؟ اونم می گفت : وسه عشق تو  می دم قلبمو به چه اسونی میشم قربونی پووووف بوووم درررق ترررق ( صدای تصادف ) به تقلید از ویدئوی همون دخترایی که تصادف کردن به چه اسونی 

**یه ویدئوی دیگه بود که چند تا کارت نشونت می ده بعد میگه یکی رو انتخاب کن بعد میگه حالا به چشمای استاد کابوک خیره شو بعد دقیقا همون کارتی که تو انتخاب کردی تو کارتا حذف میشه همراه با یه موسیقی  خوف انگیز و وهم افزا. که البته ما فهمیدیم اصلا چه جوری حذف میشه به این صورت که  سری دوم کلا کل کارت ها رو عوض میکنه بعد خب مسلما اون کارت شما هم دیگه حذف میشه دیگه...بگذریم خوهرزاده 9 ساله ما اومده و اینو دیده و بچه ترسید و پنج شیش دیقه بعد رفته تو اشپزخونه ام و دیدیم تندی با یه حالت ترسیده با رنگ و روی  پریده برگشت میگیم :آریا جون چی شده ؟ میگه در سطل اشغالو تو کابینت باز کردم کله استاد کابوکو دیدم بهم نگاه می کرد !!!

 

** من همیشه که دلم می گرفت تو وبلاگم می نوشتم و اروم میشدم .. اون موقع ها اگه نمی نوشتم یعنی حالم خوبه  تقریبا ...الان دلم می گیره می خوام بنویسم همش می گم دوستان می خونند ناراخت می شن 

باهام دعوا می کنن ..به خدا من زندگی عادی دارم  می گم می خندم می رم سر کار بیرون می رم خرید می کنم ...ولی وقتی دلم می گیره چاره ای ندارم یا باید اینجا بنویسم یا با میمجان دعوا کنم... حالا خودتون انتخاب کنید 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 12:25  توسط جوراب  | 

امتحان معرفی به ارتقام افتضاح شد .... یه چند وقتی نیستم نکنه حالا ارتقا رو بیفتم ...

کامنتام نمی دونم کجا می رن هی می رم واسه دوستام کامنت می ذارم با هیجان و ذوق و اینا بعد میرم می بینم جا تره و بچه نیست ..مشکل از بلاگفاست ؟ از موبایله ؟ از اینترنته ؟ از کامپیوتره یا چیه ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 9:45  توسط جوراب 

حس اینکه زنگ بزنی خونتون ، به جای  مامانت  با اون صدای قشنگ ، اون مرتیکه با لهجه عجیب غریبش گوشیو برداره بگه بابات رفته بیرون ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 23:15  توسط جوراب 

پیرمرده اومده بود جراحی هرنی اینگویینال * بشه ، اسپاینالش** کردیم و خوابید و هی چشاشو جمع می کرد و لباشو غنچه می کرد می چسبوند به دماغش فکر کردم بی حس نشده هی بهش می گیم آقا درد داری ؟ 

  - نهههههههه نههههههههههه 

دوباره : آقا درد داری ؟

مریض : نههههههه نهههههههههه 

دوباره همون حرکت و دوباره ما: آقا چرا قیافتو اون جوری می کنی پس ؟ درد داری یا مشکلی هست ؟

 - نه خانووووم از همون وقتی که خوابیدم دماغم شروع کرد به خارش ...دستامم که اینجا بهش سیم وصله ...نمی تونم بخارونم میگم اینجوری  کنم شاید خارشش کم شه !!!


* هرنی اینگویینال = فتق کشاله ران ، همون باد فتق ایرانی 

** اسپاینال =همون بی حسی نخاعی 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 1:17  توسط جوراب  | 

خان ننه

روانیم می کنه ...این چند روز مدام گوشش می کنم و مشخصه که ناخوداگاه اشک می ریزم...اصلا از ترکیش هم خیلی کم می فهمم ولی خود شعر و ترجمه فارسیشو توموبایلم سیو کردم وقتی با صدای خود شهریار گوش می کنم. اونا رو همزمان می خونم ....

مخصوصا اونجا که می گه اومدم دیدم رختخوابتو جمع کردن 

خان ننه = مامان بزرگ


خان ننه ، هایاندا قالدین  ...................................................  خان ننه ، کجا ماندی ؟

بئله باشیوا دولانام  ..........................................................  الهی دور سرت بگردم 

نئجه من سنی ایتیردیم !  .................................................  آخه چرا من تو رو گم کردم !

دا سنین تایین تاپیلماز  .....................................................  دیگه مثل تو  پیدا نمیشه 

سن اؤلن گون ، عمه گلدی ...............................................  اون روزی که تو مردی ، عمه آمد 

منی گتتدی آیری کنده  ....................................................  منو به یه ده دیگه ای برد

من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟  ..............................................  من بچه ، چه می فهمیدم ؟

باشیمی قاتیب اوشاقلار  ..................................................  بچه ها سرم را گرم کردند  

نئچه گون من اوردا قالدیم  ................................................  چند روزی آنجا ماندم 

قاییدیب گلنده ، باخدیم  ...................................................  وقتی برگشتم ، دیدم 

یئریوی ییغیشدیریبلار ............................................... .......  رختخوابت رو جمع کردن 

نه اؤزون ، و نه یئرین قالیر  ........................................ .......  نه خودت هستی و نه رختخوابت ! 

« هانی خان ننه م ؟ » سوروشدوم ....................................  پرسیدم : خان ننه ام کو ؟ 


دئدیلر کی : خان ننه نی ..................................................  گفتند : خان ننه رو 

آپاریبلا کربلایه  ...............................................................  به کربلا بردن

کی شفاسین اوردان آلسین .............................................  تا شفاشو  از اونجا بگیره 

سفری اوزون سفردیر  ................................................  سفرش سفر درازی هست !

بیرایکی ایل چکر گلینجه  .........................................  یکی دو سالی طول می کشه تا برگرده 

نئجه آغلارام یانیخلی  .....................................................  آنچنان گریه جگر سوزی می کردم

نئچه گون ائله چیغیردیم  .............................................  چند روزی آنچنان داد و فریاد کشیدم

کی سه سیم ، سینم توتولدو  .........................................  که صدا و سینه ام گرفت 

او ، من اولماسام یانیندا  .............................................  او وقتی من پیشش نباشم ،

اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز  ........................................  خودش هیچ کجا نمی تونه بره

بو سفر نولوبدو ، من سیز  ..............................................  چه شده که بدون من به این سفر

اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟  ...............................................  خودش تنهائی گذاشته و رفته؟ 

هامیدان آجیق ائده ر کن  ...............................................  در حالی که از همه قهر کرده بودم 

هامییه آجیقلی باخدیم  .................................................. به همه با اخم نگاه کردم 

سونرا باشلادیم کی : منده  ...........................................  بعد شروع کردم که : من هم

گئدیره م اونون دالینجا  ..................................................  به دنبال اون می رم 

دئدیلر : سنین کی تئزدیر  ..............................................  گفتند : برای تو هنوز زود هست 

امامین مزاری اوسته  ....................................................  بر سر مزار امام 

اوشاغی آپارماق اولماز  .................................................  نمیشه بچه رو برد !!! 

سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ  ...........................................  تو بشین قرآن رو بخون

سن اونی چیخینجا بلکه   ...............................................  تا تو اونو تموم بکنی ، شاید

گله خان ننه سفردن  ..................................................... خان ننه هم از سفر برگرده !

ته له سیح راوانلاماقدا  ..................................................  با عجله در حال ازبر کردن 

اوخویوب قرآنی چیخدیم  ................................................  قرآن را خواندم و تمام کردم 

کی یازام سنه : گل ایندی  ............................................  که برات بنویسم : حالا برگرد 

داها چیخمیشام قرآنی  ................................................  دیگر قرآن را تمام کردم 

منه سوقت آل گلنده  ............................................  وقتی برمی گردی ، برایم سوغاتی بخر 

آما هر کاغاذ یازاندا  ...............................................  اما هر نامه ای که برات می نوشتم 

آقامین گؤزو دولاردی  ....................................................  چشمان پدرم از اشک پر می شد 

سنده کی گلیب چیخمادین  ...........................................  تو هم که برنگشتی !

نئچه ایل بو اینتظارلا  ....................................................  چند سال با این انتظار 

گونی ، هفته نی سایاردیم ...........................................  روز و هفته را می شمردم 

تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم  ..................................  تا به تدریج چشم باز کردم و

آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن !  ........................................  فهمیدم که تو مرده ای 

بیله بیلمییه هنوزدا  .....................................................  بفهمی و  نفهمی هنوز هم 

اوره گیمده بیر ایتی ه وار ...............................................  در دلم گمشده ای هست 

گؤزوم آختارار همیشه  ..........................................  چشمانم  همیشه به دنبالت می گرده

نه یاماندی بو ایتیکلر  ...................................................  چه سختند این گمشده ها 

خان ننه جان ، نولایدی  ................................................  خان ننه جانم ، چه می شد 

سنی بیرده من تاپایدیم  ...............................................  دوباره تو را پیدا می کردم 

او آیاخلار اوسته ، بیرده  ...............................................  دوباره روی پاهات

دؤشه نیب بیر آغلایایدیم  .............................................  می افتادم و گریه می کردم 

گولی حلقه سالمیش ایپ تک ........................................  دستامو مثل طناب حلقه می کردم و

او ایاغی باغلی یایدم .................................................... پاهات رو می بستم

کی داها گئده نمییه یدین .............................................  تا نمی توانستی بری !

گئجه لر یاتاندا ، سن ده  ..............................................  شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم 

منی قوینووا آلاردین  ....................................................  منو در آغوشت می گرفنتی

نئجه باغریوا باساردین  ................................................  منو به آغوشت می فشردی 

قولون اوسته گاه سالاردین  .........................................   گاهی روی بازوهایت می انداختی 

آجی دونیانی آتارکن  ...........................................  در حالی که تلخی دنیا رو رها می کردیم 

ایکیمیز شیرین یاتاردیق  ...............................................  دو تائی شیرین می خوابیدیم

یوخودا ( لولی ) آتارکن  ................................................  وقتی در خواب با خیس کردن جایم!

سنی من بلشدیره ردیم  ..............................................  ترا کثیف می کردم 

گئجه لی ، سو قیزدیراردین  ..........................................  شب آب گرم درست می کردی 

اؤزووی تمیزلیه ردین  ...................................................  خودت رو می شستی 

گئنه ده منی اؤپه ردین  ................................................  باز هم منو می بوسیدی 

هئچ منه آجیقلامازدین  ................................................  هیچ وقت دعوام نمی کردی 

ساواشان منه کیم اولسون  ..........................................  هر کس هم دعوام می کرد 

سن منه هاوار دوراردین  ...............................................  تو از من حمایت می کردی 

منی سن آنام دوینده  ....................................................  وقتی مادرم منو می زد

قالپیپ آرادان چیخاردین .............................................  منو از دستش می گرفتی و می بردی

ائله ایستی لیح او ایستک ..............................................  آن علاقه و دوست داشتن 

داها کیمسه ده اولورمی ؟  ...........................................  در کسی دیگر هم پیدا می شه؟ 

اوره گیم دئییر کی : یوخ – یوخ  ......................................  دلم میگه : نه نه 

او ده رین صفالی ایستک................................................  آن علاقه عمیق با صفا 

منیم او عزیزلیغیم تک   .................................................  همانند دوران عزیزی من 

سنیله گئدیب ، توکندی  ...............................................  همراه تو رفت و تمام شد 

خان ننه اؤزون دئییردین  ................................................  خان ننه خودت می گفتی 

کی : سنه بهشت ده ، الله  ..........................................  که : خداوند به تو در بهشت 

وئره جه ک نه ایستیور سن  ..........................................   هر چیزی که بخواهی ، خواهد داد 

بو سؤزون یادیندا قالسین  ............................................  این حرفت را به خاطر داشته باش 

منه قولینی وئریبسه ن  ...............................................  به من قولشو دادی  

ائله بیر گونوم اولورسا  ................................................  اگر چنان روزی داشته باشم 

بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟  .......................................  می دانی از خدا چه می خواهم ؟ 

سؤزومه درست قولاق وئر : .........................................  به حرفم خوب گوش کن ؛

سن ایله ن اوشاقلیق عهدین  ......................................  در کنار تو دوران کودکی را ! 

خان ننه آمان ، نولیدی  ...............................................  خان ننه ،وای ! چه می شد 

بیر اوشاخلیغی تاپایدیم  ....................................  کودکی ام رو دوباره پیدا می کردم 

بیرده من سنه چاتایدیم  .............................................  دوباره به تو می رسیدم 

سنیلن قوجاقلاشایدیم  ..............................................  با تو هم آغوش می شدم

سنیلن بیر آغلاشایدیم  ..............................................  با تو گریه می کردم 

یئنیدن اوشاق اولورکن  ..............................................  در حالی که دوباره کودک می شدم 

قوجاغیندا بیر یاتایدیم  ...............................................  در آغوشت می خوابیدم 

ائله بیر بهشت اولورسا  .............................................  اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد 

داها من اؤز الله هیمنان  ............................................  دیگر من از خدایم 

باشقا بیر شئی ایسته مزدیم  ....................................  هیچ چیز دیگری نمی خواستم   

استاد شهریار

این هم لینک دانلود 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 1:8  توسط جوراب  | 

اون روز یه مریضیو بیهوش کردیم ( عملش کوتاه بود و بیهوشیش هم مختصر بود ) بعد مریض به هوش اومده بودا ...بیدار بود ولی نمی دونم چرا تو خواب مثلا داشت حرف می زد  به این مضمون  :

سعیییییید ! سعییییییدم ! عزززیززززم ! کجاااایی ؟ من رفتم....مراقب خودت باشی اقای من ! مواظب ای سان باشی من نیستم....

سعیییییییییییییییید ...سعیییییییییییییییییییییییییدم سععععععید من ! دورت بگردم ! سبزپاشو عزیزم...پاشو دورت بگردم...باشه برات صبحونه اماده کردم...پاشو فدای تو من بشم ... پاشو عشق من ...پاشو دیرت می شه ها ... سعید جان ...پاشو عشق من ...پاشو ببین لباساتو شستم اتو کردم...مث دسته گل شده ...پاشو فدای سرت بشم من سبز


بعد دودیقه بیدارش می کردیم می گفتیم :«عملت تموم شده خانوم بیدار شو .» بعد بیدار می شد بعد می خوابید دوباره می گفت : سعیییییییییییییییییییییییییییید سعیییییییییییییییییدم  پاشو پاشو پوشکای ایسانو بنداز پایین ...پاشو من می خوام دو دیقه برم حموم زود میام ...خونه رو جارو کردم مث دسته گل شده !!سبز

اووووف اصن یه وضعی ! خوب شد بهش ک تامین نزده بودم سبز


می گم من خودم یه وقت بیهوش بشم اینجوری نشم ضایع بازی !!!


یکی دیگه هم اومده بود سزارین بشه خیلی بامزه بود ... 9 تا النگو داشت ازین زرد جینگیلی ها ...فقط فکرش به اون بود که نکنه اونا رو ببرن (ببرن  بر وزن بخورن یعنی که قطعشون کنن) ( .مریضا وقتی اتاق عمل می رن طلا و وسایل فلزی نباید داشته باشن ) هی می گفت وااااااای تو رو خدا طلاهامو نمی برین که ...مامانم واسم خریده بفهمه ناراحت میشه ..وای نبرین النگوهامو ... وای النگوهام... خلاصه داشتم رگ می گرفتم ازش داد می زد یا حرضت ! ابولفرض ! 

بعد ازش پرسیدن اسم شوهرت چیه ؟ گفت مثلا علی ...بعد گفتن نه اسم و فامیلیشو کامل بگو ...اولش گفت علی احمدی ( مثلا ) بعدش یه کم فکر کرد گفت : حاااااااااج علی احمدی !! کلا خیلی ماه بود ... بعد گفتیم تو حاجی نشدی ؟ گفت نه شوهرمم آشپزه هی می برنش مکه ...ای جووونم 

بعد وسط عمل حالش بهم می خورد سرشو کج کردم رو شان و گفتم الان بهت دارو زدم زود خوب میشی ولی اگه فکر می کنی باید بالا بیاری بالا بیار عیب نداره ...یه کم فکر کرد گفت : کجااااااااااا بالا بیارم ؟؟؟

می گفت خواب بد دیدم خواب یه مرده .( morde ) ..گفتم بهش نگران نباش تعبیرش خوبه..بعد بهش گفتم صلوات بفرست  تو دلت بذار عملت تموم بشه ... ایت الکرسی بخون ...بعدش تا می رفتم بالا سرش منو که می دید ریز ریز شروع می کرد به صلوات فرستادن 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 22:24  توسط جوراب  | 

اندر اخرین نیش های مار افعی 92 بگم که روز 28 اسفند با یه موتوری تصادف کردم ...البته چیزیم نشد ولی تا همین الانم ساق پام یه تیکش قلمبه شده و سفت و سنگ شده درد می کنه.... نکبت موتوریه داشت خلاف می اومد و منم زیر پل سید خندان وایساده بودم که برم اون طرف خیابون ( شریعتی ) خب اونجا یک طرفه است و من حواسم بود که ماشینی بهم نزنه که این فرتی از پشت اومد درق خورد بهم ...


البته تقصیر خودم  هم بود دو قدم اون ور تر پل عابر پیاده بود .. پسره رم ول کردم بره که همه دعوام کردن 

بعد ده روز یادم افتاد برم از پام عکس بگیرم... حالام می خوام با عکس رادیولوژی پام گل درست کنم... ( به یاد اون مریضه تو سانسوز که از ریه ش عکس گرفته بود بعد اومد پیش من بهش گفتم باید بری عکس بگیری خواهرش گفت گرفته گفتم خو کوش ؟ ببینم ...گفت خونس ...گفتم برو بیار گفت نمیشه اخه باهاش گل درست کرده نمی دونین چقد هنرمنده یه گلایی درست می کنه با این عکسا !!!!!!!!!!!! )

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:27  توسط جوراب  | 

نکبت

میخوام کلاه قرمزی 93 دانلود کنم ( خب چیه دوس دارم بعدا سی دی هاشم که اومد می خرم ...همشونو دارم تا الان ) انقدر این اینترنت این چند روز بازی دراورده که حد نداره ... نکبت از امروز صبح یه ذره بهتر شده بود من فقط تونستم دو تا تیکه دانلود کنم ...اونم حواسم نبود دو تاش یکی شد !!! ... بقیشم ارور داد نکبت !

مودممون وایمکسه از تهران اوردیم خیلیم اینترنتمون خوب و پرسرعت بودا نمی دونم اینجا چش شده ...مشکل از چیه ؟ من که از پا نمی شینم انقد ممارست می کنم تا به زانو درش بیارم

**انقد این نکبت گفتن حال ادمو خوب می کنه.... امتحان کنین از چیزی  و کسی !!که نسبت بهش غیظ و غضب دارین ... بهش بگین نکبت ...با تاکید بیشتر روی ک و ت ...واااااااااااااااای چه حالی می ده .نکبت !..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 11:24  توسط جوراب  | 

کفش ها و آدم ها

همیشه کفش های مریض ها به من حس خاصی میداد، حس فشرده شدن قلب در سینه، حس دلتنگی، حس غم... کفش مریض ها پشت در اتاق عمل، کفش مریض ها وقتی که می روند روی تخت معاینه، کفش مریض های بدحال و تصادفی که توی یک کیسه پلاستیکی دست همراهانشان است،کفش پسر هفده ساله ای که از تیر چراغ برق پرت شده و در جا اکسپایر شده بود،کفشی  که انگار نوی نو بود و همان روز پوشیده بودشان و کنار تخت سی پی آر انداخته بودند. کفش گلی و کهنه مریض پیری که آمده بود عمل و دست همراهش بود. همیشه کفش ها به من حس دلتنگی می‌دادند. خودم هم نمی دانستم چرا؟ 

آری من نمی دانستم چون تجربه اش را نداشتم، چون نمی دانستم قرار است چه بشود و آن روزی که توی آن بیمارستان بزرگ پشت در آی سی یو،  کفش ها و مانتو و روسری مادرم را دیدم توی یک ساک بزرگ دست همسر خواهرم، فهمیدم که خیلی از دلتنگی ها، خیلی از چیزهایی که قلبمان را می فشارد و می چلاند و خودمان نمی دانیم چرا ریشه در آینده دارد، آینده ی بدی که قرار است یک روز با ما سر ناسازگاری. داشته باشد و ما هی دلمان فشرده می شود و می گیرد و می سوزد به حال کفش ها و صاحبانشان که نمی شناسیمشان حتی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 23:44  توسط جوراب  | 

غم و اندوه داشتم سر خاک مامانم بعدخواهرزادم که کلاس سومه و پسرهم هست اومد ه می گه خاله!  غم نداشته باش دیگه!  همینه دیگه آدمهای تو دنیا همه یه روزی می میرن اصلا اگه آدما نمیرن که دنیا خودش تموم می شه بعدش ببین!  خود تو هم یه روزی می میری!  نباید که گریه کنی! 



دوستای خوب و عزیزم که همیشه همراه من بودید تو روزهای تلخم همه. تون رو دوست دارم و از خدا می خوام که تو سال جدید شادی و برکت و سلامتی نصیب هممون بشه واقعا 92 سال بدی بود و خدا رو شکر می کنم که تموم شد. 


مواظب خودتون باشین. 

ممنون از بودنتون. 

+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 0:44  توسط جوراب  | 

به « یو » عیدی دادم...رفت و بعد دو دیقه برگشت و گفت وااااااااای این که خیلی زیاده ....ده تومن  می دادی بس بود !

الااااااااهی نرخ تعیین می کنه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 2:50  توسط جوراب  | 

مطالب قدیمی‌تر